داستانی از نسرین میرزایی / برادران شریف

 

آن روز مهدی ویران شده بود. مثل کسی که ضربه ای سخت به گیجگاهش خورده و نمی داند کجاست. من برایش روزی از بچه گی ام را گفتم که پدرم قبل از سپیده صبح بیدارم کرد و برد توی لندرورش. دونفری زدیم به جاده.
گفتم: کجا؟
گفت: می خواهیم برویم شکارِ شاپری.
اوایل پاییز بود و گرمای آب به سرمای هوا زور گرفته بود. تازه از خواب بیدار شده بودم. طول مسیر هی خوابم برده بود و هی بیدار شده بودم و جسته گریخته از خاطرات پدرم با شاپری شنیده بودم.
مهدی گوش می داد و آرام پک می زد به سیگار خوش عطرش و خیره می شد به موج های کوچک رودخانه.
آن روز مهدی شکسته شده بود و من همیشه با خودم فکر می کنم یعنی کسی پیدا می شود که تجربه ای همسنگ آن روزهای مهدی را داشته باشد؟ مهدی فرو ریخته بود و من باید کاری برایش می کردم. بنظرم آمد توی آن اوضاع عجیب غریب هیچ کاری به اندازه ی ماهیگیری روح ناآرام یک مرد را نجات نمی دهد.
اولین بار بود که با مهدی تا کنار رودخانه رفتم و قلاب انداختم. قبل تر ها چندباری راجع به ماهیگیری گپ زده بودیم اما فرصت نشده بود امتحانش کنیم. برعکسِ مهدی، آن روز من انقدر انرژی داشتم که می توانستم هر حیوان آبزی را جذب کنم و بکشانم زیر تیوب. دلم می خواست کسی کنارم باشد تا شلاقه زدن ماهی ها را ببیند. مهدی اطلاعات خوبی از ماهی ها داشت. تیره ها و عادت هاشان را می شناخت. صبح اش توی کافه قرار گذاشتم که برویم دریاچه و قلاب بندازیم. اصلن نفهمید کجا را می گویم اما همان طور که نگاهم می کرد سر جنباند و قبول کرد. فهمیدم که نباید اسم دریاچه ی زمردی را پیشتر شنیده باشد .خودم اما می شناختمش. ابلاغ خدمت در فرانسه را که گرفتم قند توی دلم آب شد و اولین چیزی که توی چمدان گذاشتم لنسر و نخ و لوازم ماهیگیریم بود.
تمام مدتی که فرانسه بودم یک برنامه داشتم، صبح که بیدار می شدم باید نرمش می کردم و خودم را کش می آوردم و یک راند با کیسه و یک راند با حریف فرضی مبارزه می کردم، بعد دوش می گرفتم و لباس می پوشیدم و کُلتم را می چپاندم پشت شلوارم. بعد منتظر می ماندم تا مهدی به تلفن اتاقم زنگ بزند و بروم پشت در اتاقش. از هتل که بیرون می زدیم می رفتیم کافه تریا و صبحانه می خوردیم . بعد می رفتیم کمپ و او دنبال کارهای سازمان می دوید و من سایه به سایه دنبالش تا دوباره هوا تاریک بشود و برگردیم توی هتل. گرچه آن روز کمی گرسنگی کشیدم اما با روزهای دیگر برای من فرقی نداشت. ساعت از یازده گذشته بود .وعده های ناهار و صبحانه مان داشتند یکی می شدند و تلفن زنگ نخورده بود. آخرش هم خودم رفتم در اتاقش. گفت : بیا تو.
وسط تخت دونفره شان دراز کشیده بود و پای راستش را روی پای چپ انداخته بود و تکان می داد. جوری که تخت مثل شب هایی که مهمان داشت صدا می داد. زیر سیگاری کریستال روی سینه اش پر بود از فیلترهای سوخته و سیگارهای نیمه تمام.
گفتم: تا صبحانه جمع نشده ،تشریف نمی آورید کافه تریا؟ باید برای برنامه ی بعدازظهر آماده باشیم.
صورتش، ازسه جا بریده بود و روی خراش ها را با پنبه پوشانده بود. آن روز نه اما همیشه خیلی که حالش گرفته می شد فاز عوض می کرد. می زد به لودگی و با ته لهجه آنقدر دری وری می گفت که هیچ نشانی از آن مرد مقتدر تئوریسین در خودش باقی نمی گذاشت.
