فرشید یوسفی در گفتگو با صدای آزادی: شامی کرماشانی شعر فارسی نگفته است

هفته نامه صدای آزادی: کرماشان در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات، نام‌ها و نشان‌های قابل احترامی دارد. نام‌هایی که توانسته‌اند چراغی بیفروزند و مسیر فرهنگی این شهر و دیار را هموارتر کنند. کمتر کسی هست که در کرماشان زندگی کند و با نام پیر سفید پوش ادبیاتش آشنا نباشد. استاد فرشید یوسفی معلم، شاعر و پژوهنده‌ای نام‌آشنا در این جغرافیای فرهنگی است. جغرافیایی که تنوع سلایق هنری، فکری و فرهنگی‌اش از هر دیار دیگری افزون تر است. وی مهمان‌مان در صدای آزادی بود. باز با همان «سفیدپوشی» معروف و همان شوخ‌طبعی همیشگی! با رویی گُشاده آمد. بذله‌گویی کرد. شعر خواند؛ چند غزل و رباعی کوردی! نقد کرد، سابقه شعر فارسی را در کرماشان پیش از صفویه ندانست. از عباسی قصری به حافظ زمانه تعبیر کرد. خبر داد که چند کتاب تازه در راه انتشار دارد… و گپ و گفتی هم خروجی این دیدار شد که تقدیم شما مخاطبان گرامی می شود
استاد یوسفی! اکنون که بر فراز هشتاد سالگی همچنان سلامت و سفیدپوش! ایستاده اید، اگر بخواهید سری به عقب برگردانید از روزگار کودکی و جوانی تان چه خواهید گفت؟!
در عمرم خدا را شاهد می گیرم یک دود تجربه نکرده ام. در عمرم یک دقیقه ورزش نکرده ام. دوچرخه سواری بلد نیستم. شنا بلد نیستم. یک بار پایم به توپی نخورده. البته دلیل داشت. بی بضاعت بودم. پدر نداشتم . هر بار که چشمم را باز می‌کردم، دیدم مادر دارد «کلاش» می‌بافد و یا پشم‌ریسی می کند تا مرا اداره کند و با این حساب پول کرایه دوچرخه نداشتم و باقی قضایا…
تا اینکه اتفاق مهمی در زندگی ام افتاد. کلاس نهم که بودم. معلم زبانی برایمان آمد. یک روز کلاس مان را به تاق‌وه‌سان برد که با هم ناهاری خورده باشیم و تجربه اردویی هم شکل گرفته باشد. آنجا برایمان صحبت می کرد. از زندگی خودش که هیچکس را نداشته است. نه مادر نه پدر نه برادر و نه هیچکس!. مرا بخودم آورد. به خودم آمدم. دیدم من مادر دارم و نعمت های دیگری که آقا معلم نداشته است. پس من می توانم رشد کنم. این تلنگر مرا بیدار کرد. کم کم از جا برخاستم و امیدوارانه تر به زندگی نگریستم.
جزو دانش آموزان سطح پایین بودید یا می توانستید شاگرد اول هم باشید!؟
اتفاقاً شاگرد ممتاز بودم. می توانستم همه رشته‌ها را تحصیل کنم. روزی با معلم محترمی به نام «شرافت وزیری» روبرو شدم. به شوخی گفت: آقا معلم! می خوای چکاره بشی؟ گفتم خودم هم هنوز نمی‌دانم و فوری گفت: «بیا بشو معلم! دو سال دانشسرا میری و بعدش حقوق هشتاد و پنج تومانی می گیری!» این 86 تومان، آتشی شد و به جانم افتاد. صبح روز بعد ثبت نام کردم که مادرم کمی راحت شود. خوشبختانه رفتم و هشتاد تومان را ماهیانه به مادرم می دادم و شش تومانش را در جیب می گذاشتم. سال 1339 بعد از دو سال دانشسرا، معلم شدم و حقوقم هم تغییر چشمگیری کرد.
حالا برگردید به همان بحث پرهیز از ورزش! و زندگی تان در ایام معلمی. چه اتفاقات دیگری در زندگی تان برجستگی خاص دارد؟!
راستش چون عقده‌ی خاصی نسبت به ورزش دارم، شب ها تا یک شبکه‌ی ورزشی تلویزیونی را نبینم، خوابم نمی برد. انقلاب که شد، من در دبیرستان حکیم نظامی بودم. اولین کسی که عکس شاه را پایین کشید، من بودم. اما با کمال ناباوری بعد از پیروزی انقلاب، پاکسازی و چهار سال از کار محروم شدم. جالب است بدانید یکی از دبیران دبیرستان که در حمله موشکی شهید شده بود، در مدرسه برایش مراسمی گرفته بودیم و «چمری» هم داشتیم. در پرونده ام به همین خاطر نوشته بودند که در عزاداری شهدا، موسیقی نواخته اند. جرم‌های دیگری که در آن پرونده ثبت شده بود، شنیدنی است: نوشته بودند در پوشیدن لباس، استکبار به خرج می دهد. بالاخره پس از کش و قوس های زیاد و پرونده ای که به تهران انتقال یافت، یکی دو انسان با شرافت سر راهم قار گرفتند و بی‌گناهی‌ام را اعلام کردند.
