ماجد مردوخ روحانی در گفتگو با صدای آزادی: کتاب شامی کرماشانی رکورد چاپ کتاب را در ایران شکست

 

جلیل آهنگرنژاد: شاید قسمت این بود که‌ پس از سال‌ها (در خردادماه 1401) با یکی از خادمان خوشنام فرهنگ کوردی در «هولیر»(اربیل) روبرو شوم که یکی از مهمترین اتفاقات فرهنگی کرماشان را در سال‌های نه چندان دور رقم زده است. «ماجد مردوخ روحانی» مردی بلندبالا، مرتب و خوش کلام اما با ظاهری جدی است. ساکن سنندج است و سالهاست برای «فرهنگ کوردی» نامی قابل اعتنا و مهم است. رفاقت و همراهی فرهنگی ده ساله با «ماموستا هژار» را در پرونده‌ی کاری او می بینیم و اینکه او کسی است که با عزمی جزم برای ماندگاری نام و کتاب شعر کوردی «شامی کرماشانی» تلاش‌های وافری انجام داد. کتاب «چه‌پگه گول» با تیراژ شگفت انگیز یکصد و شصت و پنج هزار جلد در ایران رکورد زد و قطعاً در فرهنگ کوردی هم هیچ کتابی به این تیراژ حتی نزدیک هم نشده است. غروب یکی از روزهای آخر خردادماه 1401 در «هتل رامادا»ی هولیر(اربیل) مهمان کلام گرمش می‌شوم. بی شک بسیارند کسانی که برای اولین بار از مراحل چاپ پرفروش ترین کتاب کوردی مطلع می شوند. این گفتگوی خواندنی را دنبال کنید:

در دهه‌ی شصت خورشیدی که مثل این سال‌ها اخبار فرهنگی قابل رصد نبود، چه چیزی شما را با فضای شعر کوردی در کرماشان و بویژه شعر شامی کرماشانی پیوند داد؟!

این سوال، شروع خوبی است. چهار پنج ساله بودم. پیش از آنکه به مدرسه بروم، به یاد دارم که پدر و مادرم که‌ خود شاعر بودند، با هم مشاعره می کردند و این یک رسم همیشگی در خانه ما بود. عموی مادرم دکتر صدیق مفتی زاده که ساکن تهران بود، هر بار که عازم سنندج می شد، به خانه ی ما می آمد. گاهی شعرهایی تازه از شعرای هم‌دوره اش را نیز با خود می آورد. در یکی از آن سفرها گفت: شعری به نام «کرانشینی» آورده ام و بی مقدمه شروع به خواندن کرد. هر بندی که می خواند، پدر و مادرم که طبعی شاعرانه داشتند، از آن فوق العاده لذت می بردند و برایشان بسیار شیرین بود. داشت کم کم به این بندهای پایانی می رسید:

