جلوه های رئالیسم در داستان چراغی بر فراز مادیان کوه / جلیل آهنگرنژاد

 

چکیده:

رئالسیم، عینکی از جنس واقعیتهای ملموس اجتماع بشری بود که برای چند دهه، چند نسل با آن به دنیای پیرامون می نگریستند و بیش از هر چیز، واقعیت های تلخ زندگی را در این میدان به نمایش گذاشتند. اگر بخواهیم داستان فارسی را از حیث گرایش به مکتب های ادبی جهان مورد بررسی قرار دهیم، بی شک یکی از مهم ترین رهیافت ها این است که بیش از هر مکتبی نگرش های رئالیستی دروازه ی ورود به فضاهای تازه را به روی مخاطبان ادبیات داستانی ایران گشود.

هر گاه بحث از داستان نویسی نوین در ایران پیش می آید، نام کرمانشاه به عنوان یکی از ستون های ادبیات داستانی مطرح و قابل اعتناست. مثلث علی اشرف درویشیان با آثاری همچون : از این ولایت و سال های ابری ، علی محمد افغانی با شوهر آهو خانم و منصور یاقوتی با کتابهایی همچون: چراغی بر فراز مادیان کوه ، توانسته است نام کرمانشاه و ادبیات داستانی اش را در حدود دو دهه در جامعه ادبی فارسی مطرح نمایند. این نویسنده ها هر سه از رهروان مکتب رئالیسم به حساب می آیند.

در این مقاله سعی شده است که با عینک رئالیستی به داستان «چراغی بر فراز مادیان کوه» اثر منصور یاقوتی نگریسته شود و به سوالاتی از این قیبل پاسخ دهد که این کتاب چقدر توانسته است اصول و قواعد داستان های رئالیستی را رعایت نماید؟ یا اینکه نویسنده در کدام فاکتورها نتوانسته است خود را با رئالیسم پیوند دهد؟ و اثر انگشت شخصی منصور یاقوتی در داستان های رئالیستی چگونه خودنمایی می کند؟

کلیدواژه ها:داستان رئالیستی، جلوه های رئالیستی، یاقوتی، کرمانشاه، چراغی بر فراز مادیان کوه

 

 

مقدمه:

نیک می دانیم که دستاوردهای دنیای مُدرن برای ایرانیان نیز نتایجی به بارآورد و جامعه ایرانی به گونه ای از برخی از پارامترهای خاص این نگرش تازه ی حاکم بر جهانِ پیشرو برخوردار گردید. سفر ایرانیان به غرب، تأسیس دارالفنون،رواج روزنامه نویسی و نیز ورود ابزارهای تازه ی چاپ و نشر در ایران، توانست به ایرانیان عینک هایی متفاوت بدهد تا دنیای پیرامونی واقعی را بی هیچ قید و بندی ببینند.

کرمانشاه یکی از هسته های داستان نویسی نوین ایران،  به ویژه در دهه های 40 و 50 شمسی است. پیش از  آن نیز «شمس و طغری» را که  اولین رُمان تاریخی ایرانی است،محمدباقرمیرزای خسروی کرمانشاهی در منطقه ای به نام «ماهیدشت» نوشت. علی محمد افغانی صاحب اثر مشهور «شوهر آهو خانم»، علی اشرف درویشیان با آثار متعدد نام آشنایش و منصور یاقوتی با آثاری همچون: «چراغی بر فراز مادیان کوه» به گونه ای شناسنامه ی ادبیات داستانی کرمانشاه و به عنوان بخشی از پازل ادبیات داستانی ایران در دهه های چها و پنجاه شمسی هستند.

یاقوتی داستان «چراغی بر فراز مادیان کوه » را در سال یکهزار و سیصد و پنجاه چهار خورشیدی به پایان رساند اما دوسال طول کشید که «انتشارات شبگیر» آن را منتشر نماید. چاپ دوم این اثر در سال چهارده سال بعد یعنی در سال هفتاد شمسی به اهتمام «انتشارات نگاه» روانه ی بازار نشر گردید. این انتشارات ، کتاب مذکور را در 151صفحه و شمارگان سه هزار و سیصد نسخه انتشار داده بود.

اثر مورد بحث از «زبان دانای کل» روایت می شود. مسیر خطی داستان به طور خلاصه چنین است:.چراغ فرزند کرمعلی است.او دوازده سال پیش از این به فرمان ارباب، به دست مأمورانش و در مقابل چشم مردم روستای «ستاره سوز» در شبی تلخ شکنجه و کشته می شود. مادرش پیرزنی رنجور و ناامید است: دست های لاغر ، قیافه ای تکیده، محروم از نعمت دندان، مضطرب، بیمار و… نشانه هایی است که در داستان از مادر «چراغ» به مخاطب داده می شود.

