مشرقانگی شعر و کرماشانیات فرهنگ / نگاهی به مجموعه دوبیتی کوردی «غمچان» اثر پریوش ملکشاهیان / فیض الله پیری

 

باید به گذشته نسبتا دور رفت. به قول محمد جواد محبت «گذشته است از آن حال و روزها سی سال»؛ البته 25 سال! سرکار خانم پریوش ملکشاهیان را در «انجمن ادبی الوند» به یاد می آورم که دغدغه شعر داشت؛ چنانکه خود سروده «عشق و دلش فقط شعر» بود و البته برای نسل جوان چراغ راهنما و روشنایی بود.

این قلم نیز در آن زمان به عنوان جوانی دبیرستانی ، در سایه سار بزرگان، عضو هیئت هیئت موسس انجمن بودم. آن «جمع» بعد از هشت سال جنگ و ویرانی، می رفت که در تاریکی صرفا برای روان کردن چرخ زندگی پراز مشقت و درد – و نه خلق شاهکارهای ادبی – فانوسی بیفروزد.

یکی از بخشهای فعالیت انجمن، بررسی آثار نسل جدید بود. به یاد می‌آورم که شاعر مجموعه «غمچان»، خام نگاری مرا با اشتیاق می‌خواند و راهنمایی و تذکرهایش را با دلسوزی تمام برایم قلمی می  کرد. از جمله هنوز یکی از همان سرمشق‌ها را که با مداد نوشت، چون دری گرانبها، به یاد و یادگار دارم. این تجربه تاریخی و مشخص شدن جایگاه و نسبت راقم این سطور با شاعر «غمچان» از آن رو به مثابه مقدمه مورد توجه قرار گرفت که خواننده  ذهنیتی از زوایای موضوع داشته باشد و دیگر بار اصل شاگردی و استادی به گوش تاریخ یادآوری شود.

او زاده 1344 در شهر تاریخی قصرشیرین است و با شغل پرستاری در ایام جنگ در اسلام آباد غرب و سپس قصرشیرین، همواره میان دردها و زخمها زیسته است. پدرش اهل خانقین با شعر همدم بود و فرزندانش نیز در میان اهل ادب و شعر جوانه زده‌ و البته به دنیال هویت مستقل ادبی‌اند.

مایه مسرت است که پریوش ملکشاهیان  در این سالها با وجود فاصله فراوان عاطفی میان شغل پرستاری به عنوان حرفه زندگی و معیشت، توانسته برغم اجبار فاصله کوتاه، مناسبات، میانه و موضع آشتی خود را با ادبیات حفظ کند، چنانکه توانسته مجموعه‌ دوبیتی‌های فارسی «از دهان سرد» و دو مجموعه رباعی «ریزه های شن» که از همبستگی زبانی و ادبی قابل توجهی برخورداراست، و«زن لال کوچه»  به همراه مجموعه غزل«آه، آغاز سرودن است» را منتشر کند و آثار پراکنده اش به  میراث مشترک برخی تلاشگران ادبی و شعرای معاصری چون محمد جواد محبت، فرشید یوسفی و …راه یابد.

عنوان «غمچان»یا با نگارش صحیح کوردی «قمچان» از بازیها و سرگرمی کودکان و بلکه بزرگان در همین روزگار نه چندان دور بوده است که در نقاط مختلف ایران با نامهای دیگر مرسوم بوده است. به نظر می رسد، شاعر برای انتخاب عنوان کتاب در تضادی آشکار و به عمد، حرف قاف را به “غ” تغییر داده تا در همان ابتدا پرسش و شک و شمایل دو پهلو در ذهن خواننده ایجاد کند. «قمچان» که مایه شادی و سرگرمی بود، اینک غیبتش موجب غم و نمادی از درد و دغدغه است. اینجا با یک تغییر عنوان و غلط املایی معمولی صرف مواجه نیستیم؛ بلکه  تغییر واژه به مفهوم تغییر شیفت فلسفی و رازآلودگی از زندگی و زمانه ما و گذار  از شادی به اندوه است؛ تغییری عامدانه برای عرض عصیان و اعتراض به اکنونیت تاریخ!

