خاک اره دریایی اریتره / داستانی از صبا شیخی

 

 

شیفت جدید را دوست ندارم. ژیلا هم یک هفته غیبت دارد و به خاطر پدرشوهرش نمیتواند بیاید. حسابی تنها شدهام. همه جا تاریک است و ظلمات. انگار در یک سرزمین مخفی گیر افتاده باشم. شبیه قصههای عجق وجقی است که نیشا قبل از خواب برایم میخوانَد. دلم خوش است به دو رشتهی باریک نور که از پنجرهی چسبیده به سقف راه باز کرده و ریخته کف زمین.

توی این مدت هر بار که چشم باز میکنم، کمی زمان باید بگذرد تا یادم بیاید اینجا کجاست و من در این نیمه شب مرداد ماه اینجا چه میکنم…  چهار شبِ پیاپی است که یک خواب واحد میبینم. خواب میبینم با نیشا نشستهام زیر سایهی درختِ نارنج توی آرامگاه ملامجدالدین. دارم بالای سرِ قبر بابا قرآن میخوانم. دخترکی کم سال به ما نزدیک میشود و به نیشا حلوا تعارف میکند. نیشا و دخترک شروع میکنند به حرف زدن و خندیدن. زیر پایم خیس میشود. سرم را بر میگردانم و به قبر خیس بابا نگاه میکنم.

بعد میگویم: یعنی توی این فاصله کی اومده اینجا قبربابا رو شسته که من نفهمیدم.

 می پرسم : ها نیشا؟

جواب نمی دهد. میچرخم سمتش تا ببینم چرا جوابم را نمیدهد، اما پیدایش نمیکنم. همه جا را میگردم اما نیشا بخار شده و رفته توی هوا. بعد شکوفههای درخت نارنج بالای قبر بابا شروع میکنند به ریختن و یک مه غلیظ قبر را می-پوشاند. هر شب درست وسط همین اوضاع از خواب میپرم و تنِ خیسم را از تخت میکشم پایین.

سه روز است میروم پیش مشاور زندان و راجع به خوابهایم حرف میزنم. یک بسته قرص بهم داده و گفته چیزی نیست. پام که به خانه برسد، خوب میشوم. تمام این سه روز را ماندهام توی این زیرزمین گرم و نمور و بین سلول-های کوچکاش راه میروم. راهروی میانی، یک مستطیل سه در بیست و یک است و نزدیکهای ظهر، آنقدر دم می-کند که آدم حس میکند دارد آب پز میشود. اتاقهای تنگ و ترش دو طرف راهرو جوری چیده شدهاند که حس میکنی هر لحظه دارند به هم نزدیک میشوند و الان است که بینشان خفه شوی. اتاقهای شمالی یک پنجرهی باریک چسبیده به سقف دارند و اتاقهایی جنوبی ظلماتند و مخصوص زندانیهاییست که قرار است حسابی تنبیه شوند. به ساعت نگاهی میکنم. دمدمه های صبح است. درِ آهنیِ زنگ زدهی انفرادی قژقژی میکند و با صدا باز میشود. میروم توی راهرو. احمدیان با تشر به یکی میگوید: برو تو ببینم.

 ناهید است. دخترِ انسیه. تعجب میکنم که این وقت شب زندانی آوردهاند اینجا.

ناهید وسطِ گریه داد میزند : مامان، مامان.

احمدیان جلویِ دهانش را میگیرد و میگوید: ساکت شو دختر.

از توی سلولِ انسیه صدایی بلند میشود و بعد از چند ثانیه، شروع میکند با مشت کوبیدن به پنجرهی باریک توی در. پنجره را باز میکنم.

 میگویم : چه مرگته انسیه؟

سرش را عقب و جلو میکند تا ناهید را ببیند.

داد میزند: ناهید، ناهید مامانی، اینجایی؟ تویی؟

ناهید که از کنار سلولش رد میشود یک لحظه همدیگر را میبیند. انسیه شروع میکند به فحش دادن. به زمین و زمان فحش میدهد. قیامتی شده توی راهرو. از یک طرف انسیه فحش میدهد، از یک طرف ناهید گریه میکند. احمدیان هم تند و تند با صدای بلند، انسیه را تهدید میکند که اگر ساکت نشود، زنگ میزند از بالا نیرو بیاید و حال خودش و دخترش را جا بیاورند. عرق از ستون فقراتم چکه چکه میریزد. سرم درد میکند و حوصلهی این همه سر و صدا را ندارم. ناهید مادرش را قسم میدهد که ساکت شود. میگوید چیزی نیست و حالش خوب است و فقط دلش تنگ شده. خودش را رسانده به او.