قه‌ڵبم چۊ کۊره‌ێ حه‌داد مه‌ده‌ێ جووش

له‌ ده‌س دنیا و خه‌ڵک خاک فرووش

له‌ رووژێ ترسم ئه‌جه‌ڵ بێه‌ێ زه‌نگ

پنهان بووم له‌ ژێر خشت و خاک و سه‌نگ

ئاقاێ ساحوو ماڵ وه‌ بیڵ و کوڵه‌نگ

غوڕه‌ غوڕه‌ کونان وه‌ قسه‌ و جه‌فه‌نگ

باێ کرایه‌ێ قه‌ور له‌ لیم بسێنێ

چوه‌ بکه‌م له‌ ده‌س کرانشینی

سه‌ر مانگ وه‌ مانگ باێده‌و دیارم

وه‌ بێڵ هه‌ڵکه‌نێ سه‌نگ مه‌زارم

بکه‌ێ شکه‌نجه‌ و زه‌جر و ئازارم

بۊشی: کرا ده‌ی یا پاسبان بارم؟

منیش له‌ ئه‌ڵحه‌د سه‌رم درارم

داد بکه‌م ئه‌ هاێ کفن کی سێنێ؟

چوه‌ بکه‌م له‌ ده‌س کرانشینی؟

داد وه‌ هه‌ر که‌ به‌م حه‌قم نیه‌سێنی

وقتی به‌ اینجا رسیدند، متوجه شدند که‌ من هم به‌ شدت تحت تأثیر قرار گرفته‌ ام و گریه‌ می کنم. سعی کردند که احساساتم را کنترل کنند گفتند: نه ماجد! این شعره و واقعیت نداره و… همواره این حس و حال شعر کرانشینی با من همراه بود. یعنی سالها قبل از آنکه با خود شاعر روبرو شوم. به هر حال شامی بخشی از ذهنیت و احساس شعری من بود.

چه عاملی باعث شد که برای چاپ کتاب شعر مرحوم شامی اقدام کنید؟ و اینکه چگونه با خود او آشنا شدید؟

من سال پنجاه‌ونه در انتشارات سروش مشغول به کار شدم و بخش کردی آن‌جا را دایر کردم. یکی از اولین کارهایی که آرزوی انجامش را داشتم، انتشار دیوان اشعار شامی کرماشانی بود. نشانی منزل شامی را از یکی از بستگانم گرفتم. بی هیچ معطلی خاصی، مرخصی گرفتم و به کرماشان رفتم. آدرس منزل شاعر را داشتم و نگرانی نداشتم. به در منزل رسیدم. در زدم. گفتند: با کی کار دارید؟ نامش را گفتم. پس از پاسخ به چند سوال معمولی مرا راه دادند که وارد منزل شوم. پس از سلام و احوالپرسی مختصر، خودم را معرفی کردم و گفتم در انتشارات سروش کار می کنم و در اصل سنندجی هستم. شعرهایتان را ازکودکی شنیده ام و حفظ کرده ام. اگر ممکن است، شعرهایت را برای چاپ به من بسپاری.

و او هم به راحتی پذیرفت که شعرش را به شما بسپارد؟

نه! اصلاً.  بی مقدمه گفت: «بچوو براگه‌م! بچوو! فره‌ که‌س وه‌ی جووره‌ هاتنه‌ و وه‌تنه‌ شێعرد چاپ که‌یم و کتاو ئڕاد دراریم و شێعر وه‌ ناو خوه‌ێان دزینه‌ و چاپ کردنه‌ و چێه‌نه‌سه‌ په‌ێ کارێان». سعی کردم قانعش کنم. گفتم: سنندجی هستم. از خانواده‌ای سرشناس آمده‌ام . پدرم مُلاست. تعلیمات دینی نوشته و مسائلی از این دست. ناگهان پرسید که : آیا کسی سنندجی را در کرماشان می شناسی؟! گفتم شما چه کسانی را می شناسید؟! بفرمایید شاید من شناختم و ضمانتم کرد. گفت: عبدالرحمن مفتی زاده را می شناسی؟! با خوشحالی گفتم که او عموی مادرمه! پرسید که آیا او تأییدت می کند؟ گفتم: بیارمش اینجا؟ گفت: اگر بتوانی او را اینجا بیاوری، هر چه بخواهی برایت انجام می دهم. گفتم: به روی چشم!

دکتر مفتی زاده دفترخانه شماره 5 را اداره می کرد. انسان فوق العاده شریف و با محبتی بود. رفتم و داستان را برایش گفتم. گفت: می شناسمش و یکی دو کار هم داشته برایش انجام داده ام. پا شو برویم. بسته ای شیرینی خرید و راه افتادیم. در زدیم و وارد شدیم. مرحوم شامی با لحنی متحیر و محبت آمیز استقبال کرد و مهرش را نثار دکتر مفتی زاده نمود. خلاصه قضیه برای من عوض شد. از این به بعد مشی شامی برایم شبیه کله ی شکر شد. شیرین و با محبت. برایش توضیح دادم که کتاب شعرش را در انتشارات سروش چاپ می کنم. دکتر مفتی زاده نیز با توضیحاتی مشی شامی را کاملاً متقاعد کرد که کار «ماجد» کاملاً دقیق و صادقانه است.