یافتن ریشه‌های واژگانی مجموعه دوبیتی کوردی«غمچان» را باید در گذشته های دور و بلکه تاریخ و فرهنگ قصرشیرین و اطراف آن جستجو کرد. حیات زبانی شاعر و لحن شعری او ریشه در همین خرده فرهنگ زبانی دارد. آن گونه که نسبت خویشاوندی شاعر با شهرخانقین عراق به عنوان همسایه و هموند فرهنگی و زبانی آن می تواند به تحلیل زبانی کتاب کمک کند. بدین ترتیب جستجوی ریشه واژه‌ها  این قدرت را دارد که آدمی را به اعماق تاریخ ببرد و به فلسفه فنوتیک زبانی نزدیک کند.

جغرافیای گویش کردی کرماشانی به عام  و گونه «قصری» به عنوان مصداق خاص به دلایل متعدد به  شدت در معرض آسیب بوده است. شهر مرزی قصرشیرین بواسطه قرار گرفتن در شاهراه ارتباطی، چه در دوره های  جنگهای متعدد تاریخی و چه در زمان آرامش، هم از زاویه فطرت تعامل زبانی و فرهنگی با همسایگان و هم از نگاه درگیری و ستیز با فرهنگ بیگانه، دستخوش تحول شده و در این افتان و خیزانها ، هم تاثیرگذار و هم تاثیر پذیر بوده است. اما به دلیل مکتوب نشدن این واقعیات تاریخی، امروزه خصلت تاثیر پذیری آن بیشتر رخ نموده است.

به عبارتی، دگرگونی و تحول تاریخی زبانی و حذف واژگان بومی و اصیل در مکالمه روزمره و گفتار امروزین، گواهی مشخص به آسیب پذیری این گونه زبان کوردی است. از این رو تلاش و دغدغه مجموعه کنشگران زبان و ادبیات کوردی، بویژه فعالان ژانر شعر در ثبت مالکیت این سرمایه های شایسته تقدیر و بازنمایی است. به باور نگارنده، اگر مجموعه شعر«غمچان» از این زاویه مورد تحلیل قرار گیرد و تنها همین یک وظیفه را ادا کرده باشد، هم شاعر و هم کتاب به رسالت تاریخی خود عمل  کرده اند.

اینجا برغم همه تحلیل ها و تبصره‌هایی که در تحلیل شعر بیان کرد، قبل از ورود به جزئیات موضوع، به صورت کلی باید گفت که آثار پریوش ملکشاهیان مخصوصاً آثار فارسی او از استحکام ادبی قابل توجهی برخوردار اند. گرچه از غزل به دوبیتی و رباعی تغییر ذائقه داده‌اند، اما این تغییر خللی در اراده و دغدغه شعری او ایجاد نکرده است. نگارنده پیشتر و اخیرا نیز کتابهایی از این شاعر را خوانده و از این رو کم و بیش با گونه و محتوای موضوعی اشعار خانم ملکشاهیان آشناست. از جمله به بهانه انتشار اولین اثر ترکیبی شاعر با عنان «هوای خوب پرواز» با این شاعر مصاحبه کرده ام. در آن مجموعه شعری که ترکیب موضوعی و زبانی دارد، شاعر جسارت کرده و به زبان کوردی نیز سروده هایی از جمله با موضوع حلبچه دارد. چند  دو بیتی نیز از آن مجموعه در انتهای کتاب جدید تکرار شده است.

زبان شعری و یا بهتر بگویم موضع‌گیری شاعرانه در کتاب جدید اندکی تغییر کرده است. خانم ملکشاهیان را با خصلت زبانی چند موضوعی می شناسم که در کتاب «غمچان» خصلت تخصصی تغزلی بیشتری گرفته است. برغم این هنوز رد پای محافظه کاری و بهتر بگویم شرم مشرقانگی و زنانگی در کتاب دیده می‌شود. به عبارتی هنوز آن انرژی و صراحت عاشقانه که در غزل معاصر عمومیت یافته، در دوبیتی های غمچان رها نشده است. این را البته باید با اندکی احتیاط باید گفت و نمی توان حکم کلی داد، زیرا هم مطرح بودن یا نبودن این خرده‌گیری ادبی و فکری در هر مکتب، متفاوت است.