موقع بستن پنجره سلول، انسیه دست میگذارد لای پنجره و میگوید: تو رو خدا بیارش سلول کناری من.

میگویم: که تو وقیحتر شی؟ فعلا برو بشین تا ببینم چطور میشه؟ و پنجره را میبندم. تصویر نیشا میافتد توی درِ آهنیِ سلول.

*

ده صبح را رد کردهایم و آفتاب کم کم دارد از پشت ابرها بیرون میزند. اما هنوز ساختمان، تاریک است. هوای بعد بارانِ مرداد، دم دارد. موهایم خیس خیس است. مثل یک بافه طناب پرکلاغی.. گوشی را بر میدارم و میروم هواخوری تا به نیشا زنگ بزنم. تلفن خانه مشغول است و گوشی خودش هم خاموش. از صبح توی دلم رخت می-شویند. توی هواخوری کمی قدم میزنم. ابرهای سیاه دارند محو میشوند. دوباره شمارهی خانه را میگیرم. اینبار بعد از پنج تا بوق، نیشا گوشی را برمیدارد.

 میگوید: داشتم با بابا حرف میزدم.

میگویم : مگه بابا خونه نیست؟

نه، نِنا زنگ زده و بابا هم رفته پیشش.

درس میخونی؟

شروع میکند به گله گزاری که مگه میشه توی این اوضاع درس بخونم ؟ همهاش دارم غذا میپزم و ظرف میشورم و خونه رو مرتب میکنم.

میگویم: مگه بابا بهت کمک نمیکنه؟

سکوت میکند. سوال بیخود پرسیدهام. احمد ملوان است. ملوان یکی از همین کشتیهای نفتکش غولپیکر. چند ماه چند ماه روی آب است و چند وقتی هم خانه. توی خانه هم اصلا آرام و قرار ندارد.

 نِنا همیشه میگوید : این بچه اینقدر تو آب بالا پایین میشه نمیتونه زمین سفت رو تحمل کنه.

راست میگوید. وقتی برمیگردد تا یک مدت درست نمیتواند سرپا بایستد. انگار موج دریا موقع راه رفتن میخورد به بدناش و به اینطرف و آنطرف متمایل میشود. بیشتر شبهایی هم که توی خشکی است، خواب دریا و اسکله را میبیند. از الان غصهاش گرفته که توی خشکی نفسش میگیرد. میگوید حکم ماهی سفیدی را دارم که از دم گرفتهاند و پرتم کرده‌اند توی ساحل. یکبار هم من و نیشا را با خودش برد. کشتی نفت میبرد برای شانگهای… سفرمان یک ماهی طول کشید و چقدر چیزهای عجیبی دیدیم. زمانی که خانه است، کم پیش میآید برود بازار. حتی خریدهای خانه را این وقتهام بازمن باید انجام بدهم. شلوغی بازار و اصلا هر محیط شلوغی، حالش را بهم میریزد. مهمانیها را دو تا یکی نمیرویم. فقط توی خانه با رادیوی قدیمی پدرش ور میرود. وقتهایی هم صدای امواج دریا را میگذارد و صدا را بلند میکند. بعد با هیجان از سفرهایش میگوید و از موجوداتی که بیشتر شبیه به قصهاند. بعد آن سفر که همراهش رفتیم، بیشتر حرفهایش را باور میکنیم. از اینکه در دریای سرخ مقدار زیادی از یک نوع جلبک به نام خاکاره دریایی اریتره وجود دارد که مرگ آن‌ها رنگ دریا را به رنگ قهوه‌ای مایل به سرخ درمی‌آورد. از اینکه دریای سیاه را که طی می-کردند، به چشمش سیاهی دریا را دیده. اینکه ملوانهای قدیمی برای ترساندن جدیدها میگفتند این دریا جن دارد و برای همین سیاه است. بعد میگوید: البته این چند سال که روابط کشورا به هم خورده، همه چی یه جور دیگه شده.