کینه و انتقام جویی مهمترین موتور محرکه ی ذهنی قهرمان داستان است. کینه ای که به طور طبیعی در اکثر داستان های ایرانی قابل توجه است و انگیزاننده ای است که حتی ریشه در داستان های پریان دارد. فرکانس بالای این در هم تنیدگی کین و کین خواهی می تواند تکه ای از پازل ادبیات داستانی ایرانی و حتی فراتر از آن روایت های اسطوره ای و تاریخی کهن به حساب بیاید. مرگ پدر در اکثر صحنه های اولیه ی داستان با چراغ همراه است. این مرگ است که مثل خوره به جان جوانی افتاده است که در اکثر صحنه ها در مقابل چشمش رژه می رود. خان، نقشه ای می ریزد که زمین های شخصیت اول داستان را بگیرد همین بحث، یکی از نقطه های اوج داستان است. چراغ راضی نمی شود. خان مجبور می شود او را تنبیه کند . زدن مشت خان در کمترین زمان ممکن با پاسخ ضربه ی کاری چراغ همراه می شود و بیلش بر گردن خان جا خوش می کند و اینجا آغاز یاغی گری جوانی است که بعد از این چراغی بر فراز مادیان کوه می شود. مادیان کوه نام کوهی در استان کرمانشاه و در حاشیه ی شهر سنقر و کلیایی است.

یاغیِ داستان، با «آهو» اسبی که همنشین خلوتش می شود،مدتهای مدید در آنجا می ماند. در کنار غاری که روزگار می گذراند، چشمه ای هست که به نوعی می تواند نماد زندگی چراغ باشد. روزها استراحت می کند و شب ها به روستاهای مجاور می رود. خوانین ظالم را آزار می دهد. برای اینکه مردم را آزار می دهند. از آنها پول و… می گیرد و به مردم مسکین می دهد. گاوهایشان را قربانی می کند تا مردم گرسنه را سیر گرداند. در این مدت خوانین برای کشتن اش نقشه ها می ریزند و او یکی پس از دیگری نقشه ها را نقش بر آب می کند.بسیاری از مزدوران تفنگ به دست را که به قصد خونش آمده اند،به کام مرگ می فرستد. به قصد انتقام به روستای «ستاره سوز» می رود و در آنجا به دست مأموران خان می افتد. او را تا حد مرگ می زنند و شبانه او را با دست و پای بسته بر سقف طویله ای می آویزند تا فردا او را مجازات کنند. برخی از اهالی روستا تصمیم به یاری اش می گیرند و با نقشه ای عجیب از چنگ مأموران می گریزد.

در اواخر داستان رابطه ای عاطفی و نامحسوس بین او و دختری به نام «جیران» مخاطب را آگاه می کند.اما این حس عاطفی قهرمان داستان را درگیر نمی کند. همان که برادرش برای همراهی با چراغ سوار بر اسب شده و به سوی تنگه می روند. اما کتابعلی، شخصیت منفی داستان ، او را می کشد. کتابعلی همان کسی است که «آهو» اسب معروف «چراغ» را نیز کُشته است.

شخصیت اصلی داستان دوباره به کوه می زند. در این مدت مادرش بیمارتر شده و تنها نوجوانی به نام رشید، که پا به پای داستان بزرگ می شود به «ننه»ی چراغ  کمک می کند برای اینکه کورسوی حیات در وجودش همچنان روشن بماند. گاهی هم چراغ را می بیند. چراغ او را بسیار دوست دارد. در دنباله ی داستان ، چراغ دوباره به سوی یکی از خان های منطقه می رود. او و مباشری به نام «کتابعلی» که از او خاطراتی تلخ دارد، به دست چراغ کشته می شوند. هر کاری که از چراغ سر می زند، مردم را خوشحال می کند.

در آخر داستان ، این امنیه ها هستند که نقطه تلخ پایان را می گذارند. سبزعلی و نصرت همراه با چراغ نمی توانند بر توان امنیه ها و سربازان فایق آیند و سر انجام هر سه در نقطه ای از پایان داستان کشته می شوند. پایان داستان با دوران جوانی و شورمندی «رشید» همراه می شود و نویسنده با معرفی او می خواهد بگوید که تا ظلم خان و زور امنیه هست،رشیدهایی همواره در راه هستند

 

مبانی نظری:

«رئالیسم، عصر اوج رمان نویسی و حضیض شعر است. بیانیه ی رئالیسیم را شانفلوری منتشر کرد.» (شمیسا،1393:77) «اصطلاح رئالیسم را نخستین بار منتقد فرانسوی«گوستاو پلانشی»در سال 1836به کار برد»(پاینده،1389:22)در ادبیات داستانی فارسی محمدعلی جمال زاده را آغازگر داستان رئالیستی دانسته اند. از آن روزگار تا کنون این اصطلاح در لایه های مختلف هنر و به ویژه ادبیات،تعاریف متفاوتی داشته است. دکتر حسین پاینده در کتاب «داستان کوتاه در ایران»، مفاهیم رئالیسم را به چهار دسته تقسیم می کند و یکی از این چهار بخش را آیینه ی رئالیسم در ادبیات می داند: «رئالیسم به منزله ی نگرشی در هنر و ادبیات و روشی دقیق برای بازنمایی واقعیت در آثار ادبی و هنری است.» وی در توضیح این نگاه می گوید: « رئالیسم در ادبیات یعنی گرایش به اینکه همه چیز همان گونه که در واقعیت هستند، نشان داده می شوند»(پاینده،1389:22)اگر به این باور برسیم که مکتبهایی همچون رمانتیسم ما را اسیر انتزاع و احساسات درونی می کند، می توانیم واقعیت های مکتب رئالیسم را به گونه ای مبرهن در نقطه مقابل آن ببینیم.

