درجستجوی مرگ / یادداشتی در سوگ قاسم امیری، شاعر کرماشانی

 

«غم این خفته ی چند،/ خواب درچشم ترم می شکند.»(نیما)

معصومعلی صیدی : نوشتن از بعضی هنرمندان کاربسیارمشکلی ست. شاید اگر بواسطه ی دوستی و رفاقت با قاسم امیری نبود، این جسارت را نداشتم که در مورد او قلم بزنم؛ اما اکنون حق رفاقت ایجاب می کند دمی از وظیفه ی خود قصور نکنم و اگر دست بدهد، بیش و بیشتر در مورد کارهایش بنویسم.

اکنون مانده ام که از کجا و چطور شروع کنم و باز در پایان این پرسش که حق مطلب را، حتی اندک، ادا کرده ام؟ و این سطور،هیچ توجهی به حق مطلب ادا و یا ادانکردن ندارد، زیرا رفاقت مرا سرزنش میکند که برخیز برادر، وقت تنگ است. بله واقعآ وقت تنگ است و همیشه باید به قضایا اینگونه نگاه کنیم که بعدها افسوسش را نخوریم.آنچه در مورد قاسم امیری صدق پیدا می کند. وقت تنگ بود و ماند نستیم که او، ناگهان از میان ما پر خواهد کشید. کما اینکه شاید ما بیخیال بودیم و یا توجهی به این شعرش نداشتیم که: “نه وطن دوستم داشت/ نه مادرخواهانم بود/ و امروز عشق/ با استخوانم جناق شکست/ و فراموشم کرد/ راه گورستان از کدام سو می گذرد؟”

گویا طبق معمول باید از آشنائیم با قاسم امیری شروع کنم: سالهای دور، بیش از سی سال پیش با او آشنا شدم. او شعر می سرود، و من داستان مینوشتم.داستان که برایش میخواندم، لذت می برد: “معصوم ادامه بدی،امیدوارکننده ای.” و او شعری ازخودش می خواند. من هم، گر چه اطلاعاتی تخصصی نداشتم -الان هم ندارم- لب به تحسینش می گشودم.

اما در ذهنم، جای یکـ سوال باقی بود: شعر شاملو نبود؟ نه! واقعآ شعر قاسم امیری بود و خیلی دقیق توی هدف زده بودم. تشخیص شعراو و شاملو، برای افراد غیر تخصصی کار مشکلی بود. کما اینکه منقدین ادبی، می بایست روی این موضوع، یعنی نزدیکی زبان این دو از کجا سرچشمه می گیرد؟ من معتقدم که قاسم اهل تقلید نبود.او به حدی مطالعه داشت و همین او را با فقرکلمه مواجه نمی‌کرد و نکرده بود.

او دریایی بود از واژه گان بکر شعری. او با جهد و جد خویش، دنبال یک زبان مشخص برای سرودن اشعارش. شاعر و نویسنده، زمانی ازحیث موضوع و سوژه غنی باشد، تلاش می کند که زبان خاص خود برای روایت موضوع هایش داشته باشد. و اگر اشعار شاملو و قاسم امیری شباهت زیاد به یکدیگردارند، ناشی ازاین است که قاسم امیری، عجالتاً آنرابرای سروده هایش انتخاب نموده است.(متاسفانه مرگش ، دیگرفرصتی برای تقویت زبانش به او نداد.

شکی نیست که اهل هنر و اهل فن بر شاخص بودن شاملو در زمینه ی شعری –آزاد و سپید-اعتراف دارند.اگرقاسم امیری با ابتکار و توانمندیهای خود، زبان شعرش اینگونه بود، این وجه تشابه را نباید تقلید تلقی کرد؛ یقین دارم که قاسم امیری در هنر، همیشه بدنبال یک استقلال زبانی بود. نثر او در مطالب دیگرش نشان میداد که نثر و شیوه ی روایی آن، منحصر به قاسم امیری بود.حال آنکه شعرای دیگری هستند که با تبعیت از شاملو شعر سرودند. اما به هیچ وجه با قاسم امیری قابل قیاس نمی باشند. منتقد ادبی مجربی می باید که این جزئیات را مورد تحلیل و ریشه یابی قراردهد. بهرحال…

متاسفانه آشنایی قاسم و من طولی نکشید و هر دو بی خبراز هم، در دو جغرافیا زندگی میکردیم. زندگی سخت. قاسم گویا به همدان کوچ میکند و در آنجا به کارگری در کورپزخانه های آجرسازی مشغول کارگری می شود و بعد از سالها کارکردن با پینه بستن دستها، باپیرشدن، با ناتوانی درکار، مدتی هم کارگری نانوایی را انجام میدهد.