به نیشا دستورِ یک غذای ساده را میدهم. استانبولی پلو گزینهی خوبیست. هم ساده است و هم کم دردسر. دو پیمانه برنج را میشوری، یک سیب زمینی را خُرد و سرخ میکنی و بعد کمی پیاز را توی روغن تفت میدهی و رب وگوجهها را میریزی توی قابلمه و برنج را اضافه میکنی به مخلوط پیاز و روغن و رب و گوجه. سه پیمانه آب می-ریزی و آخر سر هم سیب‌‌زمینیها را بهش اضافه میکنی. بعد هم کمی از سبزی دلال قاطی ماست میکنی و تمام. خود خود بهشت است.

نیشا به جملهی آخرم اشاره میکند و میگوید : مال خودت باشه!

برمیگردم تو، ناهید و انسیه با صدای بلند دارند با هم حرف میزنند. انسیه به ناهید دستورِ بافتن پلیور میدهد.

داد میزنم : چتونه آخه ؟

انسیه میگوید : خانم حسینی جان، خدا دخترتِ واسه ت حفظ کنه، ناهیدِ منه بیار سلول بغلی من. تو رِ جد آقات. دلم داره میترکه.

روزنهی  درِ سلول ناهید را باز میکنم. خودش را چسبانده به در. توی دستاش میل بافتنی است. نگاه ملتمسش را می-دوزد به من. هم سن و سال نیشاست.

میگویم : برو کنار میخوام در رو باز کنم!

از جا میجهد.  کاموایش را جمع میکند. میل توی دستم را میگیرد و میکشد کنار. روالِ انفرادی ما این است که توی انفرادی حق آوردنِ هیچ شئ تیزی را نداری. بعد از اینکه یکی از بچههای اعدامی، شب قبل از اعدام، با قاشق غذاخوری‌اش یکی از چشمهایش را کور کرد، آقای محبی دستور داد که هیچ زندانیایی حق ندارد هیچ چیزی ببرد توی انفرادی. وقت غذا خوردن هم باید بالای سرشان بایستیم. به خصوص اعدامیها. میل را هم با اصرار وکیل بندِ اعدامیها و خواهش و التماسهای ناهید، بی اجازهی محبی به او میدهم. اگر بفهمد توبیخم میکند اما مهم نیست.

میل را به این شرط به او دادم که فقط روزی دو ساعت و آن هم در حضور خودم از آن استفاده کند. یک ساعت صبح و یک ساعت عصر. میبرمش توی سلول شمارهی46. همان جایی که توی این چند شب میخوابیدم. در را که باز میکنم میپرد و بغلم میکند و شروع میکند به بوسیدنام. با دست محکم پسش میزنم.

میگویم: مگه نمیدونی نباید به کادریها نزدیک شی.

صورت در هم رفتهاش حالم را میگیرد.

میگویم : ممکنه مریض شی.

لبخند خجالتزدهایی میزند و میگوید : ای خانم حسینی جان. کاش مریض بشم و بمیرم.

میگویم : بسه، این حرفا رو تموم کن تا پشیمون نشدم.

میل را از دستش میگیرم و در سلول را  قفل میزنم، دستهایش را میچسباند به دیوار سلول و به مادرش میگوید کف دستهایش را بچسباند به دیوار. انگار که دیواری نیست و دارند دستهای هم را لمس میکنند… از وقتی حکمِ قصاص انسیه آمده، هر سهشنبه توی بند زنجموره راه انداخته. اینبار اما همه فهمیدهاند انسیه قرار است همین چهارشنبه اعدام شود. انسیه هم توی بند دعوای اساسی راه انداخته تا چند روز آخر را توی انفرادی بماند و دخترش به ندیدنش عادت کند. اما ناهید اینجا هم دست از سرش برنداشته و روی یکی از هم بندیها تیغ کشیده تا بیاید انفرادی ورِ دل انسیه

نیمههای شب دوباره از خواب میپرم. میلرزم. باز کابوس دیدم اما اینبار من و نیشا و احمد روی عرشه ایستاده بودیم و به آب دریایِ سرخ نگاه میکردیم. احمد داشت برایمان از جلبکهای دریایی میگفت. چند ثانیه حواسم پرتِ جزیرهی روبرویی شده بود که صدای جیغِ نیشا مرا به خودم آورد.

