برمودا / داستانی از معین شرفایی

نامزد مرحله اول جایزه ادبی مشهد          

سهراب به ساعتش نگاه کرد، چشم چرخاند تا دوباره اطرافش را دید بزند. باران دیشب مه غلیظی را روی کوه ها نشانده بود و قطرات ریز گم شده در هوا به صورت سهراب می چسبید و سرما را درونش می‌نشاند. گنبد وِیس قرنی در میان توده ای خاکستری پنهان شده بود. مثل شب کلاهی از میان کاج های بلندی که احاطه اش کرده بودند پیدا بود. صدای زمزمه دعا می آمد. سهراب نور چراغ قوه را انداخت روی صورت رویا. گفت (آماده ای؟ )
نور زرد روی صورت رویا ماند. چهار زانو نشسته بود و بند کفش هایش را سفت می‌کرد. چند دسته مو از کنار صورتش بیرون زده بود و مدام سعی می‌کرد پشت گوش نگهش دارد اما هربار از کنار نیم رخ اش آویزان می شد. صدا از آرامگاه ویس قرنی بلندتر شده بود. تندی گره شالش را روی سرش سفت کرد و دستی کشید به بلوز پیچازی اش. گفت ( آماده ام)
سهراب لبه پرتگاه رفت و نور را انداخت سمت جایی که باید پرواز می کردند. شیب سنگلاخ مسیر پر از قارچ های سمی بود، حاصل رعد وبرق های چند شب پیش. جی پی اش را از کوله بیرون کشید و چندبار در آسمان چرخاند، لا به لای سنگ های دالبُر شده کوه گام برداشت و همانطور که دستش را سمت آسمان گرفته بود، نگاه به سایه کوه ها انداخت که در دل هم فرو رفته بودند. رو به رویا گفت (برای جلسه بعد لباس ورزشی بپوش!)
سهراب برای اطمینان قبل از پرواز شروع به بررسی بال و ریسمان و هارنس کرد. حواسش مدام پرت آسمان می شد و نمی‌توانست با دقت به کارش برسد، رویا کلاه ایمنی را سرش گذاشت و چشم دوخت به حرکات سهراب که در حال وارسی پاراگلایدر بود. دوباره کلاه را درآورد و گذاشت زیر بغلش. در گرگ و میش هوای صبح، چراغ خانه های نشسته بر دامنه کوه روشن می‌شدند.گاه صدای هوچ و زنگوله گوسفندان میان دره ها می چرخید و طنین دوری را در ذهن سهراب می رقصاند.
سهراب نگاهش به رویا بود. کم صحبتی را تحمل نیاورد و گفت (تا حالا اینجا آمدی؟)
رویا برگشت و از دل تاریکی آهسته گفت (نه)
سهراب روی هارنس جاگیر شد و قسمت نشیمن نفر دوم پرواز را هم آماده کرد و به رویا اشاره کرد تا بنشیند.
رویا سرش را پایین انداخت و روی هارنس نشست، انگار سهراب ماده کانگرویی بود که بچه ای درون کیسه اش نشسته باشد. منخرینش از بوی باران و گیاهان کوهی پر شده بود، با عطر تن رویا انگار که خواب باشد بیدار شد. ایستاد و رویا هم مثل او روی پا بلند شد. رشته های متصل به گُرده سهراب و بال گلایدر تکانی خورد. بعد هردو رو به باد ایستادند. بال گلایدر آهسته از زمین کنده شد و با وزش باد جانی گرفت و استوار تر شد. سهراب گفت (اول به سمت باد، بعد که ریسمان بال سفت شد می چرخیم خلاف باد و شروع به دویدن می کنیم)
سهراب انگار چیزی در آسمان گم کرده باشد خیره شده بود به ابر های باران زا، نم نم قطره باران از پشت یقه اش می رفت تا اعماق کمرش. با خودش فکر کرد_ کاش هوا انقدر پس نمی شد_ اما هواشناسی رادیو این اطمینان را داده بود که از صبح تا حوالی بعدازظهر هوا پایدار می شود اما پوفه های ناگهانی باد چیز دیگری می گفت.
