خمیربازی با کلمات/ نقد آرش شفاعی بر مجموعه شعر طعم روزهای نیامده اثر جلیل آهنگرنژاد

 

کرمانشاه اقلیم شاعرپروری است. این ادعا را می توان به راحتی و با به خاطر آوردن نامهایی از شاعران دهه های اخیر این استان ثابت کرد ؛ شاعرانی که به رغم اشتراک در فضای جغرافیایی ، فضاهای فکری و ویژگی های ادبی و شعری مخصوص به خود را دارند.
جلیل آهنگرنژاد شاعری از همان خطه است ، با امتیازات زبانی و فضاهای شعری مخصوص به خود که حاصل تجربه های شاعرانه اش را چندی است در «طعم روزهای نیامده» به مخاطبان عرضه کرده است. می دانم که توصیه کردن و رهنمود دادن منتقد به شاعر، ماهیتا کاری نادرست است اما نمی توان از وسوسه این که شاعر را به دور شدن هر چه بیشتر از فضای فعلی غزلهایش دلالت کنم ، بپرهیزم!
طعم روزهای نیامده از دو دفتر تشکیل شده است: فرشته ای کردی پوش و خوابهای ناشناس که اولی مجموعه سروده های آزاد اوست و دومی غزلهای شاعر.
مقایسه ای اجمالی میان دو دفتر بوضوح نشان می دهد که شاعر در دفتر دوم تا چه حد از توانمندی های خود به نفع رعایت وزن و قافیه و اسلوب شعر دست کشیده است و هر جا که به یاد دغدغه های نوآورانه اش افتاده است چگونه غزلی مثل «تا می نویسم تیرگی…» را سروده است که کاش نمی سرود.
این چند بیت را به صورت اتفاقی از چند غزل آهنگرنژاد انتخاب کرده ام ، بخوانید:
زمین نثار روی کلاغهای تاریک / بیا بیا بکوچیم از این حصار مجهول یا: ظلمت آباد مخوفی است جهان بی رویت / بی تو لب تشنه گل لهجه یک فانوسم
یا:
شبی که ماه نو شراب کوچ را سر کشید / صداقت از میان ما پرنده گشت و پر کشید
به نظر شما، این فضاها، بیان و ترکیبات خونی برای ادامه حیات دارند؟ این نمونه ها را تنها به تصادف برگزیدم. می شود باز هم از غزلهای آهنگرنژاد مثال بیرون آورد، منتها باید به یاد داشت او اصولا شاعری است که نه در مضمون پردازی یا عاطفه ورزی قابلیت دارد، بلکه عرصه خودنمایی او در رویکرد متهورانه و برخوردهای او با زبان است که در شعرهای سپیدش اتفاق می افتد.
شعر او، زبان محور است و دست بردن های او در دستور و رفتارهای بی پروا با کلمات است که باعث می شود او شاعری خود را عرضه کند، به همین دلیل هم هست که «باید»های قالب کلاسیک دست و پای شعر او را چنان می بندد که دیگر این گونه سطرهایی در غزلهایش نمی بینید:
این صفر زخمی / در کارنامه هیچ پرنده ای پرپر نمی زند!
یا:
ساعتم را روی چشمهای آبی جمعه / کودک کرده بودم / که زنگ زد تلفنی / که در آن سوی خط پروانه ای نمی وزید/ آهای خانم! / نام این کوچه ها را/ نمی شود. اشتباه گفت؟…
واژه ها برای آهنگرنژاد دربسیاری از موارد بیشتر از آن که به دلیل روابط دال ومدلولی مورد توجه باشندبه شکل ابزاری برای بازی های جدیدترجلوه می کنند
واژه ها برای آهنگرنژاد در بسیاری از موارد بیشتر از آن که به دلیل روابط دال و مدلولی مورد توجه باشند، به شکل ابزاری برای بازیهای جدیدتر جلوه می کنند. او کلمات را مثل خمیر اسباب بازی کودکان ورز می دهد، کم و زیاد می کند و سعی می کند با ادامه دادن رابطه های زبانی و معنایی کلمات در امتداد شعرهای خود، از همه ظرفیت های واژه سود ببرد. مثلا در این سطر پتانسیل شعری از کلمه «دالاهو» آغاز می شود، کلمه ای که از یک سو مدلول به تصویر آشنای کوهی در زیستگاه شاعر است و از دیگر سوی این واژه در ذهن شاعر ادامه یافته است تا به اینجا رسیده است که:
این کوه / سید نیست / اما تا نام «دالاهو» را می شنود/ چقدر «هو هو» می کند!