بابا اینباراز وسطِ دریایِ سرخ زده بود بیرون و تمام تناش از جلبکهای دریایی پوشیده شده بود. با دستهایش نیشا را گرفته بود… تا به خودم بیایم و بروم سمت نیشا. بابا و نیشا رفتند توی آب و احمد شروع کرد به قهقهه زدن. از خواب میپرم. خودم را میرسانم به دستشویی و دست و بالم را میشورم. سرم دور برداشته و انگار باد کرده. از اثرات قرصی است که این چند روز میخورم. توی راه برگشت، از سلول 46 صدای فسفس میشنوم. دریچه را باز میکنم. ناهید یک گوشه چندکزده  و دارد آرام آرام اشک میریزد. درِ سلول را باز میکنم. میروم کنارش مینشینم روی زمین. اشکهایش را با آستیناش پاک میکند و نگاهی به چهرهام میاندازد.

میگوید : من میدونم مامان انسی این چهارشنبه میره.

از کجا مطمئنی؟

خواب دیدم.

میگویم: ببینم، طرح پلیورت رو تکمیل کردی بالاخره؟

میگوید: چه فایده وقتی قرار نیست هیچ وقت بره تن مامان انسی؟

اشک از گوشهی چشمهاش شره میکند.

میگویم: بیار تا ببینمش.

دست میاندازد و از زیر تشک، یک برگه آ چهار بیرون میکشد. وسطِ برگه، دو تا آهوی شاخ کوتاهند که سرشان را چسباندهاند به هم.

میگویم : قشنگه.

میگوید : یکی آهوی مادره و یکی آهوی دختر.

میگویم : پس احمد چی؟

میگوید : ما احمد نداریم.

همه چیز را قاطی کردهام . میگویم : تو خوابت نمیاد؟

میگوید : نه.

میلها را میآورم و مینشینم کنارش، برای بافتن پشت پلیور، به مشکل خورده. الگو را میگذارم جلوی رویم وشروع میکنم با مداد برایش روی کاغذ الگوی بافت را مینویسم.

ببین، برای بافت این قسمت، رج یک تا شونزده رو مدل رکن بباف. برای رج هفده دانهها رو به این ترتیب ردیف کن ، چهارده دانه بافت رکن، هشت دانه زیر برای پیچ گلدانی ، سه دانه رکن، هشت دانه زیر برای پیچ گلدانی، چهار دانه رکن، هشت دانه زیر برای پیچ گلدانی، سه دانه رکن

میگوید : دقیقا همینجا رو مشکل داشتم.

 آرام شروع میکند به بافتن. یک ساعتی به بافتن میگذرد. هر دو خسته میشویم، میلها را میگیرم و درِ سلول را قفل میکنم و برمیگردم به تختم

***

سرم را بلند میکنم و از پنجرهی نزدیک سقف، به آسمان آبی نگاه میکنم. شش روز است که توی قرنطینه گیر افتاده-ام. از هواخوری سر و صدایِ بلند زنها میآید. دلم برایِ نیشا تنگ شده. برای جادهی منتهی به زندان و شالیزارهای جفتِ زندان. برای صدایِ داروگِ توی تیرکلا و بویِ درختِ پشمالوی توی حیاط و آدمهای پشتِ دیوار. ساعت چهار صبح باید انسیه را آماده کنیم.

احمدیان میآید تا ناهید را با خود ببرد. توی انفرادی قیامتی شده که بیا و ببین. درِ سلولِ انسیه را باز میکنم. ناهید میپرد توی سلول و مادرش را بغل میکند. مدام فریاد میزند: بهشون بگو کار تو نبود. بگو کار تو نبود. تو نباید بمیری. من بدون تو نمیتونم.

احمدیان زیر لب غر میزند. توجه نمیکنم. ناهید همینجور ضجه میزند اما انسیه عجیب آرام است. دست میکشد به سرو روی ناهید. میگوید : نترس مامانی! باشه؟! هیچ وقت نترس.