با چرخش سهراب، هردو شروع به دویدن کردند و وارد شیب شدند. بال سورمه ای رنگ که خط های زرد داشت به آسمان رفت. ابرهای کیپ شده در دل هم کمی فاصله گرفتند. شتاب برای پرواز کم بود. دوباره به جای اول برگشتند، هنگام دویدن پاهای رویا جا می ماند. اولین بار بود که سوار گلایدر می شد. هرقدم را دوتا یکی می دوید تا اینکه پس از چندبار هردو به آسمان دوخته شدند.
سهراب بال ها را طوری تنظیم کرد که در ارتفاع پایین بمانند اما تاریکی آسمان نگذاشت که به همان ارتفاع ادامه بدهند. ناچار به ارتفاع شد.
چند دقیقه ای در هوا تاب خوردند. لرزش های شکست باد فرمان ریسمان را در دستان سهراب لرزاند و مجبور به اوج گرفتن شد. بعد از آنکه ول شدند در آسمان سهراب گفت (همه چیز خوبه؟)
رویا که خیره به کفش هایش شده بود گفت (کمی ترس داشت… )
سهراب ارتفاع داد زیر بال و نگاه به ساعت کرد، ارتفاع روی ۶٠٠ متر بود.بین صبح و پسمانده شب خط باریکی افتاده بود و نور باریکی از بین ابرها به جنگلِ و دره های ویس می‌تابید و از آن بالا درختان را انبوه تر نشان می‌داد. سهراب چشم دوخته بود به شکاف بین ابرها و رد نور کم رمق را دنبال می‌کرد، بعد سرش را تکانی داد و گفت (هوا معلوم نیست پا بده یا نه!)
رویا انگار که از دنیای دیگری آمده باشد گفت (ببخشید حواسم نبود)
سهراب چیزی نگفت، از صبح رفتار شاگرد جدیدش برایش عجیب بود انگار کسی مجبورش کرده باشد که بیاید برای پرواز.
همین که خواستند از بالای جنگل دور بزنند، یکبار دیگر صحبت های مجری اخبار هواشناسی از ذهن سهراب گذاشت. حتی هواشناسی جی پی اس هم نشان می‌داد که آسمان آفتابی خواهد شد. سهراب مسیر را تغییر داد تا فرصتی باشد و بتواند نکات ابتدایی را آموزش دهد. ریسمان را تغییری داد و به سمت جایی که پرواز کرده بودند برگشتند.
دل آسمان بیشتر روشن شد، سهراب این بار بال گلایدر را تغییر داد به سمت کوه های شمالی و گفت (حالا چند دقیقه پرواز می کنیم)
سهراب شاگرد های خودش را داشت ، مدت ها بود که به مبتدی ها آموزش نمی‌داد. چندروز پیش چند ایمیل از یک نفر دریافت کرد. در تعجب بود که در این موقع از سال یک دختر هوس یادگیری پاراگلایدر کرده. تا اینکه چند تا از پرنده ها رویا را به سهراب سفارش کردند و حالا هردو در آسمان در حال ارتفاع گرفتن بودند.
رویا موبایلش را به سختی از جیب جلیقه بیرون کشید و نگاهی به صفحه اش کرد و گفت (آنتن شماهم پریده؟)
سهراب که متوجه یک نقص در یکی از ریسمان های بالایی گلایدر شده بود زیر لب گفت ( آنتن…)
رویا پاهایش را تکانی داد و ناگهان گلایدر به یک سمت کله شد، سهراب ریسمان را کشید و گفت (این کار را موقع ارتفاع گیری هیچوقت انجام نده! )
رویا فورا پاهایش را جمع کرد و گفت (تا حالا کسی از این بالا افتاده پایین؟ )
تنها این پرسش بود که حواس سهراب را از پوسیدگی ریسمان بالای گلایدر پرت کرد، اعداد مرگ از دستش خارج شده بود، یکماه پیش یکی از صمیمی ترین دوستانش را از دست داد.
گفت (آره، توی این ده سال آموزشی خیلی از خلبان ها حادثه دیدند، همین یکماه پیش یکی از دوستان سقوط کرد، حتی به غسال خانه هم نکشید)
جمجمه خرد شده و تن متلاشی مرتضی، حال سهراب را بد کرد. خودش بود که جنازه صمیمی ترین دوستش را ما بین سنگ های ویس پس از دو روز جستجو پیدا کرد. جزئیات مو به مو در ذهنش چرخ خورد اما نمی‌خواست رویا را نگران کند.