مشتاقم از رگ و رسه ی خانوادگی هم بگویید و این که این پیوندها چگونه شما را با ادبیات کوردی اُخت کردند؟
با صراحت بگویم: پدرم کورد، مادرم کورد، جد اندر جد کوردم. اصالتاً ماددشتی هستم و اهل روستای تالاندشت. جد پنجم من به نام «بهارویس» سرباز نادرشاه می شود. آن زمان کرماشان به دست عثمانی افتاده بود. به جنگ کوپال پاشا می روند و پس از شکست کوپال، در کرماشان ساکن می‌شوند. کورد بودنم برایم بسیار مهم است. توجه به ادبیات کوردی نیز یکی از مهمترین کارهای من بوده و روی این ادبیات حساس هستم. خوب است به نکته ای در این باره اشاره کنم. یکی از نویسندگان لُر ملاپریشان و تمکین و چند شاعر دیگر را جزو شعرای لرستان معرفی کرده بود که این گونه اتفاقات نمی بایست می افتاد. تلفن زدم گفتم: استاد غضنفری(خدابیامرزاد) چرا اینطوری کردی؟ به شوخی گفت: من پسر «نظه»ام(نظرعلی خان) . پدرم با شمشیربه کوردها حمله می کرد و خودم با قلم. و…
وضعیت ادبیات کوردی در روزهای آغازین زندگی ادبی تان در کرماشان چگونه بود؟ اساساً چه کسی علمدار ادبیات کوردی در آن سالها به شمار می رفت؟!
سوال خوبی است. حقیقتش این است که اولین کسی که در کرماشان در آن سالها به شعر کوردی توجه کرد، «تمکین» بود. قبل از وی شاعران دیگری بوده اند که از بزرگان شعر کوردی محسوب می شوند مثل : سیدصالح، سید یعقوب، خانای قبادی و… در ایام زندگی تمکین در کرماشان به دلایلی داشت شعر به زبان کوردی فراموش می شد. تا اینکه با شعر معروف «بۆڵبۆڵ گۆڵزار عشقم باڵ په‌روازم نیه‌!» اعلام آغازی دیگر برای شعر کوردی در کرماشان کرد. زنده‌ یاد تمکین استاد من بوده‌ است. براستی تمکین سهم بسزایی در احیای ادبیات کوردی در کرماشان داشت. انجمن ادبی سخن در آن سالها با لطف چنین شاعرانی جلوه ای خاص داشت. ما موظف بوده و هستیم که در خدمت ادبیات کوردی باشیم. پس از سال ها هنوز هم در انجمن های ادبی وقتی می بینم جوانی شعر کوردی می خواند، با تمام وجود خوشحال می شوم. وقتی پدر کورد، مادر کورد! باشند چرا به زبان کوردی شعر نگوید!؟
گویا روزی به تبریز دعوت شده بودید و همه مهمانان شعر ترکی می خواندند و شما هم عکس العملی داشتید!؟
بله! دقیقاً. روزی به مراسم بزرگداشت استاد شهریار در تبریز دعوت شدم. مهمانان مختلفی از جای جای ایران دعوت بودند اما شاعران تبریزی که برای شعر خوانی دعوت می شدند، همه و همه تُرکی ، شعر می خواندند. می خواهم بگویم که حرمت زبان مادری بسیار اهمیت دارد. در اواسط برنامه شهریار پشت تریبون رفت و با آن لهجه خاص کفت: آخه نامسلمانها شاعران غیر ترک هم داریم و… بعد ازمن دعوت شد که شعر بخوانم. من هم پشت تریبون که رسیدم شروع کردم به خواندن شعر کوردی. و شهریار هم گفت: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن و…
اگر موافقید دوباره به تمکین برگردیم. مشتاقم مخاطبان صدای آزادی این شاعر ارزنده را بیشتر بشناسند.
کریم کوهساری ابتدا «غمگین» تخلص می کرده اما محمد جواد شباب می گوید چرا غمگین!؟ شما باید تمکین تخلص می کردید و از آن پس تخلصش «تمکین» می شود. کارمند پست و تلگراف بود. موهایش را همیشه می تراشید. کراوات نمی زد و برای همین مسائل مورد توبیخ قرار می گرفت. برای امام حسین شعر می گفت و چه سوزناک می گفت: «اصغر زارم نیه طفل نازارم نیه و..» همسایه بودیم. بسیار معتقد بود.