پس از این ملاقات چگونه به دفتر شعرشان دسترسی پیدا کردید؟ آیا کار به راحتی پیش رفت؟

اینقدرها هم راحت نبود. دفتری آورد. دقت کردم. ورق زدم. دیدم خدایا این متن نه کوردی است و نه فارسی! با خطی ناخوانا نوشته شده بود. اما به سختی کلماتی را متوجه شدم. پرسیدم این چیست؟ گفت: چند سال پیش در جایی مستأجر بودم. یک هم اتاقی تقریباً ناشنوا داشتم که سواد مختصر خواندن و نوشتن داشت. به سختی می شنید. بیتی را با صدای بلند در گوشش می خواندم او هم آنچه را که می شنید، می نوشت و این دفتر حاصل همراهی آن هم اتاقی است.

پس چنین دفتری کمک قابلی به شما نکرد. از چه راهکاری برای مکتوب کردن شعرش استفاده کردید؟

ابتدا فکر می کردم که این دفتر به کار نمی آید. ولی همین که بیشتر دقت کردم، دیدم می تواند برای من کمک فوق العاده ای باشد. حدود یک هفته صبح و بعد از ظهر به منزلش می رفتم. از آن دفتر کلماتی را که آشکار بود، می خواندم و او کل شعر به یادش می آمد و می خواند و من ضبط می کردم. کار دشواری بود. گاهی برای ضبط چند بیت شعر ساعتها تلاش کردیم که به نتیجه برسیم. به یاد دارم که برای شعر دکتر مصدق نزدیک دو روز کار کردیم تا بیت ها و بندها را به ترتیب توانستیم مرتب کنیم. در حین کار از سر و صدای بچه های بیرون، عصبی می شد و آنها را «سگ خاون» می خواند.

دفتر شعر که کامل شد، عکسی را هم از او گرفتم. عکسی که از وسط شکسته شده بود. عازم تهران شدم. عکس را به آقای خسروی(یکی از بهترین گرافیستهای آن روز تهران) دادم و گفتم برای روی جلد کتاب می خواهمش.

همانطوری که در این گفتگو پیدا است، شما مدتی با خانواده‌ی مرحوم شامی در ارتباط بودید. اگر مقدور هست با جملاتی ما را هم مهمان آن سالهای منزل شامی کرماشانی کنید.

در روزهایی که به خاطر چاپ کتاب به منزلش می رفتم می دیدم که خانواده ای کاملاً سنتی بودند. شامی در خانواده حاکم مطلق بود و حرف اول را در خانه، او می‌زد. ظاهرش کاملاً خشن و مردانه بود. اما در کنار این ظاهر خشن، قلبی بسیار مهربان و زبانی شیرین داشت. جدا از اینها متوجه شدم که مرحوم شامی گنجینه ای از ضرب المثل ها، کنایات و چیستانهای کوردی است. ای کاش در آن سالها به این فکر می افتادم که چنین گنجهایی را از او می گرفتم و در کتابی ماندگار می شد. البته آن سالها با دشواری هایی روبرو بودم. مثلاً در آن ایام توان خرید چهار کاست ضبط صوت را نداشتم.

می توان حدوداً حدس زد که در راه انتشار کتاب با سختی هایی روبرو شده اید. اگر مقدر باشد، به آن روزها بروید و گوشه هایی از روند چاپ کتاب چه‌پگه گُل شامی را به مخاطبان صدای آزادی و سایت بلوط نشان دهید!

براستی سختی های فراوانی کشیدم تا مجموعه شعر شامی متولد شود. برای نامگذاری برخی اشعار از استاد هژار کمک گرفتم و به دوست خوشنویسم، بیژن بیژنی سپردم که خوشنویسی کند. حتی برای اینکه این کتاب دو روز زودتر به دست شامی برسد ، می‌رفتم شخصاً کاغذ به دوش می گرفتم و به چاپخانه می آوردم.

به یاد دارم در آخرین دیدارم با ماموستا شامی قبل از چاپ اثرش گفتم: این دفتر شعر حتماً کتاب بینظیری خواهد شد و او هم با حالتی خاص تعجب و شادی اش را نشان می داد. به طوری خاص حس کرده بود که دری به رویش باز شده است.

