مگر زندگی قرار است پاداشِ شایستگی به کسی بدهد ؟! به‌ یاد حیدر کریمپور / محمدجواد جلیلیان

زنده‌یاد حیدر کریم‌پور
زنده‌یاد حیدر کریم‌پور
زنده‌یاد…
یک‌بار، دوبار، سه‌بار، صد‌بار خواندمش از اول. دلم می‌خواست بنویسم آقااا این لقب زنده‌یاد برای چیست؟ حیدر کریم‌پور زنده است! کوهنوردی می‌رود، کتاب می‌نویسد، درس می‌دهد، سرگرم پژوهش است، زندگی می‌کند علی‌رغم همه‌ی رنج‌هایش که هیچ‌گاه به آسودگی تعظیم نکرده‌اند…
اما یادم آمد کسی که یک وقت بوده، حالا می‌تواند نباشد! و این یک قانون ساده است. یادم آمد در زندگی چیزهایی هست به اسم کنار آمدن، پذیرفتن، عادت کردن و یک همچین چیزهایی…

به آخرین پیراهنش فکر می‌کردم که مرگ در آن رُخ داده بود… به آخرین بازدیدش در تلگرام که فقط چندساعت از آن می‌گذشت، به آخرین تصویری که از چهره‌اش در خاطرم مانده‌ بود، به آخرین پیام‌هایی که با هم رد و بدل کرده بودیم، به آخرین آهنگ صدایش وقتی مرا به نام کوچک‌ام صدا زده بود…
به او گفته بودم: «چنان شریف و ساکتی، که فراموشم شد رنج میکشی..!»به هر حال آدم ناگزیر است که با تقدیرش کنار بیاید! اصلا این آدمِ لعنتی با همه چیز کنار می‌آید، چون اساسا برای همین خلق شده…

حیدر کریم‌پور رفته بود؛ زنده‌یاد شده بود در اخبار، زنده‌یاد شده بود در اعلامیه‌ها، زنده‌یاد شده بود در کانال‌ها، در استوری‌ها…
باید می‌پذیرفتم این را و کنار می‌آمدم، بعدش هم لابد چندماه و چندهفته و چندروز سپری می‌شود و من به چیزی دچار می‌شوم به اسم «عادت کردن» که گویا چیز بدی هم نیست و خیلی از دردها را مداوا می‌کند!

زنگ زدم به چند نفر و خبر را گفتم – البته دلیلش این بود که خودم راحت‌تر بپذیرم- شب را با سردرد سنگینی خوابیدم. بیدار که شدم، هنوز صبح نشده بود. بیرون زدم از خانه، به جای خلوتی رفتم، تنها بودم و ساعت‌ها فکر نکردم به هیچ‌چیز…

و باز هم آن التیام همیشگی به سراغم آمد: گفتم راحت شد! این همه رنج و تلاش و ایستادگی و شریف‌ماندن و فلان و بهمان، آخرش که چه؟ اصلا چه کسی حکم می‌دهد که ما زنده‌ایم و او مردُه است؟! چه کسی برای خوب‌بودنِ ما، فرش قرمز پهن می‌کند…؟
مگر زندگی، قرار است پاداشِ شایستگی به کسی بدهد ؟!یادم آمد ده سال پیش که مشغول کارهای چاپ کتاب “ترس از ترسیدن” بودم، به من گفته بود: هیچ ایده‌آلی در زندگی وجود ندارد، زندگی تلفیقی از همین نرسیدن‌ها، تمام‌نشدن‌ها، به دست‌نیاوردن‌ها، رها کردن‌ها، رفتن‌ها، نبودن‌ها و نداشتن‌هاست… کامل شدن، چیزی نیست جز تجربه کردن مجموعه‌ای از نقص‌ها و محدودیت‌ها… طوری بمان که دانستن و نداستن، برایت تفاوتی نداشته باشد؛ گاهی اوقات، دست کشیدن از تلاش برای دانستن، نهایت شجاعت است…

دیدگاه‌ها: ۱ دیدگاه

  • کیومرث

    حیدر رفیقم بود ، از همان بچگی ، از اول دبستان ، در مدرسه مهر آئین .
    تا کلاس نهم با هم بودیم ، در یک مدرسه ، اما باید از اول دبیرستان از هم جدا می شدیم چون او رشته ادبیات را
    انتخاب کرده بود و من ریاضی فیزیک را و هر جه گفت تو هم باید بیایی ادبیات ، من قبول نکردم چون من معتقد بودم که ادبیات را هرکسی میتواند خودش بصورت خود آموز بخواند اما ریاضیات و فیزیک را باید در کلاس درس یاد بگیری …….
    القصه ، تا آخر دبیرستان با هم بودیم ، او مینوشت و من میخواندم و من مینوشتم و او میخواند تا اینکه او رفت دانشسرا ( تربیت معلم ) و منم رفتم دانشگاه ، شهر مان هم دوتا شد او رفت کرمانشاه و منم رفتم تهران .
    دیگر بندرت همدیگر را میدیدیم شاید دو سه سال یکبار ! تا آخرش یکهو 10 سال همدیکر را ندیدیم و او را اتفاقی در نمایشگاه کتاب دیدم .
    از کتابهایی که نوشته بود و چاپ کرده بود گفت و از آنهایی هم که نوشته بود و چاپ نکرده بود .
    و زمان گذشت و چه زود گذشت که ناگهان گفتند حیدر در بازگشت از کوه قلبش از کار ایستاده است ، باور نمی کردم ، مگر میشود ! حیدر نه سیگار میکشید و نه لب به حرامی زده بود ، بدن قوی ! حتی یادم نمی آید که حیدر یکبار مریض شده باشد !!!

    10 آذر 1400 / 03 : 14 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *