تفسیری بر متن شعر ارمنی پرتو / به قلم زنده یاد حسن رباطی

 

 

حسن رباطی را از سالهای 1383 به بعد می شناختم. انسانی صاحب ایده و پخته ی روزگار  که روزگار روی خوش را کمتر به او نشان داده بود. اما تا آنجا که بخواهی «کتاب خوانده» و اهل نظر بود. مدتها برای صدای آزادی یادداشت می نوشت. زمانی که نقد حاضر را برای صدای آزادی آورد، حس خوبی داشت. انگار که کاری متفاوت انجام داده باشد و گفت: برای آقای پرتو خواندمش! خیلی موافق تندروی نبود و  توصیه کرد که این زبان تیز دردسر دارد. اما به هر روی همان روزی که آقای رباطی نوشتار پیش رو را آورد، روزنامه داشت به چاپخانه می رفت به مدیر فنی گفتم: این مطلب باید این شماره منتشر بشود و همین اتفاق افتاد. امروز که این چند سطر را بر پیشانی چنین مطلبی می نویسم، هردوی این عزیزان، لقب زنده یاد گرفته اند اما آثار هر دو به درستی همچنان خواندنی است . یادشان گرامی باد

نقد جوهر انسان است . انسان ازلی نقاد ابدی است .‌نقد را اگر به هر دلیل از انسان بگیرند و به او تحمیل کنند و چشم غره بروند که مگر انسان ازلی که نقاد ابدی است ، تبدیل به حیوانی می شود که نه ناقد است ، نه متفکر است ،‌نه خندان است و نه « ضاحک » است . یعنی انسان نیست . اتفاقاً اهمیت مسأله در این است که هر پدیده ی اتفاقی تاریخ و هر صاحب منصب نشئت گرفته از قدرت در هر ابعاد جغرافیایی و به هر علت سیاسی ، اقتصادی ، امنیتی ، ارتدادی اگر به « انسان » یعنی « کما هوالانسان » متحمل شود که مگر آن پدیده ی اتفاقی تنها چیزی که دارا نیست مفهوم تاریخی است و هر پدیده ای که فاقد مفهوم تاریخی باشد ، فاقد سایر اعتبارات علمی ،اجتماعی است . حال شما می خواهید هر اسمی به آن « پدیده » بدهید.

نقد که جوهر انسان است با فترت فعل امر در نفی یعنی «مگو» مدام در تضادند . تضادی که هیچ کدخدایی آن و وجوب و این در وجوب از عهده مصالحه شان برنمی آید از « سناباد » بگیریدتا همین « ماددشت » بیخ گوشمان . بلندای مقام آدمی آنقدر بلند معناست که در هر وضعیتی جهان زیست او ، قیام و قعودش می کند. انسان معترض سقفی است که زیر آن لم داده و متعرض زمین آن سقف است که از آن زمین زیان نمی بیند ، دچار خسران هستی جان و تن نمی شود و بلکه خودساخته و پرداخته ی همان زمین است . همیشه انسان حیران تکامل حتا بر سینه ای که از آن ارتزاق می کند « فیلسوفانه » می نگرد این یعنی حقوق حقه ی انسان نقاد ، بر نقد. بر همه چیز . نقد و تحیلیل و تبیین از امهات ارزش های انسانی است و به استناد همین ادعاست که ما در چهارچوبه ی « هرمنوتیکی » نقد به خود اجازه می دهیم که بررسی تا حدی دقیق از متنی ـ و صرفاً متن ـ بنماییم که مزین به زینت شعر و مشتهر به اشتهار هنر هنرهاست که آن هم یعنی شعر.