شک ندارم که چاپ این کتاب برای شخص شما یک اتفاق بزرگ بوده است. آیا کتاب را به دست خود شاعر هم رساندید؟

ببینید! آن روزها جوانی بیست و یک ساله بودم و همانطور که گفتید، برای چاپ این کتاب شوقی وصف ناپذیر داشتم. ساعت به ساعت مسیر چاپ را دنبال می کردم. به حسابداری رفتم و حق تألیف شاعر را گرفتم و بالاخره کتاب آماده شد. با تیراژ سه هزار جلد. بیست جلد کتاب و حق تألیف را آماده کردم که شب به سمت کرماشان حرکت کنم. ساعت یازده‌ی ظهر همه چیز حاضر بود و من داشتم خودم را آماده می‌کردم که شب با اتوبوس به کرماشان بروم و کله‌ی سحر، کتاب زیر بغل و چک در دست، درِ منزل شامی را بزنم. از خوشحالی روی زمین بند نمی‌شدم و … که ساعت یک‌ونیم بعد از ظهر تلفنم زنگ زد و گفتند دیشب شامی از دنیا رفته است…

می توانید گوشه ای از احساساتتان را پس از شنیدن چنین خبری بیان کنید؟!

( استاد مردوخ لحظاتی سکوت می کند و بعد با تمام وجود آهی می کشد و می گوید: ) سی و نه سال از آن حادثه گذشته است اما حسرتش همچنان با همان قدرت، زنده است. نتوانستم! توان مبارزه با تقدیر را نداشتم. ناخوش افتادم و سه روز اشکم خشک نشد. خدا می داند حاضر بودم خودم بمیرم اما آن مرد کتابش را ببیند!. (عینکش را بر می دارد که اشکهایش را پاک کند و ادامه می دهد) کتاب به کرماشان رسید و تنها در یک هفته به فروش رفت و تمام شد.

آیا درست است که چنین کتابی بالاترین تیراژ داشته است؟ و اینکه داستان حق‌التألیف به کجا رسید؟

بله دقیقاً. پس از آن که آن سه هزار جلد به فروش رفت، پیشنهاد دادم که ده هزار جلد دیگر از کتاب چاپ و منتشر شود. در انتشارات سروش برنامه این طور بود که گردآورنده یا صاحب اثر، پیشنهاد تیراژ چاپ می داد و بازاریاب انتشارات، تصمیم نهایی را می گرفت. آنها در نهایت 5 هزار جلد دیگر را چاپ کردند. من هم همچنان درگیر حل مسئله حق‌التألیف بودم که با استاد و پسرعمه‌ی عزیزم، جناب آقای محمد (همایون) کمانگر مشورت کردم. او در رادیو تلویزیون کرماشان به کار مشغول بود. با همراهی آقای کمانگر توانستیم حق‌التٲلیف را به همسرش «سنگین خانم» برسانیم.

دوباره در کمترین زمان، کتاب شامی نایاب شد. این بار پیشنهاد چاپ ده هزار جلد را فوری پذیرفتند. در مرحله چهارم بیست هزار جلد از چه‌پگه گول منتشر شد و در نهایت یکصد و شصت و پنج هزار جلد از کتاب شعر شامی منتشر شد که فقط یکصد و بیست هزار جلدش در شهر کرماشان به فروش رفت. هیچ کتابی در تاریخ ایران تا دهه شصت به آن تیراژ نرسیده بود. عنوان «چەپکەگوڵ» برای کتاب، انتخاب ماموستا هژار بود. براستی که او عاشق شامی و شعرهایش بود. وقتی خواهش کردم یادداشتی برای چەپکەگوڵ بنویسد،، متنی بی نظیر نوشت. براستی که این مقدمه یکی از شاهکارهای ماموستا هژار در نثر کوردی است.

از اینکه در این گفتگو شرکت کردید، سپاسگزارم

 

انتشار در هفته نامه صدای آزادی / شماره 645

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.