اومتاسفانه تحصیلات بالایی نداشت که دراداره ای استخدام شود، لذا کار در جاهای دیگری که عرض کردم، برای او هیچ تسهیلات و پشتوانه ای را بهمراه نداشت. او اصلا به مسائلی چون بیمه و استفاده از آن در چنین موقعیتی را نه در سر داشت و نه به آن فکر میکرد. فقط بیکارنبودن برایش مهم بود و اینکه برای معیشتش نیازمند کسی نباشد. او درعین فقرشدید و کامل، اما هیچگاه کرامت و شخصیت انسانی اش را تحقیر نمی کند. گرچه دوستان نزدیکی هم دارد، با وضعیت و فقر شدید مالی او با خبرند.

بسیاری هنرمندان در جامعه ی ما استعداد و نبوغ آنان بعلت فقر مالی رشد نمیکند. هنرمند ایرانی باید بداند که هیچگاه به جایگاه مالی و مادی هنرمندان کشورهای غربی و اروپایی نمی رسد و این مقایسه، بصورت یکـ رویا باقی میماند و شاید هم بماند و هیچگاه به یک وضعیت مساوی نرسند.در جامعه ی ما علاوه بر ممیزی و نظارت غیرکارشناسی ای نسبت به آثارهنرمندان میشود،حتی جزئیات دیگری از قبیل گرانی، تورم، اقتصاد ناسالم و بیمار،او را از خلق آثارهنری بازمیدارد.مثل سرانه تیراژ،سرانه مطالعه ی کتاب، گرانی کاغذ و دستمزد چاپخانه ها، عواملی است که در ناکام ماندن و منفعل شدن هنرمندان واقعی دخیل می‌باشد.

در جامعه ی ما حتماً نباید آنان رابه زندان و حبس وشکنجه محکوم کرد! این موارد نیز نوعی تحدید کردن هنرمندان است. یک هنرمند همچون قاسم امیری،اگر از یک حداقل رفاه برخورداربود شاید تا بحال ده اثرماندگاردر شعر و نقد خلق کرده بود.چرا او باید در سن ۵۰سالگی اولین مجموعه اش راچاپ کند؟ چرا او باید بواسطه فشار دوستان دست بچاپ اثری ازخودش بزند؟! برای همه‌ی اینها دلیل داشت و دلایلش نیز منطقی بود.این یک فاجعه ی فرهنگی است که شاعر نویسنده، منتقد و مترجمی اثرش را، در صورتی زیر تیغ سانسورنماند،با تیراژ۲۰۰ جلد ببیند! این تیراژ راستی بر چه مبنایی برای جمعیتی بالغ بر۸۰ میلیون انتشارمی یابد؟

آیا براستی در بطن حتمی مرگ کتاب و کتابخوانی نیستیم؟ و با مرگ کتاب، آیا مرگ دسته جمعی هنرمندان واقعی فرا نرسیده است؟ مرگ قاسم امیری را نمیشود جدای از این وضعیت دانست. هنرمند واقعی که نه تنها چاپ کتاب در این تیراژ قانعش نمی کند، بلکه بر روح و روان حساس او تاثیر مستقیم می گذارد و او را با مرگ زودرس مواجه می کند. بیجا نیست که در اینجا به تیراژ کتاب در بعضی ایالات آمریکا- به ادعای دولت ما کشوری کافر و ضد فرهنگ – برای حمایت ازنویسندگان،۱۰۰۰۰۰جلد می باشد. یعنی ۵هزار برابر کتاب در ایران و اگر در مقایسه با جمعیت قرار دهیم، به تفاوت فاحش دیگری پی می بریم. بله فصل ، فصل مرگ کتاب و نویسندگان متعهد است.