سهراب دوباره نگاه به ریسمان انداخت و ارتفاع را کم کرد، صدای جیغ ساییده شدن دو قرقره آمد. باد به شرایط مطلوب رسیده بود و کار را برای سهراب آسان می کرد.
میان دشت و جنگل های سرسبز، چوپان ها در حال بردن رمه ها به چرا بودند. گاهی گرازی آهسته به طعمه ای نزدیک می شد بعد که از وجود آدمیزاد بو می‌برد به پناهگاهش که در میان سنگ ها بود برمی‌گشت.
رویا دستانش را به دستگیره نجات نزدیک کرد و سفت دست سهراب را چسبید، سهراب نگاهی به انگشتان رویا کرد و خواست موقعیت دستش را تغییر دهد که پشیمان شد. صدای عجیبی از قرقره بلند شد انگار چیزی لا به لایش گیر کرده بود رویا دستکش هایش را درآورد و پوست دور ناخنش را با دندان چید، هاله های خون زیر ناخن خزیدند.
هر تکانی که باد به بال گلایدر می داد، رویا انگشتان باریک و بلندش را محکم تر به مچ سهراب می‌چسباند. قرقره گاهی قفل می‌کرد و پوسیدگی های ریسمان را بیشتر از قبل پاره می کرد.
رویا گفت (خودت سقوط کردی؟)
سهراب رشته ای از ریسمان را دید که از قلاب فنری کوله اش کنده شد و مثل سیم برق در گرمای تابستان همانطور شل و لا قید در آسمان تاب خورد. گوشه بال گلایدر جدا شد، بال نامیزان شد و کار را برای فرود سخت تر کرد.
رویا دوباره پرسید (افتادی؟)
سهراب کلافه پاسخ داد (چندبار به مرحله سقوط رسیدم)
عرق سردی به جان سهراب نشست. می‌دانست که باید زودتر ریسمان ها را تعویض می کرد اما باد امروز ترتیب کار را داده بود. چندبار دیگر هم پیش آمده بود که با سه ریسمان دریده شده در ارتفاع هزار متری چند ساعت در آسمان جولان داده بود اما این بار تنها نبود، وزن اضافی کار را برایش سخت کرده بود. تمام تمرکز سهراب روی ریسمان بود. تجربه به او ثابت کرده بود که در هنگام نقص در ریسمان هیچگاه دور نزند.
صدای بوق جی پی اس بلند شد و بعد ریتم تندی گرفت. سهراب همین که آن را از سویشرت اش بیرون کشید متوجه شد مسیر قرمز را رد کرده اند و باید درجا دور بزند. گلویش از ترس خشک شد. با خودش گفت ده سال و این همه پرواز حالا موقع مرگ رسیده؟
رویا چندبار دیگر از سهراب سوال پرسید. کیلومتر سنج جی پی اس هشدار گرفتن ارتفاع و تغییر مسیر را می داد. نفس آسمان باز شده بود و تلالو خورشید به کوه ها و دره هایی که دونفر تا مرگ فاصله ای نداشتند می‌تابید.
سهراب بال را هدایت کرد به عقب تا از سرعتشان کاسته شود، ریسمان دوم و سوم هم به یکباره از قلاب کنده شد. بال گلایدر کج شد اما فشاری روی هارنس ها نبود.
سهراب موقعیت نشیمن خود را تغییر داد. نمی‌خواست به این زودی وا بدهد. کوه وجا تا نیمه در مه فرو رفته بود. اما نور آفتاب قُله پخ و تپه مانندش را تصویر می کرد. شکاف عمیق برمودا که در دل کوه وجا بود باز و باز تر می شد. سهراب متوجه نبود که در راستای این شکاف در حال پرواز است.
صداهای مختلفی به گوش می‌رسید. سهراب به سختی نگاه به تمام تجهیزات متصل به پاراگلایدر کرد. چشمش در دستان رویا خشک شد، یک چاقوی ضامن دار قطور به درون طناب متصل فرو رفته بود. بی آنکه سهراب متوجه شود، رویا مشغول بریدن طناب بود و صدای برش طناب تعادل پاراگلایدر را برهم زد بود.
