می سرایم این غزل را زیر بارانی که نیست / چهار غزل از همایون رحیمیان

همایون رحیمیان اهل گیلان غرب است. شاعری با احساس که غزل ها و دوبیتی هایش سرشار از نگاه ناب عاشقانه‌ی اوست. دقایقی دل به شط شیرین شعرش می سپاریم

وقتی تو نیستی گُلَکم خانه خانه نیست
فانوسی از ستاره بر این آستانه نیست
وقتی تو نیستی نفسم تنگ میشود
گویی هوای تازه دراین آشیانه نیست
وقتی تو نیستی به غروبانه ی غمت
دیگر سفینه ی غزلم عاشقانه نیست
آه ای سپیدِ یاسِ لبِ حوض… بعد تو
جز رنگِ یأس بر در و دیوار خانه نیست
جز تو به کوچه باغِ غزل ای همه عسل
طرزِ نگاهِ هیچ کسی آهوانه نیست
گلدانِ خاطراتِ تَرَک خورده ات شکست
دیگر کنار پنجره از او نشانه نیست
چون تخته پاره ای به کجا میکشانیم
ای بیکرانه ای که غمت را کرانه نیست
امشب چگونه بشکند این بغضِ لعنتی
وقتی برای گریه بلندایِ شانه نیست
جزعطر خاطرات تو کان هم پریدنیست
دیگر برای ماندنم اینجا بهانه نیست

می سرایم این غزل را زیر بارانی که نیست
پا به پای آشنایی در خیابانی که نیست
رخ به رخ سینه به سینه میشوم خیره به او
با دلی آشفته و چشمان گریانی که نیست
لب فرو میبندم از هر شکوه ی تلخی که هست
یا به قول بیوفای خویش هذیانی که نیست
زیر چتر آبی احساس خود میگیرمش
تا نگردد خیس از رگبار بارانی که نیست
گاهگاهی از لبش توت تبسم چینمی
دزدکی من با سرانگشتان لرزانی که نیست
تا دهم امید واهی من به خود میگیرم آه
در دو چشم قهوه ای اش فال فنجانی که نیست
ناگهان از این توهم میشوم آشفته باز
روبروی آینه…بر طاق ایوانی که نیست
میتراود از نگاهم بغض صدها خاطره
در غروب جانگداز ماه آبانی که نیست
تا بهارم کی شکوفد در خزان خاطره
میگذارم شاخه ای گل توی لیوانی که نیست
یاد تو دست از خیالم برنمیدارد عزیز
مثل باران ستاره بر شبستانی که نیست

به رویا گر ببینم یکشب آن ماه هلالی را
به شوقش میگشایم از دل آغوشِ خیالی را
چنان از چهرهٔ ماهش نقابِ شرم برگیرم
که مهتابِ قشنگ او بگیرد این حوالی را
به گندم زار موهایت بنازم من که اینگونه
تداعی میکند در من خیالِ نازِ شالی را
نگارینا هزاران دل هوای تازه میخواهند
بیفشان لحظه ای آخر تو موهایِ شلالی را
به مهتابی شب هایت بیا با لعل لب هایت
لبالب از شراب بوسه کن این جامِ خالی را
به سرمستی و خماری میان خواب و بیداری
به دنیایی نخواهم داد این حالی به حالی را
هوای وصلت آخر کو که تا شاید دمِ مردن
برای تو دهم شرحِ غمِ بشکسته بالی را
دوصد نقشِ خیالِ تو شده حک بر دلِ زارم
شکستن کی روا باشد چنین جامِ سفالی را
از احساس همایونت که شد پامال اندوهت
به یاد آور اگر دیدی تُرنجِ زردِ قالی را
عطر لیمو
ای که در چشم سیاهت ناز آهو ریخته
بافه بافه بین موهای تو شببو ریخته
روی شانه روی گونه روی سینه روی من
آبشار ناز موهایت به هر سو ریخته
روبروی آینه حینِ تبسم کردن ات…
توی چال گونه طرحِ خالِ هندو ریخته
چشم بادامیِ من مابین سیبِ گونه هات
بر لبانت طرحِ سرخِ آلبالو ریخته
اینهمه خیره شدن در آسمانها تابه کی
پیش پایت مثل من گلهای خودرو ریخته
ای به قربانِ خطوطِ مبهمِ مژگان تو…
کز برای خلقش احساسِ قلم مو ریخته
این خسوف لعنتی در خاطرِ تقویم نیست
بی گمان بر روی ماهت ابر گیسو ریخته
ای که خواهی با کمندِ ابروانت دل_بری
پیش ازاینها دلبرم این برج و بارو ریخته
ای مرا در پستوِ حسرت نموده منزوی
چون #همایونت کجا مرد غزلگو ریخته
دگمه ی پیراهنت را کمترک واکن عزیز
هرکجا پا می گذاری عطر لیمو ریخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.