اعتقاد داشت اگر اشکی ریخته می شود، تنها باید برای امام حسین باشد. دختر هفت هشت ساله ای داشت که با تمام وجود دوستدارش بود. روزی که پدر سر کار می رفت و نادانسته دنبالش کرده بود، در یک تصادف جان می سپارد. چند روزی او را ندیده بودم تا اینکه در دکه آقای خرمپور با او روبرو شدم. دلیل غیبتش را پرسیدم. سرش را تا می توانست بالاگرفت. تعجب کردم . چند دقیقه ای به همان حالت ماند و بعد که رفت از عمو فرج دلیلش را پرسیدم. از مرگ دخترش گفت و اینکه او اعتقاد دارد نباید اشکش زمین ریخته شود. همان اعتقادی که درباره اش گفتم….! روزهای عاشورا گل بر سر می گرفت و با پای پیاده به دنبال عزاداران حرکت می کرد. زمانی هم که آخرین لحظات عمر را سپری می کرد، با پنبه آب بر روی لبش می ریختند. در همان حال هم از او بارها شنیدم که می گفت: «قربان لب خشکت یا امام حسین» در همان آخرین لحظات عمر به پسر گفت: شعرهایم را در اختیار آقای یوسفی قرار بدید و خدا را شکر که توانستم آن را چاپ و منتشر کنم…

* به عنوان یکی از چهره های ادبی کرماشان که با مرحوم شاهمراد مشتاق وطندوست ارتباطی داشتید، مایلم که گوشه ای از خاطراتتان را برای مخاطبان صدای آزادی، بفرمایید .
عموهایم در راسته بازار کرمانشاه، مغازه داشتند. در دبیرستان رازی بودم، زمانی که به منزل می رفتم از مسیر بازار می رفتم که عموها را ببینم، قبلاً شنیده بودم که مرحوم « شامی » اهل شعر است. پیرمردی که طبَقی را همیشه با خود داشت و وسایل خرازی در آن می گذاشت و می فروخت.
برای اینکه به عموهایم ثابت کنم من هم علاقه مند به شعر و ادبیات هستم، او را صدا می کردم و به داوری می خواندم.
روزی بیتی برایش خواندم :
اگر آن ترک اصفهانی بدست آرد دل ما را  هنوز تمام نشده بود، می گفت : نه برادر این خوب جفت نشده است و درستش را که می خواندم، تحسینم می کرد.
هرجا سلامش می کردم ، مرا سریعا می شناخت و می گفت : « چیونی میرزا؟! » او توانمندی های متفاوتی دات. مثلا یکی از معلمانم تعریف می کرد :
روزی در جایی که رادیو روشن بود، نشسته بودم، اما صدای رادیو با پارازت آزارده ای همراه بود. شامی از راه رسید و از صاحب رادیو اجازه گرفت و در کمترین زمان ممکن، آن را تعمیر کرد. وقتی انجمن ادبی حاج مرتضی مهدوی شکل گرفت ، خیلیا ز بزرگان درآن انجمن حضورداشتند تا اینکه روزی قرارشد استاندار وقت هم مهمان  انجمن ادبی باشد. بنا بود تنها چند نفر شعرخوان جلسه باشند، یک جوان، یک میانسال ، یک پیر و « شامی » استثنائاً باید شعر می خواند.
من هم از بین جوانها انتخاب شدم تا شعر بخوانم، نوبت شعرخوانی شامی رسید. قطعه‌ای از گرامافون را درآورد و گفت : جناب استاندار؛ این هم وسیله حساب کتاب من است، اگر این نباشد، نمی توانم شعر بخوانم.
معتقدم که شامی مطلقاً شعر فارسی نمی توانست  بگوید و من خودم هم در کتاب « تذکره سخنوران استان » اشتباها شعر فارسی را از او نقل کرده ام . او تنها شعر ده هجایی می توانست بگوید. برخی از تصحیح کنندگان دیوان شامی، به خاطر اینکه بگویند ما چیز بیشتری از او داریم، یک شعر فارسی را هم از او نقل کرده اند :
حسین جان کار زینب زاره بی تو
….
هرگز این شعر، شعر شامی نیست. به هر حال کتاب هایش حدود 50 هزار تیراژ خورد و فروخته شد و بسیاری از این بینوا، به نوایی رسیدند که حتی اگر پول یک چاپش را به خود شامی می دادند، ممکن بود 10 سال دیگر زنده بماند.
اینها برای اینکه بگویند من شعر بیشتری از شامی دارم، از خودشان چیزهایی می نوشتند و به اسم او منتشر می کردند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.