در میانه جنگل خرگوش های سیاه و سفید با دیدن نور پروژکتور ماشین شکارچیان میخ می‌شدند تا گوشت شان به نیش کشیده شود. کوهنوردانی بودند که از شب گذشته چادر زده بودند و در حال صعود به گردنه های بالایی کوه وجا بودند. همه چیز آن پایین در تکاپو بود. قاچاقچیان چوب در قسمت های پُر درخت جنگل با اره برقی درخت صدساله ای را قلع و قمع می‌کردند و همانطور تنه را پرت می‌کردند درون خاورهای سبز رنگی که بوی گازوئیل سوخته شان تا قله کوه ها هم می‌رسید.
رویا طناب متصل را با یک حرکت برید. سهراب و رویا هردو کج شدند به یک سمت و چیزی با سقوط فاصله نداشتند. سهراب از میان دندان های کلید شده اش فریاد زد (چرا؟)
ارتفاع به حدی رسید که نور آفتاب سایه دو نفر سوار را روی دامنه کوه نشان می‌داد. رویا هیچ نمی‌گفت و چشمانش از شدت ترس بیرون زده بود و سعی می‌کرد دستش را از دست سهراب بیرون نکشد.
حالا این چهارمین نفری بود که یاد گذشته را برای سهراب تازه می کرد. سهراب ارتفاع را به حدی رساند که اگر سقوط هم می‌کردند با احتمال مرگ فرصت زنده ماندن هم بود. سهراب سه بار دیگر هم وارد بازی خودکشی دیگران شده بود و هر سه بار نیز توانسته بود جان خودش را نجات بدهد و البته نگذاشته بود امضای مرگ به پای سهراب نوشته شود.
سهراب یقه رویا را کشید و گفت (برای مُردن تو، باید من هم تلف بشم؟)
گریه نمی گذاشت رویا حرف بزند. سهراب ولکن نبود و بر سر دختر مدام فریاد می‌زد. ریسمان بعدی هم پاره شد و ارتفاع کاهش ناگهانی ای پیدا کرد. بال و ریسمان در هم پیچیدند و کنترل از دست سهراب خارج شد، باد به زیر بال حرکت نکرد و هر دو میان شکاف کوه وجا سقوط کردند.

ا***ا
سهراب بیهوش روی زمین افتاده بود و درد در جانش می دوید. هنگام سقوط رویا دیرتر به زمین برخورد کرد اما چند دقیقه ای بیهوش ماند بعد که به هوش آمد سراغ سهراب رفت. ریسمان ها به صخره ها گیر کردند و سرعت سقوط کم شد و همین کافی بود تا هردو زنده بمانند.
سهراب در بیهوشی محض، تصویر مرتضی را می دید که آمده بالای سرش و این بار او می خواهد جنازه اش را پیدا کند. مزه خون حال سهراب را بهم زد و با سیلی رویا، چشم باز کرد و تا آنجا که می‌توانست بالا آورد.
سهراب وقتی رویا را سالم دید، خو‌شحالی اش را با فحش و دشنام ابراز کرد. حتی قلوه سنگی برداشت و به سمت رویا پرت کرد اما کم جان بود. رویا دیگر اشکی برای ریختن نداشت و زل مانده بود به پای خونین سهراب که نمی‌توانست حرکتش بدهد.
لباس های رویا جا به جا پاره شده بود و صورتش زخم های عمیقی برداشته بود. خون به صورتش شتک زده بود. کلاه ایمنی هردو از شدت ضربه شکاف برداشته بود و بافه موی رویا لای کلاه گیر کرده بود. ناچار همانطور با چاقوی ضامن دار از ته بریدش! سهراب تکیه اش را داد به تخته سنگی و نگاه به قله بالای سرش کرد. انگشتان پای چپش را نمی‌توانست تکان بدهد. ضربه سقوط را پای سهراب مهار کرده بود. وقتی شلوارش را بالا زد چند کبودی سیاه‌رنگ دید و ساقی که بدجور شکسته بود.