تعهدی که قاسم امیری با خودش بخاک برد. او در مقابل نظر نویسندگان اشراف زاده ای که یک وعده گرسنگی نکشیدن،می گفت: “ما کشور گرسنه ای هستیم.هم شکممان گرسنه است هم مغزمان.”این عبارت مرا بیاد گفته کسی می انداخت که فقر در داستانهای مرایک موضوع پیش پا افتاده میدانست.

قاسم امیری درتربیت و تشویق بعضی نویسندگان کرمانشاهی سهم بسزایی داشت. من نام نمی برم،خودشان با صداقتی اگرداشته باشند، از قاسم و خدماتش باید بگویند. کاش من موقعیتی برایم پیش می آمد تا از او یاد بگیرم. اواشراف کامل بر ادبیات ایران داشت و حتی ادبیات جهان را نیز.او کارهای ترجمه ی ایرانی را خوانده بود و می گفت که ترجمه ی فلان مترجم بهتره.سینما را هم خوب می شناخت. یکبار که بحث هنرپیشه های ایرانی شد، گفتم:”قاسم مگر چند نفر انگشت شمار، سینمای ما متاسفانه در لابلای روابط گیرکرده و منحرف است.

قاسم و من هر دو زنده بودیم.هر دو ایستاده بودیم، اما بیکار بدون شغل بدون حقوق یا مستمری و بی آنکه ازمجمعی خیریه ای و جای خاصی تامین بشویم. نتیجه این شیوه ی زندگی برابراست با گرسنگی.همین چند ماه پیش، در آخرین دیدار حضوری گلایه داشت،از همه، از دوست نماها تا دیگران. یکی یا کسانی آستین بالا نزدند که یک کتابفروشی برای قاسم ردیف کنند که از قبل سود کتاب امرارمعاش نماید. گر چه کتابفروشی هم رونقی ندارد، اما در کنارش میشد لوازم التحریر نیز فروخت. در ثانی مگرمخارج قاسم چقدربود؟ این بود که می گفت: “درطول عمری که کردم،یکروز خوش را بچشمم ندیدم!

بمیری روزگار. بمیرید ای آدمیانی که دستتان میرود،اما هوشتانـرا به کوچه ی علی چپ می زنید. نباشید بر خاک. گرده ی کره ی خاکی از سنگینی شما بی تحمل شده است. نباشید ای بی دردان، بقول اخوان:” ای گروهی چرکین تارچرکین پود/ هیچ بارانی/ شما را شست نتواند.” هنرمندانی چون قاسم امیری اگرشرایط بر ایشان مساعد نباشد، اگر به آن رسالتی که بردوش و بر جان عقل دارند، اگرمردم به سعادت و رفاه و آسایش عمومی نرسند دیگر زمین را شایسته ی ماندن در آن نمی دانند.

فقر و فلاکت مردم بر روح و جان و جسمشان تاثیر می گذارد و آنان را تحلیل می برد. ناتوان و ناتوان ترمی شوند، بگونه ای که دیگر دم و بازدم نفسی امکان پذیر نباشد و اینان قاسم امیری پیشترها عذر خویشتن را از زمین و زندگی خواسته بود.:”.و شاعران/ دیدار با گل سرخ را/نماز وحشت می خوانند/ و کلمات/ معنای خویش می جوند/کنون آغازهجرت است‌”زمستان۶۷ (پروازص۳۳)پدران دشنه پسران پهلو. ولی گویا زمانه اورادرگیره وفشارهای ناجوانمردانه خود قرارمیدهد.قاسم امیری،شاعری بود که ازابتدای تاریخ می آمد.همراه با هزاران رمز و راز و هزاران اسطوره. قاسم امیری اسطوره وار زیست و شعرش نیز جایگاه بزرگی دارد که ارزشهای آنرا منتقدین ادبی مشخص خواهند کرد.

انتشار در هفته نامه صدای آزادی شکاره 653

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.