بلند قد بود و استخوانی با چشم های که انگار مدام رازی را پنهان کرده باشند. خنده باسمه ای و کم رنگ روی لبهایش را توی عکس ها معروف بود. مرد بی ذوق اما مرتبی بود. هرروز دوش می گرفت و صورتش را اصلاح می کرد. خیلی سیگار می کشید و خیلی بد دهن بود. آنقدر که به زمین و زمان فحش می داد و شیخ و ملا حالیش نمی شد. اما تمام دوسالی که محافظش بودم و اتاق هایمان رو به روی هم بود نشنیدم توهینی به مریم کرده باشد. خیلی دوستش داشت و مدام می گفت جدایی شان مصلحتی بوده.
گفتم : شما گرسنه نیستی؟
بلند شد و ایستاد روبه روی آینه. انعکاس تصویرش را از شیشه ی پنجره می دیدم و خودش نمی دانست. پنبه ها را از صورتش جدا کرد. پیراهن راه راهش را تن کرد و شروع کرد به بستن دکمه هایش. دکمه ها را رها کرد و انگشت های اشاره اش را کرد توی دهان و از دوجهت مخالف دهان را کش آورد. بعد دست ها را دو طرف صورت گذاشت و آنقدر کف شان را به هم فشار داد تا چهره مچاله شود. آخرهم دست راستش را کُلت کرد و پیشانی خودش را هدف گرفت بعد چشم چپش را بست و ماشه را چکاند. با شلیک از آن فاصله بعید بود هدف را نزده باشد اما دیدم که همچنان سرپا روبه روی آیینه ایستاده و خودش را نگاه می کند. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم درحالی که احساس کردم باید چیزی بگویم.
گفتم : روز گرمی است. کاش زودتر مراسم تمام شود و فرصت کنیم تنی به آب بزنیم.
چیزی نگفت فقط دکمه های پیراهنش را بست و از در اتاق بیرون زد. من تندتند ژامبون و تخم مرغ آبپز لقمه می کردم و او فقط سیگار می کشید و دودش را از دماغ بیرون می داد فقط چندباری به فنجان قهوه اش لب زد و هربار آبخورهایش را پاک کرد و زیر دندان انداخت و خورده موها را از لبش می گرفت.
پرسیدم برمی گردیم اتاقتان؟
تیز نگاهم کرد و گفت: اتاقم .
راست هم می گفت دو سه ماهی بود که آن اتاق فقط برای خودش بود و هربار من به عادت همیشگی اتاقتان خطابش کرده بودم. وسط بحث هم که بود مکثی می کرد و می گفت اتاقم و آنقدر میم را توی دهان می چرخاند که یادم بیاید یکی دو ماه است مریم رفته و قرار نیست دیگر برگردد.
گفتم: ببخشید از جهت احترام جمع بستم.
همانجا بود که فهمیدم امروز آن روزی است که می شود قلاب دستش بدهم و ببرمش دریاچه. حس کردم این حجم از درماندگی یک مرد را فقط صید واقعی آرام می کند. روز قبل مسعود گفته بود: بعداز عقد سعی کنم مهدی را دنبال کاری از آن حوالی دورش کنم.
دوتا صندلی گذاشتیم پای دریاچه و من از سر کیف دستهام را به هم مالیدم و به مهدی حالی کردم اوضاع مان خیلی خوب است. عشق به این تفریح برمی گشت به بچگی هایم که با پدر، سپیده نزده، می زدیم به دل تالاب ها و سراب های دورو بر کرمانشاه و من غرق می شدم توی افسانه هایشان. مهدی بی مقدمه به حرف آمد و خاطرات محوی از پدرم گفت. گفت چندبار پدرم بچه های فامیل را جمع کرده و برده پای رودخانه. جا خوردم. فکر نمی کردم چیزی از فامیلی کمرنگ مان در ذهنش مانده باشد. یک رابطه ی دور و دراز که البته در استخدام من هم بی تاثیر نبود.