رویا نشست و دست کشید به ساق پای سهراب که پر شده بود از چاله های توخالی اندازه سکه. چاله ها استخوان پوست را شکافته بود و جسم سفید رنگی زور می زد که خارج شود.
رویا گفت (نمی‌خواستم اینطوری بشه. خودم خواستم بمیرم)
سهراب زیر لب چیزی گفت و با دست رویا را از خود دور کرد و گفت (تو بچه ای هنوز. اصلا بیست سالت شده؟)
رویا اخم هایش را درهم فرو برد و چشم دوخت به شکاف دره ای که پایان نداشت. سهراب از گرمای خورشید قوت گرفت و اما آنچه را که فکر می‌کرد اتفاق نیفتاده بود. منگ بود و خون به مغزش نمی‌رسید داد زد (کوه، کوه ویس کجاس؟)
رویا چشم چرخاند و نگاه به سهراب کرد. ورم کبودی زیر چشم رویا بالا آمده بود طوری که یک چشمش را نمی‌توانست باز کند.
سهراب فحش داد و گفت (چشمت که کور نشده، می خوام ببینم کجا افتادیم؟ )
رویا انگار که چیزی دیده باشد،از سهراب فاصله گرفت و جی پی اس خرد شده را پیدا کرد و برگشت و گفت (کوه معلوم نیست!)
آب سردی به پیکر هردو پاشید. درد دوباره به تن سهراب دوید و حس کرد فشارش آنقدر پایین آمده که الان است سنکوب کند. به سختی خودش را کشاند وسط دره اما دردِ پای چپش دیوانه وار به جانش کوفته می شد. آنچه که سهراب می دید باور نمی‌کرد. رویا که از نترسی ابتدای پرواز چیزی همراه نداشت، مثل بچه ای که گم شده گفت (ما کجاییم؟)
سهراب لعنت فرستاد و گفت (میان شکاف وجا! جایی که…)
رویا نشست روی تخته سنگی، دستانش را روی سر گرفت.
سهراب کف دستهاش را کنار هم قرار داد و به تندی گفت ( ما میان شکاف کوه وجا هستیم، از اینجا دربیایم تازه می‌رسیم به تپه و دامنه کوه! چطوری با این پای شکسته… ) حرفش را جوید و دوباره قلوه سنگی پرت کرد سمت رویا و این بار گرفت به پایش.
دوباره از سهراب فاصله گرفت.
سهراب از ترسی که به دل رویا راه یافته بود خو‌‌شش آمد و گفت (یعنی مرگ) اما دل سهراب با این جمله ریخت. انگار باور نداشت کجا هستند! بعد سویشرت اش را درآورد و از وسط پاره اش کرد و بست به پایش اما شکستگی در چند قسمت بود. خون تمام بدنش را خیس کرده بود. رویا نزدیک آمد و جلوی او نشست. ورم گونه ی رویا بزرگتر شده بود اما سهراب اعتنایی به حال او نکرد. رویا گفت (اینجایی که گفتی کجاست؟ )
سهراب گفت (همیشه روی جی پی اس یا نقشه دور این محوطه را خط قرمز می کشیم. به اینجا می‌گویند ‌شکاف برمودا. جاذبه دارد. شکاف مرگ است)
رویا نگاهی به اطراف انداخت و گفت (اینجا خروجی ندارد؟ )
سهراب گفت ( موجود زنده اینجا پر نمی زند. بعد تو دنبال راه خروجی؟ )
رویا نشست روی زمین و روسری اش را گلوله کرد و گذاشت روی گونه اش و گفت (چطوری سقوط کردیم؟ )
سهراب نگاهی به او انداخت و آهی کشید و جوابش را نداد و با دست اشاره داد که حرف نزند.
سهراب آب دهان خونین اش را پرت کرد روی زمین. رویا ماتش برد. دوباره تف کرد و هربار لکه های خون زیاد تر دیده می شد. سهراب دراز کشید و چشمانش را بست. رویا نزدیکش آمد و گفت (نخواب!)
