شلیک بزرگ زیر پای چپ / داستانی از نورالدین لطفی

 

 

تاریکی همه جا را فرا گرفته است. باد شیشه ها را می لرزاند؛ صدای جیرجیر تخت ها سکوت آسایشگاه را بهم می ریزد.  ساعت شب نما دارش را نگاه می کند، بلند می شود و لبه تخت می نشیند. به آرامی طوری که دیگران را بیدار نکند لباسهایش را می پوشد. پوتین هایش که برف سیاهش در تاریکی آسایشگاه به وضوح دیده می شود را می پوشد، بندهایش را محکم می بندد انگار برای جنگی آماده می شود.

بلند می شود و به طرف درب آسایشگاه قدم برمی دارد، صدای جیرجیر پوتین هایش بر روی سنگ فرش بلند می شود؛ در حین راه رفتن کلاه اش را روی سرش می گذارد. به در آسایشگاه می رسد؛ خود را داخل شیشه در برانداز می کند، کمی کلاهش را صاف می کند. صورتش را به شیشه نزدیکتر می کند؛ دستی به صورتش می کشد، صدای خِرخِر موهای تازه روییده ریشش را حس می کند.

پا به داخل محوطه پاگان می گذارد؛ یک لایه برق نازک بر روی محوطه حیاط نشسته است که هرزگاهی با وزش باد به هوا بلند می شود. صدای عوعو سگی از دور به گوش می رسد، یقه آورکتش را بالا می دهد و کلاه پشمی اش را تا روی گوشهایش پایین می کشد. دستش را در جیب هایش فرو می کند و گردنش را به داخل یقه اش پایین     می آورد.

باد دانه های ریز برف را به صورتش می کوباند. رد قدم هایش بر روی لایه ای از برف باقی می ماند، چند قدم که به جلو برمی دارد دیگر رد قدم هایش قابل تشخیص نیست. به پای برجک می رسد، از پله ها بالا می رود و به داخل برجک می رسد؛ هم رزمش را می بیند که در گوشه برجک کز کرده و صدای برخورد دندان هایش را که بر روی هم برخورد می کنند را می شنود. به طرفش می رود و اسلحه اش را تحویل می گیرد. بدون رد و بدل کردن هیچ حرف و سخنی می رود در گوشه برجک می نشیند.

عکسی را از جیبش بیرون می کشد. محو تماشایش می شود و انگشتش را روی صورتش می کشد، قطره اشکی از گوشه چشمانش بر روی صورتش می لغزد و یخ می بندد.  یک نخ سیگار کج و کوله شده را از جیبش بیرون می آورد، گوشه لبش می گذارد، فندک را می چکاند و جلوی صورتش می گیرد؛ زل می زند به شعله آتش که در برابر باد می لرزد، سیگارش را روشن می کند. سرش را به دیوار آهنی سرد برجک تکیه می دهد و دود را در هوای سرد پخش می کند.

دوباره عکس را بالا می آورد و شعله فندک را زیر عکس می گیرد و او همچنان به چشمان صاحب عکس زل می زند. آرام آرام شروع به سوختن می کند و بالا می آید، گرمای بی جانی را حس می کند، درون برجک روشن می شود. آتش که در حال رسیدن به چشمان صاحب عکس است را خاموش می کند. پکی دیگر به سیگار می زند و آن را به گوشه ای پرت می کند. داخل برجک را برانداز می کند و سرگرم خواندن نوشته های روی دیوار برجک می شود. محو نقطه ای روشن در دوردستها می شود، انگار نور چراغی است در روستای دور افتاده که در دل شب    می درخشد. پاکتی را از جیبش بیرون می آورد؛ نامه داخلش را باز می کند و با چشمانش شروع به خواندن نامه می کند.

سلام؛

امیدوارم حالت خوب باشد، شاید بهترین و به موقع ترین وقت برای گفتن این حرفها همین الان باشد که از همدیگر دور هستیم؛ چون که اگر کنارم بودی گفتن این حرف ها برایم چندان آسان نبود ولی الآن که این فاصله بین ما است می توانم راحت حرفم را بزنم، شاید برای تو خوشایند نباشد خواندن این مختصر کلمات.

من آینده ای را برای خودم در کنار متصور نیستم، باید و البته به خواست خودم از زندگیت بیرون می روم و زندگیم را با کسی که الآن در کنارم است را ادامه خواهم داد و از بودن با او بسیار خرسند و خوشحالم، تو هم فراموش خواهی کرد آنچه میان من و تو بود.

حرفم را کوتاه می کنم چون بیشتر از این چیزی برای گفتن ندارم.

خداحافظ.

نامه را مچاله می کند و به گوشه برجک می اندازد، زانوهایش را بغل می کند، صدای هق هق ریزی درون برجک می پیچد. لوله اسلحه را زیر چانه اش می گذارد، انگشت لرزانش ماشه را لمس می کند؛ چشمانش را می بندد. صدای شلیک گلوله در فضای پادگان می پیچد. چراغ ها روشن می شوند، همهمه به پا می شود. صدای دویدن و برخورد پوتین ها به زمین به گوش می رسد انگار که یک نفر دارد سان می بیند.

انتشار در هفته نامه صدای آزادی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.