بعد مهدی چشم دوخت به رودخانه و گفت: تو میگی آنجا که همه ی آب ها به هم پیوند می خورند و به اقیانوس می ریزند تکلیف داستان هایشان چه می شود؟
بعد دست بلند شد و چند قدم پیش رفت. گفت: فکرش را بکن مثلن همین مروارید زمردی وقتی با ارس یا حتا گاماسیابِ شما توی اقیانوس بهم می رسند، کجا باید دنبال مادر و دختری که مسیح را پناه داده بودند بگردیم؟
یک آن فکر کردم دارد شعر می خواند. به شوخی در جوابش شعر دریاچه ی بورزه ی لامارتین را خواندم. بعد او افسانه ی دریاچه ی زمرد را برایم گفت. انگار داشتیم پینگ پنگ بازی می کردیم. گفت که عیسی بشکل یک گدا وارد همین شهر می شود و مردم شهر، بی حرمتش می کنند و می رانندش. فقط مادر و دختری مهربان ، نان و آبش می دهند . رسول خدا قهرش می گیرد و از خدا می خواهد جز آن دونفر کل اهالی شهر را زیر آب ببرد و آن دو را حاکم آن آب ها کند.
اطلاعاتش شگفت انگیز بود. بعد گفت که بومی های این شهر هنوز هم وقتی به خِنِس می خورند کنار دریاچه می آیند و از روحِ به رستگاری رسیده ی آن مادر و دختر کمک می خواهند. خیلی ها دیده اند دو ماهی یک رنگ با قواره های ریز و درشت، آمده اند حاشیه ی رود و چشم دوخته اند به آدم ها. حتی پیش آمده کسی موجود زنده ای بین ماهی و آدم توی آب دیده باشد که دارد گریه می کند.
گفتم با این اوصاف حتمن می دانستی که این دریاچه، دوحلقه چشمه ی آب گرمِ نظر کرده دارد. عین دو حلقه گُلَم سراب نیلوفر خودمان. و یادم افتاد مهدی اردبیلی است و کرمانشاه را دورادور می شناسد.
پرسید: از طلاق چند ماه گذشته؟
یک لحظه ساکت شدم. گفتم : دو ماه و چند روز
و دیگر ادامه ندادم. روز طلاق شان من پشت در بودم و شنیدم همدیگر را می بوسیدند و برای رهایی خلق دعا می خواندند. واقعیت این بود که مریم مهره ی میانی این سه ظلعی بود. یعنی جایگاه واقعی یک انسان روشنفکر فهیم ، فارغ از جنسیتش. جایی که آرزوی هر زن ی در خاورمیانه است.
آن روز مراسم را آنقدر لفت دادند و مهدی آنقدر رنگ به رنگ عوض شد و حرکات غیرمعقول از خودش نشان داد که کلافه شدم. مهدی مثل آدمی که حفاظ دور ذهنش را طوفان خرد کرده باشد و الان بی پرچین فکر کند، حرف می زد و حرکت می کرد. تمام مدت می خندید و من کنارش بودم و می دیدم دارد می لرزد. آتش به آتش سیگار دود می کرد و سعی می کرد به همه لبخند بزند. از آن خنده های مضحک. یکی دو بار از صندلی جدا شد و تا نیمه ی سالن رفت و انگار پشیمان بشود برگشت. و من هربار دنبالش بودم و دیدم بجز دستهایش تمام تنش دارد می لرزد و سعی می کند کسی را مستقیم نگاه نکند. اگر هم کسی از اعضای سازمان از سر کنجکاوی یا شاید تقدیر از شهامت و رشادتش می خواهد چیزی بگوید با خنده جواب می دهد. همان روز، لقب برادر شریف را برایش انتخاب کردند و خیلی زود این لقب جزئی از اسمش شد. همه می دانستند که رکن اصلی این انقلاب ایدئولوژیک، کسی نیست جز برادر شریف و او با رضایت و خواست قلبی به این انقلاب تن داده بود. اما با این حال مسعود ، سپرده بود چندروزی از مقر دور باشد.
خطبه را خواندند و عروس و داماد قرآن را باز کردند و چند خطی قراعت کردند. عکاس ها چپ و راست عکس می گرفتند و نور فلاش ها یکی بعداز دیگری سالن را روشن می کرد. بعد از مهدی خواستند پشت تریبون برود و به زن سابق و یار غار خودش تبریک بگوید. نگاهش کردم خواستم ببینم حال مردی که مجبور است ازدواج زنش را تبریک بگوید چه طور است. آرام پشت تریبون رفت .دست هایش را گره زد و شروع کرد به از حفظ خواندنِ متنی که از عصر دیروز مشغول آماده کردنش بود و من دیدم آبِ توی لیوان با تکان های ریز دست هایش موج بر می دارد.