 

یافته ها :

واقعیت این است که رئالیسم به معنای واقعی آن در ادبیات فارسی کمتر توانسته است مجال خودنمایی بیابد. بسیاری از آثاری که به عنوان اثر رئالیستی در جامعه ی زبانی و ادبی فارسی مطرح و مورد رجوع هستند، از نگاه یک ایرانی با همه فاکتورهای فرهنگی، اجتماعی، تاریخی روایت شده اند و علاوه بر بهره گیری از فاکتورهای خاص این مکتب، سایر تلقیات و درونیات خود را هم بر آن افزوده اند و بر این اساس می توان دریچه های گشوده بر سایر مکتب های پیرامونی را در آن دید. «هیچ اثر داستانی ای را نمی توان یافت که همه ویژگی های رئالیسم و یا هر جنبش یا سبک ادبی دیگری در آن مشهود باشد».(پاینده،1389:153)در آثار منصور یاقوتی به وضوح به گونه ای از تکثر نگاههای مکتبی و سبکی می رسیم. اما در اثر داستانی  «چراغی بر فراز مادیان کوه» نگاه رئالیستی بر سایر نگاهها ترجیح داده شده است. «چراغ» شخصیت اصلی داستان است. البته انتخاب اسم این کاراکتر می تواند نمادین باشد. چراغ رمز روشنایی و امید است. مردم ده در تاریکی و خفقان اجتماعی به حیاتی تلخ ادامه می دهند و به چراغ و روشنی دل بسته اند. اما این چراغ در پایان داستان هیچ کورسوئی نمی گشاید و به مرگی قابل پیش بینی می رسد. سکوت اهالی، هنگامی که اسب چراغ بی سوار از راه می رسد، نمایانگر سکوتی تاریخی است که بر زندگی مردم آن روزگار عنکبوت وار تار تنیده است.

نویسنده در پی آن است که با روایتی برپایه ی «دانای کل» به انتقال اندیشه و ذهنیت چراغ متمرکز باشد و داستان و تلخی ها و گاه شیرینی هایش از عینک «چراغ» به خواننده نمایانده می شود. بر این اساس، مثبت ترین چهره برای مخاطب از همان لحظه ی ورود به دنیای داستان ، این شخصیت است.نکته ای که باید بر مبحث زاویه دید نویسنده افزود ، این است که دانای کل در اثر مورد بحث،تنها توصیف گر است. اگر این چنین نبود، مخاطب آگاه براحتی بر رئالیستی بودن اثر تشکیک جدی داشت. ذکر این نکته هم ضروری به نظر می رسد که :« شیوه ی روایی مناسب برای تحقق هدف رئالیست ها قاعدتا عبارت است از روایت کردن داستان از منظر سوم شخص عینی یا اول شخص ناظر. زیرا در هر دوی این روش ها کسی نظاره گر رویدادها می شود و صرفا مشاهداتش را گزارش می کند.» (پاینده،1389:38)

پیرنگ در این داستان بیشتر بر محور مشاهده تکیه کرده و گزارشی واقعی از زندگی یک یاغی است. از همان لحظه ای که پا به داستان می گذارد تا لحظه ای که می میرد. این روایت ، بیشتر به گزارش بیرونی وابسته است.پیروی از اصل علت و معلول در این داستان به خوبی خود را نشان داده است. علت و معلول هایی که زنجیر وار تا پایان داستان در هم تنیده اند:

ارباب ، مردم را از مراتع «مادیان کوه»محروم می کند:«دوازده سال پیش در چنین فصلی ارباب قدغن کرد که مردم دام هایشان را به دامنه ی مادیان کوه که از مراتع سرسبز پوشیده بود، ببرند.مردم به تنگ آمدند. از ترس ارباب کسی جز در خانه ی خود و ان هم پیش زن و بچه اش جرئت نداشت اعتراض کند.شیون و غوغا از خانه ها بلند بودو کسی نفس نمی زد.

گوسفندها سر به آغل های خالی می کشیدندو از گرسنگی بع بع می کردند. مادرها پستانهایشان را در مشتمی فشردندو از ته جگر ارباب را سخت نفرین می کردند.» (یاقوتی،1370:8)

اهالی روستا به دلیل وجود این مشکل، جلسه ای غیر رسمی تشکیل می دهند و کرمعلی ، پدر چراغ بیش از همه معترض است و جماعت حاضر را به طلب حق از ارباب دعوت می کند:

«کرمعلی که دو تا از گوسفندهایش را از دست داده بود از خانه بیرون آمد و پای دیوار نشست ، چپقش را روشن کرد و گفت: تا کی میخوایم دس رو دس بذاریم و شاهد مردن حیوانای زبان بسته باشیم؟ مرد یه بار به دنیا میاد و یه بارم می میره ! ارباب از ضعف ما شیر شده اگه یه بار جلوش بایستیم، کوتاه میاد. مثه سگ با ما تا نمیکنه. عمو حیدر با لحن تودماغی اش گفت: تازه ما چه می توانیم بکنیم ؟ ارباب هم زور داره و هم پول. با دس خالی که نمیشه جنگید. کرمعلی بی توجه به حرف های عمو حیدر پیشنهاد کرد: فردا صب گله را به چوپانا میدیم که به دامنه ببرن . ارباب اگه به نوکراش دستور داد که چوپانا را بزنن،ما که دستمان را از پشت نبستن. چماقا را به کار می بریم. جماعت منتظر بودند که یک نفر جلو بیفتد….» (یاقوتی،1370:9)

ارباب متوجه شده و به همین دلیل، کرمعلی را در تاریکی شب با شلاق مأموران شکنجه می دهد و کرمعلی در نهایت زیر شکنجه ی مأموران جان می سپارد:

«ارباب که تبدیل به سگ هاری شده بود،دستور داد که او را با سینه به زمین بخوابانند و زیر مچ های هر دو دستش دو تا سنگ بزرگ بگذارند.عمو حیدر پشت سر مردم ایستاده بود و می گریست.چند تا از زن ها چشمانشان را بسته بودند و از خدا مرگ می خواستند. مردها خود را بی غیرت می دانستند و پی در پی سیگار می کشیدند.کرمعلی می غرید و دشنام می داد. با هر ضربه ای خون در رگ های مردم می ایستاد. با هر ضربه ای قلب مردم از درد ورم می کرد. … کرمعلی پانصد ضربه را بیشتر نتوانست تاب بیاورد. مُشتی خون از گلویش بیرون پریدو از صدا افتاد. (یاقوتی،1370:10) چراغ به دلیل این ظلم کینه در دل می پرورد و با رد و بدل شدن چند جمله در همان ابتدای داستان ، کینه اش را آشکار می کند.

ارباب پس از 12 سال که از مرگ کرمعلی می گذرد، نقشه ای دیگر در سر دارد : زمین های ورستا را می خواهد «یکی» کند به همین خاطر به چراغ که اکنون بزرگ شده، پیشنهاد می دهد زمینش را با زمینی در آبادی دیگر عوض کند. کینه چراغ  سر باز می کند و ارباب از دست چراغ ضربه ای کاری می خورد:«دست ارباب با قدرت بالا رفتو بر دهان چراغ خورد.چراغ حس کرد که چیز شور و گرمی در دهنش فوران می زند.

باریکه ای خون از لای لبهایش راه گرفت و تف کرد.پیش از آنکه دست دیگر ارباب بالا برود،بیل را بلند کردنعره ی خشم آلودی کشید و با لبه ی تیزش بر گردن ارباب کوبید. ارباب فریادی از ته جگر کشید و مثل درخت پوسیده ای در میان شبدر ها افتاد. دست و پایی کوبید و به پهلو دراز کشید» (یاقوتی،1370:18) به همین دلیل که تصور کرده ارباب را کُشته فراری می شود:«تقاص خون پدرم را گرفتم … میخوام به کوه بزنم . «ستاره سوز» دیگه جای من نیست»(یاقوتی،1370:20)

 

و به همین شکل تا انتهای داستان ، نویسنده از اصل علت و معلولی پیروی می کند تا این اصل را در پیرنگ داستان های رئالیستی رعایت کند: یاغی ، همان چراغی که فرزند کرمعلی بود و شب ها بر بلندای «مادیان کوه» چراغ فکرش روشن بود، به دلیل جسارت و خان ستیزی در محاصره ی نیروهای امنیتیِ «خان خوانده» کشته می شود. در آخرین برگ کتاب ، رسبد قد کشیده است. به دلیل اینکه چراغ جانشین می خواهد و او باید جانشینی مطمئن برای یک یاغی دیگر باشد. (یاقوتی،1370:151)

یکی دیگر از مباحثی که در پیرنگ داستان های رئالیستی قابل توجه است،«ساختار هرم مانندی است که گوستاف فرایتاک به شکل زیر رسم می کرد»(پاینده،1389:61)

بر این اساس داستان «چراغی بر فراز مادیان کوه» می تواند سه مرحله ی ساختاری را پشت سر بگذارد:

1-آغاز: یاقوتی در این داستان زمان و مکان و شخصیت های اصلی را به مخاطبان معرفی می نماید و با زمینه چینی ذهن مخاطب را آماده می کند:

اولین شخصیتی که در اولین واژه های داستان با توصیفی واقعی و ظاهری معرفی می شود، مادر چراغ است: «ننه دست های لاغر و استخوانی اش را که آغشته به آرد بود تکان داد…» (یاقوتی،1370:5 )

مخاطب با جملات بعدی در همان آغازینه ی داستان، متوجه ستیزی درونی بین چراغ و ارباب می شود:

«چراغ سبیل سیاهش را تاب داد از جایش بلند شد و با صدای بلند آروغ زد و گفت: برای ماهی دیگه مثقالی آراد توی کندو نمی مانه .ننه گفت: مردم از ما بدترن. همه به خاک سیاه نشستن. چاره چیه ؟مگه مثه بقیه از ارباب قرض بگیریم.

چراغ که می خواست از در بیرون برود، سرش را برگرداند و به زمین تف کرد. با نگاهی که انگار در ته آن هیزم خشکی می سوخت،شر مادرش غرید: اگه هر دوتامان از گرسنگی مُردیم،راهم به خانه ی ارباب نمی افته. دفعه ی دیگه م اسم این جانور را پیشم نبری. بر شیطان لعنت! لا اله الا الله … من مرگ پدرم را هیچ گاه فراموش نمی کنم»(یاقوتی،1370:6)

زمان، شروع داستان اول صبح یک روز تابستانی است: « امروز ظهر نمیام خانه ، باید شبدرا را آب بدم» (یاقوتی،1370:5)

مکان، اولین مکانی که مخاطب با آن روبرو می شود، مطبخ یا اتاقی است که در آن ننه در حال پختن نان است: « اتاق از دود تنور کیپ شده بود…» (یاقوتی،1370:5)

گفتگو با مادر و یادآوری خاطره ی تلخ مرگ پدر، زمینه ی کنشِ خیزان را در ذهن مخاطب ایجاد می کند. از آنجا که این داستان در هم تنیدگی روایت های فرعی فراوانی دارد، هر کدام از آنها می توانند از این ساختار تبعیت کنند و نقطه های اوج فرعی در این داستان بیش از متعدد می شود و به همین نسبت هم گره افکنی ها و هم گره گشایی ها نیز متعدد می شوند.اما گره های اصلی با خویشکاری های «چراغ» ادامه پیدا می کند.طبیعی است که فرجام این داستان با مرگ یاغی به پایان برسد:

«تفنگ از دست چراغ روی علف ها افتاد. دستش شاخه ی درختی را گرفت و سعی کرد که بلند شود. بلند شد و زیر آفتاب قرار گرفت.نصرت را دید که دارد به سویش می آید . نصرت با دیدن چراغ که پهلویش را با دست گرفته بود،ناله ای از بیخ جگر کشیدو با چند گام خودش را به چراغ رساند.او را بغل گرفت و در حالیکه صورتش را می بوسید،نالید: چراغ! چراغ! نمیری ها ! نمیری چراغ! دنیای شیرینی می ارزی!حرف بزن تنهامان نذار! رشی! رشید را که دوس داشتی تنها نذار… چراغ حرفی نمیزد. چهره اش کبود می شد. ابروهایش به هم می رفت. پیشانی اش چین بر می داشت.نصرت با صدای بلند مثل ابر بهار گریه می کرد. چراغ خم شد مثل کوهی که ریزش کند . مثل پلنگی که از فراز قله ای پایین بیفتد…» (یاقوتی،1370:149)

شخصیت ها و شخصیت پردازی در چراغی بر فراز مادیان کوه:

رضا سید حسینی می گوید:«نویسنده ی رئالیست به هیچ وجه لزومی نمی بیند که فرد مشخص و غیر عادی و یا عجیبی را که با اشخاص معمولی فرق دارد،به عنوان قهرمان داستان خود انتخاب کند»(سیدحسینی288:1381)و در کتاب رئالیسم و ضد رئالیسم در ادبیات نیز آمده است: «شخصیت رُمان رئالیستی فردی است که نمایندگی یک طبقه را دارد هم دارای خصوصیات عمده ی طبقه ی خود است و هم عادات و صفاتی دارد که منحصر به خود اوست.» (پرهام 1345:50) یاقوتی در این داستان وقتی به پردازش شخصیت می رسد، بین شخصیت های او و افراد جامعه تفاوتی آنچنانی وجود ندارد. این شخصیت ها قدرتی خارق العاده ندارند. از جنس اجتماع اند و همه مشکلات اجتماع به گونه ای شفاف برای آنها نیز مشکل محسوب می شود. «چراغ» از ارباب ضربه ی مُشت می خورد. دهانش خون آلود می شود و غیرت به او می گوید باید جوابی درخور به ارباب بدهد. این جواب تنها خاص یک شخصیت نیست.بلکه در اجتماع عام زندگی ایرانی نیز ملموس و مشهود است.

شخصیت «ننه» نیز از همین جنس است. ارباب هم آدم متفاوتی نیست.در زندگی واقعی و خارج از چهاردیواری داستان «چراغی بر فراز مادیان کوه » هم این گونه آدمها یافت می شوند. کتابعلی های زیادی نیز با چاپلوسی و تملق و کلک در همه جا حضور دارند.« در نُه توی ذهن «جیران ها» نیز اهلی کردن جوانان رها و آزاد همواره وجود داشته است. «عمو حیدر» با همان چپق و خویشکاری هایش در داستان نیز فردی عامی و عادی است.

شخصیت هایی که با ذکر جزئیات ، به سادگی در ذهن مخاطب خود را ساکن می کنند. به عنوان مثال در چند جمله می توان ارباب را با بیانی واقع گرایانه شناخت:

«ارباب پشت فرمان بود و موهای سرش جو گندمی شده بود. گونه هایش پف کرده و زیر چشم هایش کیسه بسته بود. با هر نفسی که می کشید، غبغبش تکان می خورد. از چهره اش شادابی و طراوت می بارید…» (یاقوتی،1370:13)

در این داستان افراد زیادی در رفت و آمدند . برخی تنها سایه وار حضور دارند .برخی برق آسا سرکی می کشند و می روند. اما قلیلی حضوری همیشگی دارند. اینان به دو گروه تقسیم می شوند: شخصیت های مثبت که عبارتند از :

ننه ،کرمعلی، چراغ ،رشید، عمو حیدر،ناوخاص، جیران، سبزعلی،نصرت و شخصیت های منفی عبارتند از : ارباب، کتابعلی، نایب طاهر.بسامد حضور اشخاص مثبت و منفی و حضورشان در این اثر  بر اساس داده های آماری در نمودار داده شده مشهود است:

 

هر کدام از این شخصیت ها با همه ی خویشکاری هایشان به اشخاص دور و بر ما کاملا شبیه اند. این شخصیت ها را بی هیچ تردیدی می توانیم الگوی واقع بینانه ای از شخصیت های رئالیستی بدانیم. اگر بخواهیم بر اساس مستندات، دانیم که یاقوتی کدام اصل از اصول رئالیسم را به معنای کامل آن رعایت کرده، بی هیچ شکی دنبال همین فاکتور خواهیم رفت.

نویسنده ی داستان رئال شبیه دوربین عکاسی عمل می کند. دوربینی که تا حد و اندازه ای سعی دارد با شفافیت تمام مخاطب را با شخصیت های داستان آشنا کند. حتی افرادی که برای ثانیه هایی وارد داستان می شوند، برای مخاطب قابل تصویر است تصویری شفاف و واقعی :« چند تا بچه که با پاهای برهنه و شکم های برآمده و گونه های لاغر در میان خاکروبه ها بازی می کردند….» (یاقوتی،1370:56)  شخصیت ها در این داستان با فاکتورهای خاص حضور دارند. از جمله: روستایی بودن، کُرد بودن چه در لحن و چه در خویشکاریهایشان، تعهدی که به صداقت دارند و…  نوعی نگاه بومی در این شخصیت ها خود نمایی می کند.

توجه به جزئیات، از اصول داستان های رئالیستی

در ذکر اصول داستان های رئالیستی یکی از مباحثی که به چشم می خورد، «توجه به جزئیات» است.جزئیاتی که برای عینیت بخشیدن به یکی از اتفاقات روزمره ی زندگی طبیعی یا اجتماعی و یا حادثه های نادری همچون جملات پیش رو به کار گرفته می شود:

«مباشر به قیافه ی عبوس چراغ که سبیل هایش را تاب می دادنگاه می کرد و حرف نمی زد.چراغ به آفتاب که از پشت پاره ابرهای زرد و سرخ می دمید،نگاه کرد.به سوی اسبش رفت و بر خانه ی زین جا گرفت. تفنگش را روی زین تکیه دادو به تماشای مردم پرداختکه اگر ترس آبروریزی در بین دیگران نبود، گوشت ها را خام خام می خوردند.» (یاقوتی،1370:60)

«سموری از روی شاخه ی گردو بر شاخه ی دیگر پرید و با چشمان ریزش به تماشای آنها نشست.گنجشک ها ولوله می کردند.آفتاب بر تارک درختان می تابید.اسب ها ایستادندو پوزه در آب جویبار گذاشتند. سیراب که شدند، به راه افتادند.» (یاقوتی،1370:90)

«رئالیست ها بر مشاهده ی عینی و بیان فارغ از عواطف شخصی تاکید می کنند داستان نویس رئالیست در پی این است که خود واقعیت را بی هیچ دستکاری ای، برای خواننده دسترس پذیر کند»  (پاینده ) اگر بخواهیم تشریح جزئیات را در کتاب مورد بحث مرور کنیم، بی شک از ابتدا تا انتهای کتاب با موارد بسیاری روبرو خواهیم شد . در همان ابتدای کتاب ، آمده است ننه از لب تنور گرم به پسرش گفت: -دردت بخوره طوق سرم ظهر را تو خانه غذا می خوری یا بدم به علی پسر چوپان برات بیاره سر مزرعه- و با پشت سر تکه ای خمیر را به گونه اش چشبیده بود پاک کرد. پسرش چراغ نان تازه داغی را لوله کرد و به دندان کشید(یاقوتی،1370:5)

توجه به جامعه از ارکان مهم داستان های رئالیستی با تکیه بر «چراغ …»

شهر نشینی و به وجود آمدن گروه های بوروژوا جامعه را سمت و سوی واقعیت هایی بود که جامعه به شدت با آن درگیر بود. رها شدن از خرافه نیز به نوعی همراهی کردن تام با نگاه های رئالیستی به حساب می آمد.«چراغی بر فراز مادیان کوه » به روشنی تمام نشان از یک اثر اجتماعی دارد. نویسنده در جزءجزء این اثر به دنبال رنجی رایج در جامعه است . رنجی که سالهای آزگار مردمانش به آن خو کرده اند.«عامل اصلی یاغی شدن قهرمان، جامعه و شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است.به عبارت دیگر، تضاد ارزش ها و آرمان های یاغی با جامعه منجر به نوعی سنت شکنی و نهایتا ترک جامعه می شود.» اکثر داستان های منصور یاقوتی یاغی محورند. در این اثر نیز همانطور که می بینید، قهرمان داستان یاغی می شود. داستان های رئالیستی یاغی محور عموما چنین ساختاری دارند:

چراغ از وضع موجود ناراضی است. در حافظه اش مرگ پدر، فقر اقتصادی و ظلم ارباب او را از وضع موجود ناراضی نشان می دهد.سنت شکنی می کند و به نیت کشتن، با ضربه ی بیل او را به زمین می اندازد. به خاطر به خطر افتادن جانش،روستا را ترک می کند و پس از کشاکش های بسیار به سرنوشتی محتوم دچار می گردد و به دست مأموران ارباب، تسلیم تقدیر و مرگ می شود. در داستان چراغی بر فراز مادیان کوه اگر چه نویسنده می کوشد این مسیر را به سلامت طی کند اما در مواردی نادر تن به خرافه و باورهایی محدود می زند:

«یاغی اگه یاغیه ، نبضبش با نبض مردم می زنه. خوب می دانم خون یاغی اگه بریزه مادر ما زمین از خونش آبستن میشه و هزار تا بچه مثه اون میزاد…» (یاقوتی،1370:128)

«چراغ …» نمونه ی داستان رئالیستی که خالی از پیرایه های لفظی و معنوی است

«از جمله ویژگی های برجسته ی داستان های رئالیستی، عاری بودن ِ زبان آنها از پیرایه های لفظی و معنوی است» (پاینده،1389:200) این ویژگی در اثر مورد بحث به روشنی دیده می شود. اما نویسنده گاهی از پنجره ی این فضای بی پیرایگی، به بیرون سرک می کشد و آن زمانی است که در تغییر فضای داستان و گام نهادن به زمان یا مکانی دیگر سعی می کند در توصیف آن، فضایی بسازد که ببین واقعیت و انتزاع معلق باشد.اما همچنان در این مواقع نیز پایبند به اصولی است که از واقع گرایی سرچشمه می گیرد. چرا که توصیفات ، تخیل صرف نیست:

« شب بود و ماه بر فراز مادیان کوه نور افشانی می کرد ستاره ها بر پهنه ی آسمان بی ابر می درخشیدند. پرنده ی شب گردی می خواند و در گوشه ای ناله ی چند روباه که به سر و کول هم می پریدند شنیده می شد . هوا کمی سرد بود و باد می وزید. آهو در گوشه ی غار این پا  و آن پا می کرد و به ناله ی روباها که شبیه جیغ بچه ها بود گوش می کرد. چراغ با لبه ی پیراهنش که رنگ آبی خوشی داشت شیشه های دوربین را پاک کرد و با خود گفت: شب اول تنهایی و خانه به دوشی.  (یاقوتی،1370:48)

تشریح جزئیات، شگرد رئال نویسان

تشریح جزئیات در داستان مورد بحث با نوعی توصیف خاص یاقوتی همراه است . انگار نویسنده می خواهد جزئیات را به گونه ای نقاشی کند و مخاطب تمام زوایای ریز جزئی نگریهای نویسنده را ببیند:

«باران، ریز و دم گاوی می بارید. آسمان چنان می غرید که زمین و زمان انگار در حال پاشیدن است. ماه دیده نمی شد و تندر در دل تاریکی ها به تهدید دندان نشان می داد. باران به سر و روی چراغ می کوبید و سراپایش را خیس می کرد. گل و لای به پر و پایش پیچیده بود و سنگینی می کرد تفنگش را وارونه روی شانه اش انداخته بود که باران در لوله اش نفوذ نکند . کیسه ی فشنگ را در دست چپش گرفته بود و به سوی ده «ستاره سوز» می رفت که سوت و کور و خاموش به دامنه ی تپه ای چسبیده بود.»

تیپ سازی به عنوان یکی از اصول رئالیسم و نمود آن در «چراغی بر فراز مادیان کوه»

یکی از مهمترین اصول رئالیسم تیپ سازی است. اگر چه «تیپ سازی رئالیست ها بعدها در رمان نویسی جدید مورد انتقاد قرار گرفت و مثلا بهرام صادقی به طنز گفت که بهتر است تیپ ها به پادگان برگردند،»(شمیسا،1393:84)  اما این اصل را نباید در داستانهای رئالیستی نادیده گرفت. ابتدا لازم است بدانیم تیپ سازی چسیت؟

« بالزاک معتقد بود که تیپ را باید از گروه مردم اخذ کرد و لذا این تیپ کم و بیش واقعی است. مثل: تیپ حاجی در حاجی آقای صادق هدایت.» (شمیسا،1393:84) در داستان «چراغی بر فراز مادیان کوه» نیز با تیپ مواجهیم. تیپی که به واقع از میان گروه مردم به دست آمده است. مردمی که واقعیت های زندگی آن روزگار را درک می کردند و خود بازیگران، بازیگران واقعی صحنه های عموما تلخ و ناگوار زندگی بودند. چراغ نمونه ی ویژه ی تیپی است که در روزگار نویسنده وجودی عینی و واقعی داشته است.«چراغ» بازرترین نمونه برای تیپ سازی در همه ی آثار منصور یاقوتی است.

زن در داستان های رئالیستی و جلوه ی آن در «چراغی بر فراز مادیان کوه»

با گام نهادن کلمات در دنیای مدرن، روایت زندگی نیز از شکل سنتی آن رخت بر بست و به گونه ای خاص پیوندی بین اجتماع نوشده و واژگان رمان های اجتماعی ایجاد شد. زن سنتی از آن شکل معصومانه ی خود که با روستا و درخت و … نوعی خویشاوندی معنایی داشت، با گذار از دوران سنت کم کم به کاراکتری مبدل شد تا نقشی نوین در روایت های خاص ادبی بیابد.

زنی که در داستانهای رئال ایرانی نیز با پشت پا زدن به بسیاری از داشته های سنتی خود، به واقعیت های ملموس دنیای امروزی خو کرد و از «معصومیت » و در پرده ماندن فاصله گرفت تا جایی که در برجی از داستانها به منفی ترین شکل ایفای نقش کرد. این زادن زن در کالبد شخصیتی تازه ، به نوعی در رئالیسم ایرانی هم جلوه گری داشته است.

نمونه ی آن را در همسایه های احمد محمود می توان به وضوح دید.بلور نماد زنی رئال است که در کوچه پس کوچه های همین زندگی واقعی نویسنده زندگی می کند. با همه واقعیت هایی که تا دیروز در نوشته ها اجازه ی سرک کشیدن نداشت: «از وقتی که بلور خانم آمده و همسایه ی ما شده است،غلام پسر خاله رعنا، بیشتر به دیدنمان می آید…» (همسایه ها،1357:21)

اما زن در داستان «چراغی…» حضوری در پوشش بافت رئال ندارد. ننه ی چراغ از همان ابتدا در این اثر حاضر است. زنی با «دست های لاغر و استخوانی » و «چند دندان سیاهی که برایش مانده بود» اعلام حضور می کند. اما از این پس حضورش در پس پرده است و هر روز با رنجی دست به گریبان است. دیگران از او برای چراغ خبرهایی می آورند: «ننه ات را گرفتند آنقدر زدنش خون از سراپاش راه گرفته» (یاقوتی،1370:103)

حتی چراغ در عالم خیال نیز از او این گونه تصویری می دهد: « چراغ در خیال ننه اش را می دید که با پشت خمیده و گیسوی سفیدو دست های پینه بسته و شکم گرسنه مثل گوسفندی زیر دست قصاب بی صدا انتظار مرگ را می کشید…» (یاقوتی،1393 4)

چند نام تنها حضوری برق آسا در داستان دارند .مثل «گلنسا » و «زرین تاج» که در خانه عمو حیدر ، یکی از شخصیت های مثبت داستان هستند. «جیران» دختری است که انگار سایه وار برای مدت کوتاهی در جغرافیای ذهن حسی چراغ می تواند جولان دهد: «جیران چای آورد. نگاه چراغ روی صورت جیران لحظه ی کوتاهی مکث کرد و متفکر شد. جیران بلند قد {بود} و چهارچوب نیرومندی داشت. چیراهن بلندی نوک پنجه هایش را می پوشاند.در نگاهش مهریانی بود . آرامش بود و روشنایی بود…» (یاقوتی،1370:77)تنها همین با این توضیحات زنان هستند که در چراغ حضوری کم رمق دارند و تنها وقتی است که چراغ به آنها فکر می کند.( مادر و برای مدتی کوتاه کوتاه ، جیران). یاقوتی در این اثر نتوانسته است نگاهی رئالیستی به زن داشته باشد. جیران به گونه ای واضح مخاطب را به یاد داستان های پوپولیستی و یا متل های عامیانه می اندازد و ریخت حضور او در این داستان نمی تواند نمایندگی تصویری رئال را به گردن بگیرد.

 

نتیجه گیری:

پژوهش پیش رو در پی یافتن جلوه های رئالیسم در داستان «چراغی بر فراز مادیان کوه»بود. منصور یاقوتی در این اثر مثل اکثر آثارش با رویکردی رئالیستی به یکی از مهمترین معضلات زندگی اجتماعی ایرانیان و بویژه کُردان منطقه ای از مناظق کرماشان پرداخته است. باید پذیرفت که خودِ نویسنده هم انگار قاعده ی بازی یاغی گری را در دایره ی ذهن خود پذیرفته و گاه از شهر متن به سوی کوهستان مکاتب دیگر می رود.

او در این اثر با تمام و کمال تسلیم نگارش رئالیستی نشده و گاه تلخ بینی و سیاه بینی های افراطی، داستانش را به سمت و سوی نگاه ناتورالیستی می کشاند و در موارد محدودی نیز به بافت داستانی پیشامدرن دل می سپارد. او به خرافه و باورهای عامیانه نیز در یک مورد توجه داشته که این فاکتور از جمله فاکتورهایی است که با روح داستان رئالیستی خویشاوندی ندارد.

یاقوتی وقتی که به «زن» می رسد، نگاهش کاملا سنتی و بر اساس باورهای به دور از دانش امروزین بر کلمات سیطره می یابد. او زن را در همان کالبد انفعالی گذشته می بیند. اما سایر اصول این مکتب را می توان در داستان مورد بحث دید.

نکته ای دیگر که می تواند اثر یاقوتی را از دیگر آثار رئالستی فارسی جدا کند، عدم پایبندی صِرف به لحن و بیان فارسی است. اگر کسی به زبان کُردی مسلط باشد به وضوح می بیند که برخی از واژه ها ،اصطلاحات و جملات با همان لحن و بیان کُردی مستقیم به فارسی تحت اللفظی برگردانده شده است.

یاقوتی در این اثر بر همان اصول اصلی رئالیسم از جمله : توجه به واقعیت،توجه به جامعه،توجه به جزئیات،انتخاب قهرمان از میان افراد عام جامعه و… توانسته است اثری رئالیستی خلق کند.

 

منابع:

1.پاینده، حسین،(1389)داستان های کوتان در ایران(داستان های رئالیستی و ناتورالیستی) تهران،نیلوفر

  1. پرهام،سیروس،(1345)،رئالیسم و ضد رئالیسم در ادبیات،تهران، نیل
  2. سیدحسینی،رضا،(1374) مکتب های ادبی ، تهران،نیل،چ چهارم
  3. شمیسا،سیروس،(1393)مکتب های ادبی،تهران، قطره
  4. شیری، قهرمان،(1387)مکتب های داستان نویسی در ایران، تهران ، چشمه
  5. محمدی، ابراهیم،تحلیل جامعه شناختی شخصیت یاغی در داستان های منصور یاقوتی، مجله پژوهش علوم انسانی، سال یازدهم،شماره 27،بهار 1389،ص 75 تا 97
  6. محمود، احمد، (1376) همسایه ها، تهران، نگاه،
  7. میرصادقی، جمال (1387) عناصر داستان ، تهران،سخن، چ چهارم
  8. ولک،رنه( 1377)تاریخ نقد جدید،سعید ارباب شیرانی ،تهران،نیلوفر
  9. یاقوتی، منصور(1370) چراغی بر فراز مادیان کوه،تهران، نگاه،چ دوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.