سهراب گفت (تو از خدات بود می‌میردی. از چی می‌ترسی؟)
رویا صورتش را نزدیک آورد و گفت (تو از مشکل من خبر داشتی؟ …)
سهراب آب دهان خونین اش را جلوی رویا پرت کرد و گفت (مشکل تو؟ )
رویا بلند شد و گفت (نمی‌شود که تا ابد بمانیم اینجا)
سهراب پاسخی نداد. رویا شال خونین اش را چندبار تا زد و با فشار بیشتری روی گونه اش گذاشت. سنگی را زیر پا قل داد و از میان شکاف برمودا به راه افتاد.
سهراب پایش را تکانی داد. زبری استخوان های شکسته را زیر پوستش احساس کرد. هروقت از بالای این شکاف رد می شد غیر از تاریکی و تنگی صخره ها چیزی نمی‌دید.
موقعیت کوه و شکاف را چندبار در ذهنش مجسم کرد اما کرختی و تنگی نفس به حالت خلسه ای او را برده بود که بیشتر وهم می دید. پاراگلایدر از بین رفته بود و تنها یک تکه بال سورمه ای مانده بود که به شاخه درختی گیر کرده بود.
صدای پای در حال دویدن توی سر سهراب ضرب انداخت، نور آفتاب دوباره پشت ابر پنهان شده بود و حالا نوبت باران بود که ببارد.
رویا نفس زنان گفت (بچه! بچه!)
سهراب، رویا را تار می دید. سرش سنگین شده بود. نمی‌خواست چشمانش را باز کند. رویا نزدیک شد و سعی کرد از زمین بلندش کند اما درد نمی گذاشت. نعره های سهراب میان شکاف کوه چرخید و برگشت.
رویا به هر والذاریاتی بود هارنس را زیر پای سهراب گذاشت و یک دستش را انداخت به دور گردن خود‌ش. سهراب گردن باریک و سفید رویا را گرفت، لنگ لنگان طوری که لحظه ای از درد پا کاسته نشد از بین سنگلاخ حرکت کردند به سمت انتهای شکاف.
رویا گفت (یک خانه آنجاست…)
سهراب لحظه ای به خواب می رفت و درد بیدارش می‌کرد. سرش را روی ‌شانه رویا گذاشته و از درد به خود می‌پیچید. خانه چوبی ای کلبه مانند که شیروانی اش در حال ریختن بود. سهراب را در همان حال بهت زده کرد. چند درخت از میان شکاف اطراف کلبه قد علم کرده بودند و برگ های پاییزی دور تا دور کلبه را پوشانده بودند.
رویا زیر شانه های سنگین سهراب نفس نفس می زد. خون از گونه رویا روی زمین می‌چکید و شکافی روی صورتش خط انداخته بود. به در کلبه که نزدیک شدند سهراب روی هره بیرونی در نشست و وا رفت.
رویا داخل کلبه رفت و بچه قنداق پیچ شده ای را در آغوش گرفت و برگشت طرف سهراب. گریه ی بی امان بچه صورتش را سیاه کرده بود و زبان کوچک حلق می لرزید. رویا بچه به بغل کوزه ای آب آورد و پاشید به صورت سهراب.
سهراب دلش می‌خواست فقط بخوابد اما گریه بچه ترس به دلش نشاند، بی حال گفت (بچه از کجا پیدا شد؟ )
رویا گفت (هیچکس اینجا نیست)
رویا از آب کوزه چند قطره چکاند به دهان بچه و چندبار به پشتش زد. بچه آرام شد.
سهراب نفس نفس می زد. رویا بچه را داخل گهواره گذاشت و سعی کرد سهراب را بیدار کند. بوی زهمی از پای سهراب بلند شده بود. رویا برگشت و نگاه به خون روی زمین کرد که رد انداخته بود.
سهراب می لرزید و خودش را محکم بغل کرده بود. رویا از داخل کلبه چند تا پتو روی سهراب انداخت اما بی فایده بود پاهایش دیگر مال خودش نبود.رویا لحظه ای ماند و بعد دوید سمت پشت کلبه چوبی. اطرافش را از نظر گذارند کمی جا به جا ‌شد و به سمت انتهای شکاف برمودا دوید. بعد ایستاد. صدای صحبت کردن چندنفر می آمد که آوازی قدیمی را یکصدا می‌خواندند.
شهریور ٩٩

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.