_ بنام خدای مریم و مسعود…
عصر، پای دریاچه، خاطره ی یک روز ماهیگیری با پدرم را برایش تعریف کردم. شاید نوع لذت بردن از ماهیگیری فرانسوی ها باعث شد یاد آن روز بیفتم. قلاب را می اندازند و با کلی هیجان ماهی را از آب می گیرند و خلاص. نهایت کاری که با ماهی می کنند؛ گرفتن یک قطعه عکس یادگاری است .این همان کار لذت بخشی است که همان سالها هم می کردند. اسمش هم بگیر و رها کن است. اعتقادشان این است که ماهی نه درد را احساس می کند نه یادش می ماند که عاقبت دهن زدن به طعمه گرفتار شدن است و با این کار لذت ماهی گیری را با همدیگر تقسیم می کنند.کاری که توی ایران هیچ معنی نداشت. برایش گفتم کرمانشاه پر از سرآب است و هرکدام برای خودشان افسانه ای دارند. و با افتخار از افسانه ی جوانی گفتم که پدرم رکن اصلی شکل گرفتنش بوده. از ماهی سونگی که توی آب های سرآب نیلوفر است و سنش حدود یک قرن است. گفتم از لکه سفید بزرگی که پدربزرگم روی باله ی پشتیش انداخته.
عصر روز قبل، پیرمرد صیاد تلفنی گفته بود که شاپری را صبح که برای جمع کردن چتری هایش به دل آب زده، دیده. صحیح و سالم با همان لکه ی سفید روی پشتش. پدر دوباره فیلش یاد هندوستان کرده بود. تمام مسیر می راند و با من یا شاید با خودش حرف می زد. عمی گفت: ترسیده بودم. خیلی بزرگ بود. وصفش را شنیده بودم اما هیچ وقت ندیده بودمش. به اندازه ی خودم بود، بلکم بزرگتر. با فلس های سبز و طلایی و چشم های شهلای زنانه.
خاطره ی پدر برمی گشت به سالهای دور. زمانی که کناره های سراب را هنوز نرده نکشیده اند و پر از نی اسعت و پدر و رفقایش اول نوجوانی شان است و تفریحی ندارند جز ماهیگیری.
هربار جمع می شده اند حاشیه ی سرآب و با شنکش و بیل نی ها را می شکستند و حوضچه ای برای آبتنی خودشان درست می کرده اند. بعد سیم ماهیگیری را از یک سر به تخته ی چوبی و از یکسر به قلاب چهار و پنج می بستند و قلاب و طعمه و زنگوله را پرت می کرده اند توی آب و تخته را فرو می کرده اند توی گل و لای کنار سرآب و منتظر دهن زدن ماهی می نشسته اند…
روی تیوپ نشسته بودیم و طعمه به قلاب هامان می زدیم که هرچه از خاطره ی آن روزها یادم بود برایش گفتم. فکر کنم حوالی عصر بوده و بچه ها داشته اند وسایل شان را جمع می کردند که پدر می بیندش و آن اتفاق می افتد. هنوز هم یادم است پدر با چه هیجانی در موردش حرف می زد. می گفت: آب موج برداشت و شلاقه زد توی نیلوفرها. گله ی ماهی ریزه ها پخش و پلا شدند و غول سبز و طلایی دمش را کوبید روی آب و پهلو گرفت در حاشیه ی سرآب و زل زد توی چشمم. عین یک آدم. پدر می گفت از نوع نگاهش می شد فهمید ماده است. یک جور مهرطلبی زنانه توی نگاهش بود که دل آدم را می لرزاند.
و این می شود که اسمش را شاپری می گذارد. پدر را هول برمی دارد زبانش کند می شود و عقلش بار می کند. می خواهد به هر قیمتی شده شاپری را به چنگ بیاورد. زنده یا مرده. با تمام توانش شن کش را می کوبد روی باله ی پشتی حیوان . حیوان از آب بیرون می پرد، به سمت آسمان می رود و دوباره می کوبد توی آب و با شلاقه های پشت هم، آب را می شکافد و موج می اندازد و درجریان آب رودخانه می رود. رد خونی از خودش به جا می گذارد و آخرین تصویر آن روز برای پدر بزرگت می شود؛ نیلوفرهای زخمی و شن کشی که دارد می رود کف آب. بعد هم بچه ها جمع می شوند و هر یکی شان چیزی می گوید و پدر که از هیئت ماهی می گوید،باور نمی کنند. هیچ کدامشان هم دل نمی کند پی حرف پدر رد خون را بگیرد و به تالاب بزند.