احمدیان میرود جلو، دست ناهید را میکشد. ناهید پرتش میکند. زورش زیاد شده. احمدیان سرم داد میکشد. میگوید: واسادی بِرّ و بر نگاه میکنی؟ بیا کمک کن ببینم

میروم توی انفرادی، به هزار زحمت دستهای ناهید را از شانههای انسیه جدا میکنیم و از انفرادی میبریمش بیرون. ناهید هر چه ضجه  میزند که میخواهد پیش مادرش بماند، احمدیان که حالا حسابی عصبانیست، گوش نمیکند. کشان کشان او را از ساختمان میبرد بیرون. پشت سرش میروم و دمپاییهای ناهید را جمع میکنم و میگذارم یک گوشه. انسیه مثل مرغ سرکنده توی سلولاش بال بال میزند. آرامش عجیبش دود شده و به هوا رفته. مدام سلول را بالا و پایین میکند. شامش را دست نخورده میدهد بیرون واز من یک قران میگیرد و میرود مینشیند. نمیتوانم بخوابم. میترسم باز کابوس ببینم. فردا آخرین روز ازاین قرنطینهی اجباری است. فردا قراراست بروم خانه و با اردک یک سیرانارپهلوی خوشمزه برای نیشا و احمد درست کنم. دوش بگیرم و همهی این یک هفته را از تنم بشورم و بریزم دور

انسیه میکوبد به درِ انفرادی. روزنه را باز میکنم. چشمهایش جور عجیبی قشنگ شده. با دیدنش یاد احمد میافتم که می گفت : حیف که خاک اره اریتره با مرگش دریا رو قشنگ میکنه.

میگوید: منو که کشتن، دخترِ منه مراقب هستی؟

میگویم: اینجا زندانه. نگران نباش. اتفاقی برای ناهید نمیفته.

میگوید: زندانه نمیگم که، از زندان بره بیرون، خانوادهی مردی، بلا ملا سرِ بچهی من نیارن یه وقت؟

میگویم: نگران نباش. مددکارا هواش رو دارن.

ساکت میشود و میرود گوشهی انفرادی. در را باز میکنم و میروم کنارش روی زمین مینشینم.

میگویم: کابوس دیدی؟

هیچ نمیگوید. توی این جهان نیست انگار.

ادامه میدهم ، پشیمون نیستی قتل روگردن گرفتی؟

خیره  به روبرو میگوید: بعد از شوهر اولم زندگی خیلی سخت شد.فک کردم قراره سایهی سرمون بشه.

می چرخد سمتم و میگوید: من فقط از روزی که تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم پشیمونم.

رویم را برمیگردانم. هر دو ساکتیم و زل زدهایم به درِ نیم لنگِ انفرادی. دیگر به خاطر نمیآورم که من، زندانبانِ این چهاردیواریام یا زندانی… توی ذهنم این است که همین حالا بروم و درِ سبزِ بزرگِ آهنی زندان را باز کنم و از این چهاردیواری بزنم بیرون. توی ذهن انسیه چه میگذرد؟

ساعت حوالی چهار صبح است. احمدیان و یکی دیگر از زندانبانهای بندِ اعدامیها میآیند پایین. لباس انسیه را عوض میکنند و چادر رنگ و رو رفتهی سرمهاییاش را میاندازند سرش. زیر بغلش را میگیرند و به سمت در انفرادی میروند. پاهایش سِر شده. روی زمین کشیده میشود. جلوی در انفرادی برمیگردد و به چشمهایم نگاه میکند. سرخی چشمهایش عجیب است. داغیاش میچسبد به پشت پلکهام. احمدیان بازویاش را میکشد و میروند. صدای ساییده شدن پاها روی کفپوش ضعیف و ضعیفتر میشود

نیم ساعتی را در همان حال میمانم. هنوز به در چشم دوختهام شاید انسیه را برگردانند. برنمیگردد. از سلول میزنم بیرون. خستهام و توان اینکه سر پا بایستم را ندارم. جلوی در خروجی ساختمان، یک لنگه دمپایی افتاده. برش میدارم و میگذارم کنار آن یکی دمپایی. میروم رویِ تختم دراز میکشم و به پنجره نگاه میکنم. یکی از قرصها را از روکشش جدا میکنم و بدون آب قورتش میدهم. ته حلقم تلخ میشود. قرص کامل ماه درست افتاده وسطِ قابِ پنجره. یک هفته از ماندنم توی این چهاردیواری گذشته. فردا همهی این چیزها بالاخره تمام میشود. اما قبل ازهر چیز باید دمپاییها را به ناهید بدهم.

 

انتشار در هفته نامه صدای آزادی / شماره 632 

 

برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.