داستانِ دست­هایت / شعری از فرهادکریمی

 

همین طور ادامه می­دهم

لابه ­لای تمامِ بهانه ­ها

در امتدادِ یک تصور خصوصی

و بی وقفه فکر می­ کنم

به حوصلۀ رازِ نهفته در این اطراف!

به صدایت که نگاه می ­کنم

مُلحق می­ شوم

به سطرهای برگشته از فرصتِ چشمانت

و تجویز می ­کنم

به آسمان

به زمین و زمان

که اتفاق ­ها بالاخره می ­افتند

درست حوالیِ دست­هایت

در یک پاییز کوردی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.