پس شروع می کنند به جفنگ گفتن و مسخره کردنش. هرچه قسم می خورد که بیش از صد کیلو بوده. که از خودم بزرگتر بوه بیشتر مسخره اش می کنند. بعد پدر تمام عمرش دنبال شاپری می گردد تا حداقل عکسی از او بگیرد. در همان رفت و آمدها و دم خور شدن هایش با ریش سفید های سرآب افسانه سونگ صد کیلویی با لکه ی سفید روی بالهاش که توی گُلم شیرین سرآب زندگی می کند شکل می گیرد و دهن به دهن می شود…
پایان ماجرای شاپری و سراب نیلوفر بودم که سیم قلاب مهدی کشید . ماهی دهن زده بود و این اولین صیدمان بود. تا به خودش بیاید و چرخ دنده را بگیرد، دایره ی دسته دار چند دور آزاد کرده بود و ماهی داشت دور می شد. شروع کرد به جمع کردن چرخ دنده ی لنسر و من با داد و فریاد خیالش را راحت کردم که از صحنه ی بیرون کشیدن ماهی از آب، عکس می گیرم. ماهی خیلی درشت بود و تقلای زیادی می کرد. نمی گذاشت راحت سیم جمع شود. گاهی با خودش می بردمان و گاهی آب را زیکزاکی شکاف می داد و به سمتمان می آمد. هر دومان بلند شده بودیم و تعادل تیوپ بهم خورده بود. شاتل دوربین را آماده کرده بودم روی موج آب که مدام نزدیک و نزدیکتر می شد. ممکن بود نوک تیز قلاب خوب فرو نرفته باشد توی دهان ماهی و حین بیرون کشیدن در برود. باید از اولین لحظه ی بیرون آمدنش از آب عکس یادگاری می گرفتم . آب شکاف برداشت و ماهی جایی مابین آسمان و آب قرار گرفت. با سرعت بیشتری چرخ دنده را چرخاند و ماهی به تیوپ نزدیک و نزدیک شد. داشتم عکس می گرفتم که موهای سیاه خوابیده بر مچ ش را دیدم. مثل کنف بر دستانش پیچیده بود. وقتش بود. کله ماهی از آب بیرون آمد و نگاه مان کرد. زور می زد که خودش را بکشد پایین. مهدی لب گزید و با قدرت بیشتری ماهی را کشاند بیرون. ماهی نفس نفس زد و تسلیم شد. هوابر شده بود و آخرین تلاش هایش را می کرد اما مهدی ولکن نبود. عوض اینکه قلاب و طعمه را از دهان حیوان بگیرد، لنسر را انداخت روی کفه ی چرمی تیوپ و ماهی را گرفت میان بازوهایش. انگار که معشوقه ای را بغل کرده باشد. بعد دستانش را سراند توی آبشش های ماهی و با چند تکان کله ماهی را از تنه اش جدا کرد. فکرش را هم نمی کردم بخواهد همچین کاری بکند.
باریکه خون کمرنگی از انگشت شستش از سرازیر شد روی موهای سیاه مچ اش.بعد سر و تنه ی ماهی را به دو سمت دریاچه پرت کرد و روی سینه ی لختش دنبال پاکت سیگار می گشت . باید تا ماهی دهن زده بود، دوربین را دستش می دادم و خودم لنسر را می گرفتم. نباید ماهی را می کشت. جزو قواعد ماهیگیری این دریاچه نبود. سیگار را گوشه ی لبش گذاشت و چند قدم پیش رفت و کله متعجب ماهی را از آب بیرون کشید. نباید حرفی می زدم. فقط نگاهش کردم. آروارهی حیوان را فشار داد و قلاب را از دهانش جدا کرد. بعد لنسر را پرت کرد روی کفه ی چرمی تیوپ. سر ماهی را بالا آورد تا جایی رو به روی صورت مچاله اش. بعد روی سر حیوان را ماچ کرد و خم شد و آرام گذاشتش توی آب. کله ی ماهی توی آب لیز خورد و مهدی با چشم های نیمه بسته ردش را گرفته بود. بعد سیگار را روشن کرد و دستان خون آلودش را مالید به شلوار طوسی اش.
بعد انگار که تازه یادش آمده باشد من هم کنارش هستم، رو به من گفت: نگران نباش. هتل مان مستخدم های خوبی دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.