از طرفی در همین وادی تصاویر زیبایی می توان در کتاب یافت که سوال از شاعر را از دیدگاه مکتبی خاص با احتیاط و تساهل موجه می‌کند:

ئه‌زیزم رووژنای قه‌لب مه‌ریزم/خوشاله سوو ئه‌گه‌ر بایده‌و دواره

( عزیزم! روشنی قلب مریضم/ صبح خوشحال خواهد بود اگر برگردی)

با این این حال برغم خصلت تغزلی تمامی اشعار کتاب، هنوز جای جولان و پرسش عاشقانه از کتاب زیاد است. سوال‌ها البته در مکاتب متنوع ادبی و فلسفی می تواند قابل طرح باشد یانه. اگر برای شماری ارزش اجتماعی و ادبی دارد، نزد عده ای کاملاً فاقد ارزش‌های فکری است.

در مقابل این باورهای مختلف، البته باید شخصیت شاعر و فضایی که در آن پرورش یافته را نیز مورد کنکاش قرار داد، شاعری که جوانی‌اش در دهه 60 با همه مختصات فرهنگی و چارچوبهای خاص فکری سپری شده است! دهه شصتی بودن جوانی، نه نیاز به تحلیل دارد و نه قلم فرسایی، بلکه همه زوایای فرهنگی، ادبی، فرهنگی و اجتماعی آن برای اهل تحلیل مشخص است.

شاعری چون ملکشاهیان از تبار نسلی است که از شادی سهمی کمتر داشتند. چنین است که بخشی از این دلتنگیها ی زندگی را در قالب شعر، به هنر آراسته و در  آنها با معشوق به گله‌‌مندی و سخن نشسته است. چنانکه حتی گاهی تهدید به ترک شهر و مهاجرت می‌کند.

 

نه‌مه‌ن ره‌نگ خوه‌شی وه‌ێ موڵکه ئه‌ی دڵ

خوه‌شا وه‌ هه‌ر که له‌ێ شاره بچوودن

(نماند رنگ شادی در این ملک ای دڵ

خوشا به حال  آنکس که از این شهر برود)

البته سرانجام شاعر زادگاهش را به شهر کرماشان ترک  و کوچ را عملیاتی کرد. به قول فولکلور محلی آن «هه‌ر بار بارد بی، بارد بی وه راس» (همه‌اش کوچ کوچ می‌کردی، کوچ کردنت هم راست از آب در آمد).

مهاجرت پذیری و کوچ  اختیاری یا اجباری (ناشی از جنگ) همواره در شهر مرزی قصرشیرین  واقعیتی تاریخی است، اما همواره با حسرت همراه بوده است؛.. و تو قصری نبوده‌ای تا بدانی این دوری نوستالژیک از قصرشیرین و مهاجرت از این شهر اسطوره وافسانه یعنی چه؟!

نمونه این رنجهای دوری در کتابهایی «شهر باستانی قصرشیرین» نوشته نریمان سبحانی، «قصرشیرین در آیینه خاطرات جلالی» به کوشش خسرو پرهام ، مجموعه آثار شعری مرحوم کیومرث عباسی قصری و یا تلاش‌های جوان دغدغه‌مندی چون محسن پروانه بازتاب یافته است که مستند تاریخی و در عین حال نوستالژیک از این شهر ارائه کرده اند.

مرتبط با همین موضوع باید گفت که تصویر قصرشیرین به عنوان زادگاه شاعر با فرهنگ طبیعی و انسانی غنی آن کمتر در کتاب غمچان به چشم می آید. مشخصه تغزلی آثار شعری، همواره با زادگاه ، موطن و طبیعیات تاریخی آمیخته است و منعی برای پیوند و هماغوشی این دو در شعر وجود ندارد، بلکه از خصایص و مصادیق زیبای آن است. شاید سوال همه خوانندگان باشد که چرا شاعر به آسانی از کنار این همه زیبایی و یا خاطرات و نوستالژی سرزمین پدری گذشته است؟ آیا شاعر همچنان در عصر احتمالی ضرورت سانسور ذهنی بسر می‌برد؟!

این کتاب بیشتر دغدغه‌های شعری تغزلی و اندوه روزگار و نوستالژی زندگی را با خود دارد و شاعر در تلاش نبوده که خط فکری و فلسفه‌ای خاص را ارائه کند و یا خواننده را با چالش مکاتب فکری و فلسفی روبرو کند.