البته این نگاه فرم اندیشانه به سرانجام زیبایی شناسانه ای نمی رسد چرا که مصرف شدن همه توجه و انرژی شاعر به کشف ظرفیت های واژگان و اصرار بر اجراهای تازه در جای گذاری آنان در متن ، باعث شده است که آهنگرنژاد از معیارهای زیبایی شناسانه غافل بماند و از یاد ببرد که هر رابطه ای از دل مجموعه ای از چند واژه بیرون کشیده شود، لزوما موجد لذت هنری نخواهد شد بلکه گاه نتیجه معکوس حاصل او می شود.
به رو بودن تلاش شاعر برای بیرون کشیدن یک رابطه نا مکشوف معنوی از دل کلمه مصدق که هم نام مکان وهم نام شخصیتی تاریخی است و بعد، پیوند دادن آن با واژه های نفت و کاشانی را بنگرید: از خط واحد اتوبوسی / پیاده می شود / در میدان مصدقی / که بوی نفت می دهد و ادکلن و ماتیک / تو پشت پنجره ای کز شده ای / بی که / فکرت بر کاشانی ببارد /…یا اینجا که سعی در ردیف کردن کلماتی که در آن حرف «ت» باعث سقوط شعر شده است:
یک دختر چشم آبی قدیس / ذهن درختان سرزمینم را / از طنین طناب و تهمت و تابوت / غسل نداده است.
توجه شاعر به اجراهای زبانی و صرف کردن انرژی برای بهره گیری حداکثری از همه ظرفیت های تک تک واژگان اثر گاه باعث شده است او در جمع کردن و سر و شکل دادن به یک انسجام هنرمندانه توفیق کامل نیابد به عبارت دیگر پازلهای پراکنده ای که هر کدام با صرف انرژی و زمان بخوبی شکل یافته اند، نتوانسته اند در چینش متناسبی در کنار یکدیگر یک ساختار منسجم بسازند.
برای مثال می توان به شعر «مردی بی سر جاده را در جیبش می ریزد» اشاره کرد. شعر با تصویری از شاعر که پنجره را کنار می زند و زنی که در کوچه طفلی دوسر را در میان باد و بی قرار می زاید شروع می شود تا به آنجا می رسد که:
کوچه را / بی اجازه باد / کنار می زنم / در خیابان شما / مردی بی سر جاده را در جیبش می ریزد / شهر را / که دور از سوت پاسبان ها / کنار می زنم / در زیرزمین شما / اسکلت هایی بر دوش مردگانی سیاه / به خیال کامیونی می ریزند…/ از اینجا به بعد ناگهان همه انرژی شاعر در ارائه اثری قابل اعتنا و پرخون ته می کشد. به پایان بندی شعر که می رسید:…که فردا / در خیابان های تلخ نیویورک / درختانی سیاه می کارند / برای امپراتوری / که بوی پوتین و خون و تابوت می دهد….
می بینید آن تصاویر و فضاسازی سیاه اما موثر، به پایان بندی تکراری و بی جانی رسید و چگونه شاعر ناگهان فضایی را که برای رسیدن به یک پایان ضربه زننده و تامل آفرین تمهید چیده بود، با بیانی رو و بی جان بهم زد؟ شعر جلیل آهنگرنژاد از این ضربه های ناگهانی و افتهای غیرقابل توجیه خالی نیست.
به نظر می رسد او بیش از هر چیز نیازمند آن است که نگاه جزیی نگر خود را نه به پاره هایی محدود و معدود از اثر، بلکه به کلیت ساختار شعرش تعمیم دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.