در روال تغییر « هرمنوتیکی » ما برای تفسیر به سه وضعیت برمی خوریم . به این معنا که در همین روال « مفسر » یک متن ، سه رخداد را در پیش روی خود دارد و برای تفسیر « متن » آن هم در فضایی که به « تفسیر هرمنوتیکی » بلند آوازه شد و در مقولات متنوع اما در نهایت علمی تفسیر گنجیده شده است ؛ انتخاب هر « وضعیت » از این سه رخداد بر می گردد به دانش و خواسته و « عدم یقینیات » مفسر به شرط پذیرش « عدم یقین » آن عدم یقینیات مضر تفسیر متن نه « تعینی » برای خود قائل است و نه در ورطه ی اعتبار ! « یقینیات » می افتد . شرافت تفسیری خود را آنقدر اعتبار می نهد که به دام « یقین » و « تعین » نیفتد و به قول « پوپر» در « ابطال پذیری » تفسیر خود تردید نکند که خود یکی از تعاریف نظریه های علمی است . وجود ابطال پذیری در حقیقت تئوری ها ،‌علت این امر این است که مفسر در یک پدیده ی « پسامدرنیسم » می خواهدتفسیری هنری بنماید ، تفسیر به شیوه ی هر مینیوتیکی تفسیری است پسامدرنیسم و چه بهتر است بگوییم این نوع تفسیر متعلق به « مدرنیسم مؤخر » است که حرف های ما که استخراجی از « متن » است معتبر اعتبار است.

طول اش ندهیم تغییر فضای نقد ازمدرنیسم به مدرنیسم مؤخر ، یعنی فضای هرمینیوتیکی معطوف به عدم یقینیات است . اما توجه بدهیم آن سه رخداد در تفسیر، حالا از هر نوع اش ـ کدامند ـ شرح می دهیم .

مفسر مختار ، یا تفسیر را برای درک یک متن به اختیار خود می گذارد و درون ذهنیات خود را که بیگانه با برون ذهنیات اش نیست ملاک عمل قرارمیدهد یا این که همان مفسر با همان اختیارات به خود متن می چسبد و تعلق پیدا می کند. و در این خانه کارش با ذهنیات خودش است و نه کارش با صاحب یا خالق متن و بالأخره دررخداد سوم متغیر باز هم مختار ، فقط و فقط به جهنم خالق متن متوجه می شود و در ذهنیات او به جستجوگری می پردازد و تا آن جایی که قدرت دارد نیات خالق متن را به دست می آورد و با کشف آن نیات البته به هدف اعمال صاحب متن می پردازد که در این باره نه مفسر کاری با خود دارد ، نه متن . الا این که کار با صاحب متن است . این که می گوییم صاحب متن ، ما معتقد نیستم بعد از اصدار متن صاحب متن می میرد . نخیر ! و تا قیام قیامت هست در کار تفسیر شعر ـ البته قابل تفسیر ـ پرتو کرمانشاهی ما تنها و تنها توجهمان به متن شعر است چرا ؟ به این دلیل که ما قادر نیستیم ذات حضوری اندیشه ی شاعر را به تفسیر بنشینیم. این یک و دو دیگر این که در این صلاحیت نیستم که استنتاج های اندیشه ی فردی خود را بر اساس گمانه زنی و خواست خواهی خود از متن شعر دریابیم.این کار قدرت قدی احساسی و تغزلاتی می خواهد. وادی اندیشه ی ما مرافقتی با این دو وجه ندارد.

بس به پیوه ی معتبر علمی ، خیمه می زنیم به ارض متن شعری شاعر آن هم در یک اتفاق شعری ناب‌ که انتخابی است و برابر مصادیق اجتماعی روزگار مطول تاریخمان است . منظور از مصادیق بنا به شاکله و هویت شعری متن سفر آن قسمت از کل دیوان به چاپ رسیده ی شاعر نمی باشد که مبین بستری کهنه اما لفظی تازه و خردمندانه و البته مستجعل در جسارتی توضیحی بنا به فهم یابی خودمتن متین که بازگو می شود شعری بسیار جاذب در بستری بسیار خرد معنایی تاریخی و جامعه شناسانه در کنه همان تاریخ است . به عنوان شعر ( ارمنی ) که مشهور افواه است نه عنوان شعری که مورد نظر ما است. در متن در دسترس ما عنوانی برای این شعر نیامده است . یعنی شعر فاقد پیشانی است یا این که شعر بی عنوان است . عنوان شعر ( ارمنی ) ـ بر ساخته ی ماست به استناد مفهوم مفصل دیالوگ متن که آورده شده . یک یادآوری می کنیم که ذات هنر به غیر از ذات هنر معنایی دیگر نمی دهد . ذات هنر همان چیزی است که زیبایی های هستی متعلق به هستومند را ارائه می دهد که مقوله های دیگر قادر نیستند این زیبایی ها را نمود دهند و پدیدار نمایند .

شعر که خود هنر هنرهاست، در ذات تک تک کلمات این اتفاقات هستی را به زیبایی هرچه تمامتر اذان گوست و به همین دلیل است اگر این ذات نتواند آن کار را انجام دهد فاقد اعتبار شعریت است . کسانی که تصور می کنند ذات شعر که با کلام در یک متن شعری جا می گیرد فارغ از هستی به مفهوم کیمیا ساده ای می باشد سخت در اشتباهند . ذات شعر جایگاه امن در مخیلات گوینده ی شعر نیست بلکه از صحنه و پهنه ی اجتماع تشریف می آورد. شأن تشرف شعر در جامعه و در ولوله های هستی هنرمندان همین است و اتفاقاً‌اعتبار متنی شعر که ما در این مقوله با آن سر و کار داریم به علت همان تشریف و تشرف است نه چیزی در حد تخیلات نشئه جو یا تخیلاتی که نشئه شده است. کار ما در تفحص شعریت شعر ارمنی به ضرورت متن و به استشهاد متن همین است . برمی گردیم به عنوان گذاری شعر پرتوکرمانشاهی از سوی مطالعه کننده ی متن که یعنی تفسیر متن باز هم می گوییم عنوان گذاری در متن که‌ لاعنوان است . دغدغه آفرین نیست . اهمیت موضوع نگره به لابلایی انگاره ی شعری است که حاضر و مکتوب است در مجموعه شعر کوچه باغی ها .

در هر حال کار ما تا آنجایی که توانا باشیم و دانا تفسیر خود متن است ولو این که متن بی عنوان باشد. تازه این موضوع را هم به حساب می آوریم که در سایر رندانه گوییهای اشعار کوچه باغی ها باید حواس ما و حواس رنود جمع باشد در مورد نقدان عنوان متن مورد تفسیر در قید طریقه هرمنیوتیکی برائت ذمه می کنیم در این تکرار که تنها و تنها سر و کار ما با متن شعر (ارمنی ) است . صاحب متن که در این جا شاعر نامیده می شود ، هر کس هست به ما ارتباطی ندارد و او وجهیتی در تفسیر متن در دست رس ما ندارد. با این تذکر که وجهیت انسانی هنرمند را سپاس می گذاریم و نیز این که خواست و نظرگاه ما هم در تقلا نیست که به استناد سلیقه و خواستنگاه خود به رای در تفسیر بپردازیم به هیچ وجه .! هرآن چه می گوییم برگرفته از بطن متن یا بیان بطن متن می باشد. متنی که در نامگذاری متون شعرنام دارد . پس به حضور می رسانیم که اگر روز و روزگاری قرار باشد پادافره هایی اعلام شود ،‌هر چه هست و نیست ،‌متوجه متن است . عسس داند و قاضی داند و متن. در یک عبارت شوخی نه ما ،‌نه صاحب متن ، بلکه متن متهم و تنها متهم ردیف اول است . در قانون هرمنوتیکی اعلام فقط و منحصراً مستفادات متن است . این مستفادات از یک متن شعری برگرفته شده و با همان توجهات و قواعد همین مستفادات به صورت یک خبر ادبی صدور یافته است . مرجع صدور خود متن است و لاغیر.

▪ می پردازیم به نقل قول مستفادات متن.

اما چم چاره های متن شعری ایجاد عنوان ما یعنی غزل از پشت برآمده ی جامعیات ادبیات و ظاهر شدن آن در مهتابیات تفسیر متن شعری به قاعده ی هرمنوتیکی جهانی ادبیات شعر ، شعر ارمنی را بنا به مفهوم مقصد و مقصود متن یک شعر طاقباز تصور می کنیم . منظور ما از اصطلاح طاقباز ، برهنه گی معنایی شعر است. یعنی شعری که فاقد پشه بند فضیلت فضل غزل است . به چه معنا ؟ به این معنا که تمام ابیات غزل در شعر و یا غزل شعر ارمنی ذره ای جداگونه گی با هم ندارند. مثل دانه های تسبیح ـ منهای خلیفه ی تسبیح ـ متواتر و انتقال معنایی در ترتبات معین و صف بندی شده این را ما می گوییم شعشعه ی شعر در عملکرد شعشعه ی شعری مثل یک تشعشع موج نوری که آرام آرام بر تفهیم هندسی یک جسم رسوخ نماید از دید بیننده .

در این عملکرد ما جز شفافیت معنایی چیز دیگری نمی توانیم از متن دربیاوریم . شعر (ارمنی) پرتوکرمانشاهی شعشعه ی شعری است و به همین دلیل ما در تفسیر مفهومی متنی که متن به مفهوم آن شعر است ، شکی نداریم و اتفاقاً‌ تشکیک را برهمین تفسیر روا می داریم. چرا که عدم یقین یکی ازارکان اساسی تفسیر متن است . ولی ناگفته نگذاریم که شعر ( ارمنی ) پرتو کرمانشاهی شفاف است . پیدا مفهوم است . شعر رویکردی بسیار نازنینانه و البته عاقلانه به صبغه ی جامعه شناسی جامعه ی ما دارد . یعنی در تازگی امروز ، شعر ارمنی آن چنان ریاضی حرکت و ریختارمند در مباحثات هندسی جامعه شناسی همین امروزه روز ماست که تنها با کمی اطلاعات و البته با بیشی ادراکات از زهدان خود شعر که متن انگاشته می شود، فهم شعر مربوط به متن آسان انگاشته می شود. یعنی متن به راحتی ارائه ی تفسیر خودش را می دهد . متن به آسانی می گوید که :‌قضیه ی من قضیه ی دیرینه ی استبداد و اخشاق مهتاب نشده ی جامعه ی دیرسال و پیرسال همین جامعه است . قصه قصه ی تازه ای نیست. بیان ، بیان تازه ای است . قصه ی جامعه شناسی استبداد و اختناق قصه ی دیرین جامعه شناختی ماست. این برگیری مفهوم شعر از مستفادات متن شعر است یا متنی که در شعریت است .متن را می کاویم در کاویدنی هرمنوتیکی .

می دانیم قاعدتاً هر متن یک بارقه ای دارد به اسم مبتدا و ریزیتی دارد به نام خبر . در شعر ارمنی ما بارقه ای به اسم مبتدا نداریم . بلکه ناگهان با ریزش مواجه می شویم در مفهوم خبر آن هم خبری ناگهانی ،‌از این لحاظ می گوییم ناگهانی چرا که مبتدایی در کار نیست . به ناگهان خبر شروع می شود.

آوارگه ی ، بیچاره گه ی ، بی خانمانم ارمنی

شیرین زوانم ارمنی

مالت نیزانم ها له کو روح و روانم ارمنی

دردت وه گیانم ارمنی

زبان ارمنی و زبان متن در وقت حادثه زبانی هر دو سویه فهم است . لزوماً‌این زبان به مفهوم ادای کلمات مشترک از آن لخته گوشت مشترک نیست . زبان متن بدون تعریف با زبان ارمنی در گوشوار زبان مشترک المعنا هستند. هم ارمنی متوجه است عنصر متقاضی در متن چه می خواهد . هم متقاضی حاضر در متن این استعداد را دارد که در وضعیت اسپرانتوی زبانی مقصد خود را به ارمنی القا کند .

اساس این القا خطا و آزمون است و به عبارتی تجربه ای است که ممکن است گهگاهی به خطا درآید. دقیقاً به مفهوم معنایی در متن سفر ارمنی . دلیل ما براین ادعا لالکه ( به معنی التماس ) شاعر است . بنا به گویایی متن از ارمنی ،‌یعنی این که قضیه سابقه دار است ، متن متنی تنها این زمانی نیست ، بلکه متن و مفهوم متن در تعلیلات خود متن خاصه زمانی است که برمی گردد به تعرضات تاریخی اصحاب هنر در زمان هایی که هنر بنا به روایت تاریخ درگرد پیچ قدرت ناموجه اعمال شده در تاریخ بوده اند. مثل زمان حاظ ، متن تاریخ زمان شیوخ غالی مثل شکوائیه سعدی در شعری به مطلع :« ای خداوندان مال ، الاعتبار ، الاعتبار » یا مثل آن شکرانه خاقانی در شعری به مطلق :‌« عضه بندد نفس افغان چه کنم. لب به فریاد نفس ران چه کنم.» ! یا مثل آن جایی که جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی ، ‌فریاد برآورده است که :‌ « الحذرای عاقلان ،‌زین وحشت آباد ، الحذر » یا مثل آن جایی که اوحدی مراغه ای می گوید : « با خلق زهر جنسی ما را چه وفا بوده / وانگاه ز ناجنسان برما چه ستم رفته » و این رؤیت هلال ازمنه‌را در شعر ارمنی به عینه می بینیم . مثل رؤیت هر هلال ، آن هم هلال تاریخی در مدت مداری قرون . شعر ارمنی شاکله ی تاریخمند رؤیت هلال قرون تاریخی اتفاقات دردناک تاریخ این ‌کهن بوم و بر است . بنابراین در مدونات تقصیرات هیچ تقصیری را متوجه متن نمی بینیم. چرا که متن در بطن تاریخی خود متأسفانه « باقیات ناصالحات » تاریخ این کهن بوم و بر را اعلان می کند . آن باقیات ناصالحات را ما چیزی جز ممنوعیات نفس از متن استخراج شده به گوش نمی رسد. گوش همان چیزی را می شنود که متن در فریاد است . پی می گیریم روایت من را بنا به مفهوم خود متن.

از مفهوم متن خبر می رسد سراغ از جایی گرفته می شود که نه نشانی ای دارد و نه نشانه گذاری خاصی . همان قدر می دانیم دریافت نشانی است از آدمی که اولاً گوینده ی شهادتین یا شهادات ثلاثه نیست ، و در ثانی نشان جو ، مثل این که مختصات ریاضی خود را دریافته است ، حرفی در این باره نمی زند که زیستگاه ارمنی در کدام کل و کوچه است ! شاید مصلحت تعجیل غزل هم که فاقد مبتداست این باشد و از اینجا به بعد است که می شنویم از سطور متن گفتمان تضردی شاعر متن را در بطن متن ، و تا آخر همین گفتمان یک سویه !؟ ادامه دارد. آن سوی ، که مخاطب پنهان در تاریکی است به خاطر صیانت نفس لب تر نمی کند ، هیچ حرف یا کلمه یا اشارت یا عبارتی ما از ارمنی دستگیرمان مستقیماً نمی شود و تنها از ریختار کلمات شاعر است که ما متوجه می شویم ارمنی چه گفته است . در واقع در گوش پشت سر هم شاعر در شعر صحبت های ارمنی را هم با خود عمل می کند و این یکی از زیبایی های این گفتمان تضردی است . به این معنا که یک سوی گفتمان هر دو سوی گفتمان است در رد و بدل موضوع مورد گفتمان نیازمند ، مرحمت ، ارمنی در دیالوگ شعر هم می گوید و هم می گویاند به قسمی که خواننده متن داناست به این که ارمنی چه گفته است ، ارمنی کجا و از چه ترسیده است ، ارمنی کجا در شک و شبهه ی این در قضیه در تلاطم و وحشت است ؟ ارمنی در چه وضعیتی ترسناکی و خوفناکی خود را به رجوع کننده انتقال می دهد و نیازمند بنا به تفسیر متن به ما انتقال می دهد آنچه را که ما از ارمنی نمی شنویم ـ گفتمان گفتمانی نهان و آشکار است . در هیچ گفتمانی ما به این بی قاعدگی خوش شنفت برنخورده ایم خلاف آمد عادت است در مفهوم گفتمان که موضوعیتی مدرنیته دارد آن جایی که در متن آمده است ؛

بیخود اراترسی خومم قرصه دمم خاطر جمم

مانگه شوه سایه ی خومه / هاشان و شانم ارمنی

به قرینه خواننده در می یابد که ارمنی از سایه درخواست کننده آنچنان تریده است ـ و شاید هم پرسیده است ـ که به او گفته می شود سایه ی خومه هاشان و شانم در تداول گفتگو رسم براین است که انسان از سایه ی خود می ترسد به علت اضطرابی بیمارگونه اما در اینجا ارمنی نوع اضطرابش ، اضطرابی اجتماعی است . در دل بحرانی ممنوعه از بستر آزادی درمورد کار ارمنی و به همین دلیل هم از مراجع و هم از سایه ی مراجع که حاصل شبی مهتابی است مضطرب و خوفناک است. فضایی که ارمنی و مراجع و سایه در آن قرار دارند بی هیچ رودربایستی فضایی از نوع کافکایی اش می باشد. تا آنجا که سایه هم برای ارمنی یک نفر دیده می شود و این از مصیبت های وحشت پخش شده در سطوح اجتماعی دست در هر زمان که آدم ها عوضی می بینند ، پشت سر همین بیت است که آورده می شود :

نوش اوقره چشتی نیه / درواکه بارم کفتیه .

که خواننده ی متن بی شک می فهمد که ارمنی تن به خواسته خواهنده نداده است . ارمنی همین قدر خطر را پذیرفته است که با خواهنده به گفتگو در آید . خواهنده ای که نه از قبیله ی اوست و نه معبدی مشترک با او دارد . درست است که خواهنده با تمام اطمینان از قبل با ارمنی تصفیه اختلاف کرده است و اعلام داشته است:

تو باو مسلمانی بکه / ای گوره مهمانی بلکه .

و بدین ترتیب اساس مانع را از میان برداشته است . معهذا می بینیم که هیچگونه ائتلاف و انعطافی برای حل قضیه که مربوط به اوبدمصوره می باشد، به وقوع نمی پیوندد و تا آخر هم از متن آگاهی ای برای فیصله ی این امر به دست نمی آید گویی این معرکه لابه و استدعا ی خواهنده و ترس و بیم و عدم اطمینان و ناباوری ارمنی و تب آلودگی و لرزآفرینی دهشتناک محیط مهتابی زده ی بیمار سر درازی دارد ، رشته ی است بس دراز زمان به درازای تاریخ اجتماعی ما.

قرار نیست ما از شاعر شعر سختی به میان آوریم. متن این اجازه را به ما نمی دهد و گرنه می گفتیم صاحب متن از رندان زیرک و آرام روزگار ماست که در تمام اشعارش آن رندی و زیرکی حس می شود . ملاحظه بفرمایید دراین بست با چه تبحر ادیبانه و شاعرانه ای ممدوح خودچندین قدم جلوتر می گذارد :

حالیا مرثیه خوان دل خویشم بهزاد /

تا تو کی مرثیه گوی من بیدل باشی

حجب و حیا و نجیبانه گی شعر او اجازه نداده است که بیدل را بیدل بنویسد.

 

انتشار در هفته نامه صدای آزادی / سال 1385 خورشیدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.