نکته‌ای که در کتاب توجهم را جلب کرد، خصلت داستان‌وارگی در قالب فن «پایان شگفت انگیز داستان» در برخی ابیات بود. چنانکه مخاطب انتظاری دیگر دارد و دوبیتی با داستانی دیگر پایان می یابد. انسان موجودی است که از کشف مجهول لذت می برد و این انتظار که به کشف راز با پایان بندی غیر منتظره منتج می شود، برای خواننده لذت بخش است. آنجا که شاعر می گوید:

ئه‌گه‌ر چۊ سێف لبنانه گوپه‌یلم

یه گشتێ جێ که‌شیده‌ی رووزگاره

(اگر صورت و گونه‌ام مثل سیب لبنان است

جای سیلی‌هایی است که روزگار به من زده)

در کتاب «غمچان» که متاسفانه با حروف بسیار کوچک چاپ شده، خلاء رسم الخط کوردی نیز دیده می‌شود. مشخصا کار حروف چینی کتاب با فونت فارسی انجام شده و چنین است که اشتباه تایپی و املایی زبان کوردی در آن دیده می‌شود و معلوم نیست که چرا ویراستار به این موضوعات توجه نکرده است؟ کتاب غمچان در چاپهای بعدی حتما به طی کردن مسیر تکاملی رسم الخط کردی نیاز دارد.

اما در عین حال عبارتها و واژگان کوردی زیادی بواسطه این کتاب حفظ شده و در حافظه مکتوب زبان کوردی ماندگار شده است. به نمونه‌هایی چون «سزرگه» (تکانه قلبی و بعضا جسمی ناشی از تغییر روحی یا گرمی وسردی هوای طبیعی) ،  «ورینه» (غرولند توام با گریه اعتراضی، عاشقانه یا کودکانه) «عه سابم خراوه» ، «گه‌له کووما» (نزاع دسته جمعی با یک فرد) ، «ستار» (آرام و قرار) ، «گول سو، (اول صبح) «ئالشت» (معاوضه، تغییر) و … دقت کنید.

این نکته را خالی از لطف نمی‌بینم که ادبیات کرماشان برای خلق مجموعه های اثرگذارتر در حوزه ادبیات باید میان جامعه شناسی، زبان شناسی، فلسفه و تخیل و البته آمیختن آن به کرماشانیات فکری و فرهنگی در آمد و شد باشد و آثار شعرای کلاسیک و نوگرا مانند نالی، محوی، مولوی، گوران وسواره…را بشناسد.

البته مایه مسرت است که آثاری که به زبان کوردی در کرماشان چاپ می شود، بر خلاف دو دهه پیش به شدت به سمت زبان متحد کوردی(زمانی یه کگرتوو) پیش می‌رود و اختلاف نوشتار و رسم الخط زبان کوردی در آنها به حداقل رسیده، بلکه در بعضی آثار مطلق وجود ندارد. این نقطه امیدوار کننده، اما کمتر شناخته شده ادبیات کوردی در کرماشان است که غمچان نیز کم و بیش از آن پیروی کرده است. بنابراین هم از این زاویه و هم بخاطر افزودن اثری لایق به کتابخانه کوردی باید به خانم ملکشاهیان تبریک گفت. در فرصت مناسب راجع به ریشه‌های فکری این تحول بزرگ خواهم نوشت.

پایان بندی مطایبه آلود این یادداشت آنکه: شاعر غمچان انگار متوجه شده که جوان خامی چون این قلم، احتمالاً فراموش کرده چه کم مایه بوده و به آداب مواجهه با آثار استادش آگاه نیست. چنین است که پیشاپیش در کتاب پاسخ این ندانم کاری را داده است:

من و یه‌ێ هه‌مگه زۊخ و داخ پیری

فه‌له‌ک داده ده‌سم به‌ێداخ پیری

جوانم گوم بۊ و ده‌ردم گرانه

ئه‌گه‌ر له‌ێوا گرم سرشاخ پیری!

(من و این همه درد و داغ پیری/ فلک دستم داد پرچم پیری/ جوانی گم شد و دردم گران است/اگر چنین می گیرم سر شاخ پیری)

 

انتشار در هفته نامه صدای آزادی / شماره 686

دیدگاه‌ها: ۱ دیدگاه

  • کاوه محسنی بروجردی

    سایت بلوط چون نامش زیباست شعر امروز کاوه محسنی بروجردی

    21 دی 1402 / 26 : 00 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *